تبلیغات بسم الله الرحمن الرحیم
پیش نوشت.
حسن نظری، وبلاگ «ازنور»، دوست خوب و از بچه های پایه کار مجمع دیروز در شیراز به دلیل بیماری فوت کرد، خانواده اش نمی دانند هنوز؛ لطفا زنگ نزنید خانه اشان ...
نوشت.

انا لله و انا الیه راجعون
***
همین سه-چهار روز پیش بود، اس ام اس زدم: «مرد حسابی کجایی؟! یک هفته است قراره بری دنباله کارا! ورقا رو رسوندی ابوذر؟! پسر این فرم ثبت نام را خودت تایپ کن بفرست بهش برای ساخت فرم چاپی...»
جواب داد : «بابا قصر شیرینم! وایسا فردا می رسم اوکی»
فردا شد، خبری نشد، زنگ زدم نتونستم باهاش تماس بگیرم، نمی دونم خاموش بود یا آنتن نمی داد ...
فردا شد
فردا شد ...
***
آنها که آمده بودند مرز بازرگان، سر اعزام نیروی داوطلب به لبنان حسن را می شناسند حتما، ریش های بلندش را، و تیکه هایی که همش می خواست همه مان را بخنداند ...
همین چند وقت پیش با هم جشنواره سلام بر نصر الله بودیم! کلی خندیدیم! یعنی تمام مدت داشتیم می خندیدیم، حامد کلرجی هم بود، یگان هم بود ... ما هم همه فکر می کردیم من جایزه می آورم، دیدیم یکی که اصلا نمی شناسیم جایزه آورد، حسن یه ایده باحال داد، یه روحانی هندی که جایزه گرفت داشت می آمد بالا را صدا کرد لوحش را گرفت با شونصد تا فیگور عکس انداختیم بعد هم رفتیم کنار امیر خانی و علی معلم هم عکس انداختیم! کی به کیه اومدیم گفتیم ما هم جایزه هرکی بهتره سلام کنه گرفتیم! تمام راه را پیاده تا انقلاب آمدیم و خندیدیم...
جزو معدود رفیقای اینترنتیم بود که سریع راهش را توی زندگی واقعیم باز کرد، از اونایی که حال می داد دایم بهش زنگ بزنی، یا درد دل کنی یا با هم بگیم و بخندیم. آشنایی اصلی و واقعی مان سر قضیه اعتکاف بود وبلاگ نویسان بود؛ پول کم آوردیم حسن رفت بازار فرش فروشا از بازاری ها پول جمع کنه! آخرش با چند ده کیلو برنج برگشت! بهش گفتم این چیه! گفت بابا یکی داد می ریم آبش می کنیم با پولش غذا می خریم!!! آخر ایده ی باحال بود ...
***
حالم خوب نیست، عهد کرده بودم تو این لامصبی تا عید ننویسم ... اشک، بغض، ...
بعد رفتن محمد مهدی همیشه عقده ی برادر بزرگ داشتم، نت برایم چند تا برادر جور کرد ...
غم رفتن برادر بد دردیه، یاد رفتن محمدمهدی افتادم، پیکر مهدی را پیدا نکردند ...
***
جزو معدود کسایی بود که می تونستم در مورد عشقم باهاش درد و دل کنم، ناسلامتی هم درد بودیم، عاشق بود، ... نتونستن بهم برسن، این بار حسن بال در آورد ...
تنهاتر شدم باز ... خدااااااااااااااااااااااااااااااااااااااااا 
گه نوشت
(118)
شطحیات
(23)
حزب الله، امت واحده.
(30)
روز نوشت
(42)
سیاسی
(28)
علمی-پژوهشی
(8)
مهدویت
(0)
شخصی
(25)
فرهنگ
(6)
جامعه شناس فردا
(3)
کمی ادبی
(3)
ذهن موقت
(9)
موبلاگ
(11)
اقتصاد
(1)
سیاحت غرب
(0)
اینترنت و وبلاگستان
(44)
اسلام
(20)
صهیونیسم
(16)
عدالت
(0)
جهاد و استشهاد
(15)
در محضر قرآن
(1)
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
(11)