تبلیغات بسم الله؛

آقای درخشان ما منتظر ماندیم ببنیم به کجا می رسی، سکوت کردیم تا ببینیم چه می شود پروژه و ورسیون جدیدت، اوووه پسر ناراحتی که هنوز کیهان بهت می گوید رهبر اپوزیسیون؟! چه فکر کرده ای رفیق؟
بگذار برای اولین بار و به عنوان اولین نفر برایت صادقانه بنویسم، چلغوز تو برای ما فقط یک صفحه ی جوک روزانه و تمسخر سکولار هاست و البته گاهی دوستان آیت الله هاشمی، نه بیشتر! این چیزیسیت که هفته ای ده برابرش را در ستون همولایتی هفته نامه یالثارات به قلم استاد کوشکی می خوانیم! و این لینک دادن های مان را هم بگذار صادقانه بگویم، داریم از تو استفاده می کنیم! ببین رفیق بین استفاده کردن از آدم ها تا همراهی شان خیلی فاصله است؛ آدم با کسی که به نظرش هم تیمی است همکاری می کند، لینک دادن هایش هم همکاری است؛ ولی همان کارها در قبال یک فرد نا هم تیمی در صورتی که در راستای منافع گروه باشد استفاده است!
بگذار صادقانه بگویم؛ نه من مثل ابوذر –پاسداران- دعواهای تو و نبوی و ... را جنگ زرگری و بروجردی ها نمی دانم؛ ولی خوب زیاد هم به نظرم مهم و قابل توجه نیست!؛ بله رفیق، درک می کنم تو دلت برای ایران، زندگی در ایران، فرار از آن غربت و ... تنگ شده؛ می خواهی برگردی و نمی توانی، حاضری برایش چند ماهی هم زندان بروی ولی می خواهی هزینه اش را کم کنی، آواره شده ای؛ هیچ تابعیتی جز ایران نداری؛ هر روز در امضای ایمیلت شماره ای در یک کشور دنیا نوشته شده است، یک روز ندرلند، یک روز فرانسه، روز دیگر کانادا و ...، آواره ای رفیق درک می کنم، و خوب ناراحتم، اصلا آوارگی یک فرد برایم نمی تواند خوشایند باشد ...
ولی رفیق این هزینه ی ای نیست که تو باید برای کارهایت و خواسته ات بدهی، خیلی کمتر است؛ داری بازی می کنی، همه این را می فهمند؛ اصلا چطور ما می توانیم حرفت را باور کنیم؟ ما که به خاطر پوشیدن شلوار پلنگی پلیس جمهوری اسلامی بهمان گیر می دهد، با زدن یک سایت در مورد هولوکاست باید رویای تحصیل در سوربون را بریزیم بیرون؛ چطور می توانیم باور کنیم که تو داری منافع انقلاب رنگی در ایران و بعضا بعضی منافع مجاهدین خلق را مورد حمله قرار می دهی، آن وقت در فرانسه، محل تجمع منافقین، و اروپایی زیر سایه سیا راست راست راه می روی.
رفیق دیگر همه می دانیم پروژه ی انقلاب رنگی ایران سوخته است؛ تا چند وقت دیگر فمنیست ها هم به زباله دانی تاریخ ایران خواهند پیوست، حتی اگر لازم باشد ما بسیجی از قوه ی قهریه مان استفاده کنیم؛ و این اطلاعات تو کاملا اطلاعات سوخته ایست؛ و البته ناگفته نماند که گیر دادن هایت به فمنیست ها هم بیشتر راه و چاه نشان دان بهشان است تا نقد و تخریب!
اوووه رفیق! تو می خواهی هم این ور را داشته باشی هم آن ور را!؛ این یک دعوای وبلاگی ساده است، مثل خیلی از دعواهای خود ماها؛ من و حامد طالبی مثلا خیر سرمون سایه هم رو با تیر می زنیم، ولی باز یک جایی مجبوریم کنار هم آجر بندازیم بالا برای اردوی جهادی!
رفیق به نظرت گوش های ما مخملیه؟ تو کلی تو خونه ی این جماعت رفت و آمد داشتی، بعد حداکثر اطلاعاتی که می توانی به ما بدهی همین است؟ تو به بودجه ی هلند فحش می دهی بعد پررو پررو می روی توی رادیو زمانه می نویسی؟
تو کل اپوزیسون را هم بیاوری پایین، باید درباره ی سفرت به اسرائیل جواب بدهی، ببخشید می شه برام توضیح بدی چه ربطی می تونم بین سفر تو به اسرائیل با مبارزه ات با کاپیتالیسم برقرار کنم؟ هیچ کدام از ما هنوز دعوای تو با کوروش علیانی سر این که کوروش با لفظ درست عبری حزب کادیما را قدیمه می خواند فراموش نکرده ایم؛ حمایت های آن چنانی ات از حزب کادیما به عنوان یک حزب پیشروی اسرائیلی! ببخشید به نظرت لازم است از این اینترنتی که خودت خوب تویش می توانی بچرخی سند های جنایات اعضای حزب کادیما را بگذارم جلویت؟ به نظرت گوش های ما مخملیه رفیق؟
اگر می خواهی مقداری صداقت نشان بدهی، می توانی چیزهایی که در اسرائیل دیدی و به درد ما می خورد را بهمان برسانی، اصلا هم لازم نیست توی وبلاگ بنویسی، کارش یک ایمیل است دوست من!
بگذار مثل تمام پست صادقانه بهت بگویم، ما هنوز نتوانسته ایم تو را بپذیریم، و تو باید بپذیری که این حکومت تا 6 سال دیگر در دست های ماست!؛ و بگذار صادقانه بگویم که اگر صادقانه رفتار کنی، و برای این صداقتت در معرض خطر باشی حتی حاضریم برایت سپر گلوله باشیم. ولی رفیق تو داری فقط رول بازی می کنی! ما چیز های بیشتری از اطلاعات سوخته می خواهیم.
بسم الله.
حالم اصلا خوب نیست. می خوام تنها باشم.
از این خدا متنفرم. از این خدای سوراخ پر کن. از این خدای توجیه گر. از این خدای هر وقت خواستی تقصیرات را بندازی گردنش. از خدای خشن. از این خدا خسیس. از این خدای نامرد. از این خدای بی مرام. از این خدای استخاره های موقع پشیمانی. از این خدای تو متنفرم...!
دنبال خدای جدیدی می گردم. خیلی وقت است. هنوز پیدا نکرده ام!
بسم الله؛
بشدت خسته ام؛
قرار است برای رفع کسالت چند روزی برویم موطنمان بروجرد؛
و از قضا به دلیل سهمیه بندی بنزین با قطار می رویم، و این بیشتر از همه مایه ی خوشحالی من است، چون همیشه به سفر با قطار به جای ماشین شخصی مان اصرار داشتم و بیشتر حال می کردم ولی کجا بود گوش شنوا!
بسم الله الرحمن الرحیم؛
با توجه به توصیه های دکتر رامین برای عدم مصرف انرژی بیهوده در موقعیت کمبود نیرو و انرژی و قوت دشمن، و اینکه مادرم با آنکه از ابتدای حضور من در اینترنت نه تنها از نوشته هایم بل از تمام روابطم و لیست مسنجرم مطلع بوده، این اولین باری است که از من یک کار خواسته است؛ به احترام مادرم و پیروی که از دکتر رامین و دیگر بزرگان دارم و برای نشان دادن حسن نیتم به برادر ابوذر؛ تمام پست های نوشته شده ام که ربطی به دفتر توسعه داشته اند، را پاک کردم کردم؛ و به دلیل اینکه در صورت حذف عادی پست ها در میهن بلاگ با زدن آدرس پست مطلب می آید، و من قصد رفتار منافقانه و ناجوانمردانه را ندارم، پست ها را ویرایش کردم تا کمترین اثری از آن ها در وبلاگم نماند؛
و از همین جا از برادرانم، محمدصالح مفتاح، علی طائبی، علی صابونچی، محمدرضا سلطانی، صادق منفرد، محمدمهدی آل حبیب، محمدرضا منتظرالقائم، سیدپویان حسین پور و ... می خواهم که پست هایی که در این موارد نوشته اند از وبلاگ های خود حذف کنند.
پی نوشت.
اول؛ البته محمدرضا منتظرالقائم عزیزم که عجالتا با آقامسعود ده نمکی سفر است و وبلاگش هم در وقایع ناگوار میهن بلاگ فعلا بازیابی نشده است، فعلا از قضیه معاف است؛ و برادر سیدپویان هم که پس از بازیابی وبلاگ پسوردش را اشتباها عوض کرده بود و کل محتوای وبلاگ را از دست داده بود.
دوم؛ برای نشان دادن اعتمادمان به برادر ابوذر و حرف هایش، لینک ثابت پایگاه هجونامه چلغوز را از کنار وبلاگمان حذف کردیم و تنها به شماره هایی از آن که به نظر امکان لینک دادن به آن هست از طریق لینکدونی لینک خواهیم داد.
بسم الله الرحمن الرحیم؛
اول؛ آقا یک بنر گنده زده اند سر چهار راه محله ی ما که توش گنده هولوپی نوشته : «با حضور آیت الله هاشمی رفسنجانی»؛ الآن دم دست نیست عکسش ولی می ذارمش روی وب.
دوم؛ این موضوعات زیر را بگذارید کنار هم:
آقای کروبی برای فوت آیت الله فاضل مراسم ختم می گیرند، مراسم ختم گرفتن برای فوت یک مرجع بزرگ در عرف حوزویون نشان از ورود به عرصه مرجعیت دارد!
در تبلیغات این مراسم در نشریات اصلاح طلب جماعت به مراسمی که توسط «آیت الله کروبی» برگزاری می شود دعوت شده بودند.
چند وقتی که وقت کمی هم نیست، آقای کروبی یا جدیدا آیت الله کروبی برای طلاب شهریه می دهد!
در ضمن یک سری هدایای فرهنگی هم در قم از طریق دفتر اعتماد ملی پخش می شود با مهر از طرف آیت الله کروبی (این آخری را اطمینان ندارم البته)
این یعنی چی؟ یعنی: آیت الله وارد می شود، آیت الله زورکی آیت الله می شود! البته ما که در حد سنجش مجتهد و مرجع بودن مردم نیستیم، ولی این رو خوب می دونیم که هنوز که هنوزه آیت الله صانعی توی لیست مراجع جامعه مدرسین نیستند!
سوم؛ دکتر رامین لطف کردند با من تماس گرفته بودند، نبودم بعدا با ایشان تماس گرفتم، ایشان بیشتر نگران اوضاع و احوال بچه های مجمع بود، ولی دو تا نکته ی مهم را مطرح کردند که به پیشنهاد علی که گفت بنویس می نویسم:
اولا گفتند که انرژی کم است، تعداد کم و وقت کم!، دشمن هم قوی؛ پس شما باید کار خودتان را بکنید، و انرژی را روی هدف اصلی بگذارید؛
این حرف دکتر الآن سیاست اصلی من است.
دوما بحث یک سری مدعیان ارتباط با امام زمان و برو بچه هاشان شد، من می گفتم آیت الله فلانی، شاگردش یا پسرش حجت الاسلام فلانی؛ یک جایی یک دفعه دکتر دعوایم کرد و گفت انقدر نگو آیت الله حجت الاسلام، اینا آیت الشیطانند، حجت الشیطانند ... و چه حق گفت! آنها که با مهدی آل محمد -عجل الله تعالی فرجه الشریف- سر ناسازگاری بگذارند ...
چهارم؛ سید پویان حسین پور هم رسما داماد شد، و الآن رفته ماه عسل! در ضمن آسید مادر گفت آدم تا مردم را دعوت نکرده خونش نمی تونه توقع کادو داشته باشه! یالا یالا کارت عروسی رو یالا! (البته این طور که بوش میاد نمی خواد عروسی بگیره، من نمی دونم این چه رسم جدیدیه بین بچه بسیجی ها داره رواج پیدا می کنه که عروسی نمی گیرن؟)
پنجم؛ این طور که بوش میاد کافه تیتر را نمی بندن!، توضیح اضافه هم لازم نیست، این طوری به کمک و یاری ما هم احتیاجی نیست؛ البت به نظر من امثال جاهایی مثل کافه تیتر و ... سوپاپ اطمینان های خوبی بری قشر خاصی از جامعه هستند ... هرچند که برای یکی مثل من فقط سرگرمی اند!
ششم؛ آقا شما ها جنبه ی شوخی ندارید؟ من توی پستم در حمایت از طرح سهمیه بندی دکتر احمدی نژاد به شوخی نوشته بودم: «حاجی برو جلو همه پشتتیم، از احمدی نژادی فاطمه رجبی ایش تا من قالی بافی سکولارش، خاطرت رو می خوایم، برو جلو فرمانده»؛ اینم از اون جهت گفتم که بعضی دوستان دوست دارند مارو حزب اللهی سکولار یا اسلام آمریکایی خطاب کنند و امثال احمدی نژاد را مصادره به مطلوب کنند، اون عبارت دهن کجی به این کنایه های دوستان بود در واقع، و گرنه یک کم فکر کنید اگر من سکولار بودم از اسلام اجتماعی می نوشتم؟ یا می ذاشتم عنوان وبلاگم استشهادی بمونه؟ یا ضد رادیو زمانه تو رجا پست می نوشتم؟ یا عضو هیئت موسس مجمع وبلاگ نویسان مسلمان بودم که از شرایط عضویتش اعتقاد به ولایت فقیه و اصول موضوعه قانون اساسی جمهوری اسلامی است؟
هفتم؛ به نظر من این روزنامه های حزب الله و تهران امروز هم مذبذبند و هم تکلیفشان با خودشان مشخص نیست و هم الکی خوشگلند! یعنی فقط صفحه آرایی خوشگلی دارند و متن های جالب و گرنه در چینش خبرها و پوشش اخبار هیچ سیاست خاصی دنبال نمی شود، حداقل به نسبت روزنامه های اصلاح طلب خیلی بی سیاستند این روزنامه های نورسیده ی خوشگل!
بسم الله؛
این پست بنابر مصلحت جمع و امت پاک شد.
بسم الله؛
با آقامون (بابامون) اختلاط می کردیم، بحث رسید به بنزین، 7 تیر بود و آقامون شاکی که توی این هیری ویری و سر و صدای بنزین یاد شهید بهشتی و هفتاد و دو تن گم شد؛
بعد به اینجا رسیدیم که حاج محمود احمدی نژاد هم داره به درد اون بزرگوارا شکنجه می شه ...
یک دهم بودجه ی مملکت داره حروم بنزین، از اون ور اضافه اش و مازاد نیازش می ره تو شیکم خیابون مترکنای ولی عصر و پول دارای ماکزیما دار و ...
اعظم وارداتمون هم از هند و ... است، یکی از بزرگترین تولید کننده های نفتیم و از اون ور مازاد مصرف چه بلایی داره سرمون میاره ...
از طرف دیگه بنزین یقینا جزو لیست تحریم هاست؛ بعید هم نیست که تحریم شیم ...
بوی جنگ میاد ...
بوی جنگ 16 ساله که داره میاد، و این یک مرد می خواست، یکی که جیگر داشته باشه!
همه می دونن حق باهاشه، نمی دونم این جماعت که می زننش توی این بازی اون دنیا چی می خوان جواب بدن ...
7تیر واسه اولین بار خیلی دلم واسه حاج محمود سوخت، بغضم گرفت واسش، جلو خودم رو نیگه داشتم که گریه ام نیاد ...
حاجی برو جلو همه پشتتیم، از احمدی نژادی فاطمه رجبی ایش تا من قالی بافی سکولارش، خاطرت رو می خوایم، برو جلو فرمانده ...
پی نوشت.
یک پی ام واسه بی غیرتا:
Majid Azizi: دختر همسایه ی ما که از بچه های پایگاه بسیج و مسجد محل بوده در راه برگشت از دانشگاه به سمت خانه در پارک لاله مورد حمله ی افراد ناشناس واقع شد. انها یک پلاستیک بنزین را روی او انداخته و وی را اتش زدند. امروز عصر مراسم ختم این سیده خانم در مسجد باب الحوائج خیابان وحیدیه برگذار شد. در هفته ی اخیر دو مورد اتش زدن دخترچادری ها با بنزین مشاهده شده. ظاهرا هنوز همه ی اراذل را نگرفته اند! مواظب باشید.
بسم الله؛
به یکی از دوستانم دایم تاکید می کردم که، سعی کن مخالفت را به دشمن تبدیل نکنی ...
حالا خود ما را از هر دو طرف جریان دارند به سمت رادیکالیسم هول می دهند؛
- همیشه سعی کرده بودم که با بچه های سکولار و پلورالیسم تعامل داشته باشم، ولی وقتی وطن فوروشی را از ایشان می بینم، به سمت حمله به ایشان هول داده می شوم، که البته حق است این حمله به وطن فروش، هر چند دوست نداشتم دوست داشتنی های قدیمی ام وطن فروش شوند!
- و حالا از این ور ما شده ایم، چپ گرا، و در عین حال لیبرال کافه نشین!، ضد ولایت فقیه، انحرافی، التقاطی، بی اخلاق و ...
بگذریم، درد زیاد است!
در همین رابطه.
+معامله با تنت زنت وطنت! - حسین نوروزی
بسم الله الرحمن الرحیم؛
پیش نوشت.
قرار بود از کافه تیتر بنویسم، در حمایت از رفقایم؛ در ذم جدیدی از فمنیسیم، یا تئاتر امروز دایره ی پینوکیو که به دعوت عباس حبیبی عزیز رفتیم؛ یا از ...
حالم خوش نیست، دخترک که اون طور کرد باهام، بی خیال؛ شب قبل آمده ام خانه، با یک من کاغذ پیرینت شده طرفم ...؛ وقتی جنگ را به خانه ی طرف می کشانی در عین نامردی از بی جوابیت خبر می دهی، ولی خوب من از دیشب بلکل همه ی مواضع و استراتژی اینترنتیم با این کار تغییر کرد، من تا یک حدی برای تلاش هایم حاضرم انرژی بگذارم، بیشتر از اون به انحطاط می کشاندم؛ حتی دیگر انقدر از امنیتی بودن کل سیستم ایرانی و جمهوری اسلامی عصبیم که به نظرم بهتر از در بلاد کفر بین اون به قول دوستان لخت و عور های کافر کار کنم تا اینجا، حداقل آنجا می دانم با یک مشت کافر طرفم، حرص نمی خورم که از مسلمونِ حکومتی دارم می خورم، می گیری چی می گم؟ دوباره بعد چند ماه همش دارم به بلاد کفر رفتن فکر می کنم، درس و ... را با این هدف زین بعد می چینم...
نوشت.
اول؛
آقا رضای امیرخانی خیلی به من لطف دارد، شاید روی حساب هم مدرسه ای بودن و ...، همین قدر که نصیحتم می کند یا مشورت می دهد توی این شلوغی سرش خیلی مرام است، هر چند توی یک دیدار چند دقیقه ای در مدرسه یا سر زدن و تلفن زدن، همانطور که در این مورد به کوروش علیانی هم بدهکارم که وقت زیادی را صرف من کرده است و می کند، این ها آدم های تاثیر گذار زندگی منند بهر حال، اینها و چندی دیگر ...
آقا رضای امیر خانی تا چندی هم ماجرای مجمع را به دقت پیگیری می کرد، مخصوصا وقتی علی محبی کمکمان می کرد، قبل از آنکه به خاطر رفتار های سو بعضی دوستان کناره گیری کند از جمع، و البته به نظرم از نظر شخصی بهترین کار را کرد ...؛ بهر حال گذشت تا رمضون و شب قدر اخیر، می خواستم با آقا رضا به خاطر تجربه اش توی انجمن قلم در مورد کار تشکیلاتی مجمع مشورت بگیرم، می دونستم توی انجمن به خاطر فشار بعضی راستی های مزخرف که البته بیشتر از چند نقد صادق هدایت و ... چیزی بیرون نیانداخته تحت فشار است؛ با این حال فکر نمی کردم تا این حد؛ جوابش نقل به مضمون این بود: «ببین محمدمسیح، الآن من انجمن قلم را سامون دادم، به اینجا رسوندمش ولی حالا شدم ضدولایت فقیه! (منظور اینکه بهش این رو می چسبونند)، ببین ماها باید کارای خودمون رو خوب انجام بدیم، کارای خودمون، من باید خوب کتاب بنویسم، تو باید خوب وبلاگ بنویسی، وبلاگ نویس برتر و جریان سازی باشی ، آیت الله بهجت باید به فقاهتش کار داشته باشه و انجام بده ... سعی کن کار خودت رو قوی انجام بدی ...»
دوم؛
حالا امروز بعد اینکه به نقطه ی آقا رضا رسیدم حرفش را خوب می فهمم، ما باید خودمون، کارای خودمون رو خوب انجام بدیم، نمی دونم به نظرم ما زیادی برای بقیه دل می سوزونیم، می خوایم بقیه را زورکی متحد کنیم، زورکی بچه ها را فعال کنیم، زورکی امکانات بدیم، انقلاب کنیم، از انقلاب حمایت کنیم، به خاطر نظام زجر توهین های دوستان رو بکشیم، فحش بشنویم و ...
به نظرم بهتره کمی خودخواه تر باشیم.
سوم؛
یک روز توی یک بحثی با محمدرضا محسنی راد، آخر نتیجه اش این شد که ما یک چیزی به نام خودخواهی اسلامی داریم که کاملا پذیرفته شده است، اصلا بهش توصیه شده گاهی ...، بگذریم، اونایی که باید می فهمیدن فهمیدن!
پی نوشت.
آقا مجید، خیلی مخلصیم!
بسم الله؛
جوابش منفی بود ...
الآن به هیچی، هیچی چیز، هیچ کار، هیچ وقت، فردا، پس فردا، پسونفردا، ...، یک نفر دیگه، این، اون، تو، ... نمی تونم فکر کنم، شاید هم نمی خوام.
بغض گیر کرده زیر سیب لوم، و انقدر گنده است که نمی تونه بیاد بالا و هی فشار میاره ...
- ولش مهم نیست ...
- شاید ...
- گور هرچی ...
- شاید ...
- اصلا بیا بریم ...
- نمی دونم، شاید، ولی من نمی تونم، من این طوری فکر نمی کنم، من بلد نیستم.
- مممممم...
- به نظرت من خیلی بی لیاقتم؟!؛ آره فکر کنم جدا من لیاقتش رو نداشتم، من کجا، اون کجا ... فکرشو بکن ...
بسم الله القاصم الجبارین
پیش نوشت :
بد دردیه بی وبلاگی ! بی خیال ، مقصود اینکه این پست رو من دارم می نویسم ؛ نه محمد مسیح و من هم که مشخص " محمد رضا منتظرالقائم"
به دعوت همین محمد مسیح عزیز و ابوذر منتظرالقائم و به احترام حماسه سوم تیر من هم وارد بازی سوم تیر می شوم
: نوشت
اولین حق است که برای انتخاب به من داده اند و من ، که باید این بار برای کشورم تصمیم بگیرم و بعد ها بر فرزندم جواب گو باشم که سکان هدایت کشورم را ؛ به که و چرا دادم ؟!
روز به روز که نزدیک تر می شویم ، هیجان بیشتر می شود و در میان غوغایی که به پاست و در میان گرد و خاک ناشی از آن ، باید چشم را باز میکردیم تا حق را ببینیم .
آن چه بر روی یک خط راست میدیدم یک سویش ستاد شیک و مجلل رفسنجانی در نیاوان و تجریش بود و در آن سو ستاد مردمی حامیان احمدی نژاد ، در ساختمان نیمه کاره ای در خیابان گلزار بود و ما بقی هرچه بود این بین.

ساختمان نیمه کاره ، ستاد شمال شهر احمدی نژاد بود . که به حق هیچ نداشت ،
مجید ، صاحب خانه ، با موتور هندایش مسئول ستاد بود ، مثلا . دنبال لقمه ای نان بود ، اما حلال !
همین بود که خانه را ستاد کس دیگری نکرده بود ،
برنامه ای نداشت ، وظیفه ای هم نداشت .
احمدی نژاد را دوست داشت و دیده بود که تنهاست ، دیه بود که ستاد ندارد ، همین بود که خانه اش را ستاد کرده بود .
...
تلوزیون میخواستیم . میخواستیم فیلم های احمدی نژاد را نشان دهیم ، همان هایی که دیدار های مردمی اش را در شهرداری نشان میداد ، همان هایی که نشان میداد مردم از احمدی نژآد میخواهند تا بیاید ، همان ها را . تلوزیون را سهیل آورد ، تلوزیون اطاقش را
سه هفته بی خیال ماهواره شده بود ، به خاطر احمدی ژاد
و به جای وی سی دی ، سی دی من شهاب را قرض گرفتیم، به جانش وصل بود اما
سه هفته بی خیال موسیقی شده بود ، به خاطر احمدی نژاد
...
با یک تلوزیون و سی دی من هم شبیه ستاد های دیگر نشدیم
آرش کامپیوترش را آورد
او هم سه هفته به خاطر احمدی نژاد بی خیال کانتر شده بود
...
به مجید گفتم پوستر بگیرد . هیچ نداشتیم
عصر مجید برگشت ،در به در ه ستاد های وسط و پایین شهر بود برای پوستر گرفتن ، و ۱۰۰ / ۱۵۰ تایی گرفته بود !
همین شد که پول تو جب بی هایمان را پوستر کردیم
سه هفته ، همه بی خیال هفتگی شدند
و ما
در و دیوار سایت را پوستر زدیم مدام فیلم های احمدی نژاد را پخش میکردیم ، اما ؛ ستادمان مثل ستاد های دیگر نشد !
شکلات گرفتیم ، اما نه ، گویا قرار نبود ما شبیه ستاد های دیگر بشویم
ظهر تا عصر ، با رفقایم که بعضی قیمت لباس هاشان از ۲۰۰ هزار تومان میگذشت در خاک و میان تکه فلز ها و آهن پاره های ساختمان مشغول ستاد آرایی بودیم که بلکه ، کمی شبیه ستاد شود ، اما دریغ، انگار قرار نبود ستاد ما شبیه بقیه ستاد ها شود !
صبح ها هم تا ظهر ، شده بودیم نماینده انصار حزب الله در سازمان دانش آوزی ، مناظره میکردیم ،
میخندیدم ، ناهار میخوردیم ، گریه میگردیم ، نا امید می شدیم ، افسرده می شدیم و توکل میکردیم و به خدا نزدیک میشدیم ؛ گمانم ........
دفتری بود برای خودش سازمان دانش آموزی
بگذریم
مخلص کلام را بگویم :
ما رضا را آوردیم و بدون اینکه پول بگیرد برایمان پارچه نوشت ، یعنی
سه هفته بی خیال دست مزد پارچه نویسی هایش شد
و ماشین داش حسین را هم عکس احمدی نژاد زدیم ، او هم
بی خیال ۵۰۰ هزار تومن ستاد هاشمی شده بود
اما
تا آخر هم ستاد ما مثل ستاد های دیگر نشد
ما گمان میکردیم از ستاد های دیگر چیزی کم داریم و نکته اینجا بود همه چیزهایی که آنها داشنتن از ما کمتر بود .
ما ریس جمهور آِنده خود را دوست داشتیم ،
ما احمدی نژاد را دوست داشتیم و داریم
و میدیم خیلی ها دوستش دارند و همین شد که روز آخر از مرحله دوم نیت کردیم اگر او نیامد ، دیگر رای ندهیم ، چون میدیدیم که اکثریتیم و اکثریت دوستش دارند .
پی نوشت :
چقدر سخت بود از ۳ تیر نوشتن / آنچه برما گذشت / سازمان دانش آموزی / آنان که هر روز قبل از جلسه معین را می دیدند و ... / مهرداد بذرپاش .
بسم الله؛
پیش نوشت.
1. علی طائبی عزیز و سیدسجاد صاحب فصول خوب، من را به بازی سه تیر دعوت کرده اند؛ در واقع چون خودم دارم شماره ی جدید آرمانشهر را درباره ی سه تیر در می آورم، انقدر فرصت کار پراکنده ندارم، یک نوشته برای 29 دی 1384 هست که خیلی دوسش دارم، و قبلا یک بار دیگه هم کپی اش کرده ام؛ این بار هم اصل مطلبم همونه، و اگر مطلب جدیدی می خواهید این شماره ی آرمانشهر که فردا شب منتشر می شه را ببینید.
2. نکته ی دوم اینکه برایش احترام قائلم، برای تلاشش و شجاعتش برای مقابله دربرابر مافیای سیاسی ایران؛ و در عین حال می دانم، مردم ایران تا آخرالزمان مدیون تلاش های او برای انرژی هسته ای خواهند بود؛ ولی از سبک ضدصهیونیست بودنش بدم می آید، او در این زمینه برای من بیشتر شبیه یک شومَن است، و دوست هم ندارم بقیه را گول بزنم، رک حرفم را زدم.
3. من از همه ی اصولگراها سر 27 خرداد شاکیم، ما به امید اتحاد برای همه شان هم زمان تبلیغ می کردیم، با اینکه دور اول به قالی باف رای دادم ولی بیشترین زحمت و تبلیغ را برای احمدی نژاد کشیدم.
نوشت.
اول؛ شماره دوم آرمانشهر؛ از چهارم تیر به بعد در دسترس است.
دوم؛

امروز چند هفته مانده به سوم تیر؛
- حسین برگه های جنایات احمدی نژاد را در حرم امام از یکی گرفته و پخش می کند!
امروز چند هفته مانده به سوم تیر؛
- من و حسین دو ساعت بین ستاد های محله ای احمدی نژاد داریم می چرخیم تا برگه های جدید جنایات احمدی نژاد و سی دی های تبلیغاتی اش را بگیریم پخش کنیم!
امروز چند هفته مانده به سوم تیر؛
- امروز توی مدرسه پر است از برگه های تبلیغات دکتر، اینجا دو تیکه شده اند، معینی ها!، احمدی نژادی ها!، بعضا هاشمی ها! و قالیبافی ها!
- امروز کسانی که فکرش را نمی کردیم قرار است به دکتر رای بدهند، موهایشان از ژل برق می زند، امروز اولین باری است که اتحاد مان گسترده تر است!
- امروز ظهر تا یک ساعت بعد از مدرسه مناظره است، ...، احمدی نژادی ها سوال هایی پرسیدند که کسی نتوانست جواب بدهد!، و حالا با افتخار می رویم بیرون از نماز خانه!
امروز چند هفته مانده به سوم تیر؛
- جلوی میوه تره بار محل دارم نظر سنجی می کنم برای کلاس آمار، وسط هایش این مردم اکثرا مستضعف، همش سوال می کنند که چرا رای بدهند؟!، و باهاشان صحبت می کنم که دکتر همه چیز را درست می کند!، از دکتر می گویم، و پسرک دستفروشی که همش از دکتر تعریف می کند همراهم شده است ... حالا جلوی میدان همه اش بحث است، همه از دکتر می گویند، شوری راه انداخته ام، ...، 110 گرفته امم، بالاخره با وساطت رئیس کلانتری ولم می کنند بروم، گیر داده بودند چرا آمار می گرفتم؟!
امروز چند هفته مانده به سوم تیر؛
- نشسته ایم توی اتوبوس و داریم بحث می کنیم، یک آقای جنتل من هم وارد بحثمان شده، با شیطنت هی من و دوستم معین را تخطئه می کنیم، و آخرش جمعن به احمدی نژاد و سردار قالیباف می رسانیم، همه ی اتوبوس توجهشان به بحث بلند بلند ماست!
امروز چند روز مانده به سوم تیر؛
- عمویم که فکر کنم فقط یک بار اول انقلاب رای داده که اونم شک دارم، زنگ زده است به تمام فامیل که بروید به دکتر احمدی نژاد رای بدهید!
امروز چند روز مانده به سوم تیر؛
- نتیایج را که دارند می گویند، کروبی هنوز دوم است، خانه نشسته ایم هی به فامیل زنگ می زنیم اخبار جدید را می گیریم!، ... بدو بدو، احمدی نژاد دوم شد، همه زنگ می زنی تبریک می گووییم!!!
امروز چند روز مانده به سوم تیر؛
- جلوی نمایشگاه منتظر ماشینم، یک جوان نگه می دارد و می گوید اگر به احمدی نژاد رای می دهید سوار شید! ... تا آخر مسیر همه اش از دکتر می گوید، بچه ی پایین شهر است، از اینکه دکتر زمان شهرداری اش بچه های فقیر و پایین شهر را با اتوبوس می آورده شهربازی شهرداری می گوید، همه اش قربان صدقه اش می رود و به هاشمی فحش می دهد!
امروز مرحله ی اول؛
- خانه ی مادر بزرگمیناییم، از رای گیری بر می گردند، می گوییم به کی رای دادید؟!، می گویند به معین!، می گوییم چرا می گوید این خاله ات مجبور کرد رای نمی دادیم پس فردا رای نیاورد هی می خواهد غر بزند!
امروز یک روز مانده به سوم تیر؛
- عمواینام که معینی بودند خانه امانند!، بابایم به شوخی به آنا دختر عمویم می گوید، احمدی نژاد رای بیاورد، باید روسری ات را دیگر بکشی جلو! :دی!
امروز سوم تیر؛
- توی حوزه ایم، هر کس می خواهد به احمدی نژاد رای بدهد، موقع نوشتن بلند می گوید احمدی نژاد، تا بقیه را هم در آخرین لحظه تشویق کند به او رای بدهند!
...
- دکتر انتخاب شد!
احمدی نژاد هنوز همان احمدی نژاد شور انگیز چند ماهه پیش است، اگر جماعت حسود که کارهای خوبش را پنهان می کنند، پشت سرش حرف در می آورند، و بعض اشتباهاتش را توی بوق و کرنا نکنند و از حرصشان دولت در سایه راه بیاندازند که آدم را یاد دولت در تبعید مسعود رجوی -منافقین(مجاهدین خلق)!- می اندازد!، بگذارند!

دعوتی های من:
بسم الله؛
حتما درباره ی نظرسنجی رادیو جوان درباره ی اینکه اگر دوباره انتخابات شود به چه کسی رای می دهید شنیده اید!، این موضوع فعلا در اینترنت اعلام شده و فردا از رادیو اعلام می شود؛ من هر طور به این قضیه نگاه می کنم آن را به ضرر می بینم، نتیجه هر چه بشود که یقینا نتیجه به نفع اصولگرایان است و احتمالا باز احمدی نژاد رای می آورد، ولی به هر حال به وحدت و وضع اصولگرایان ضربه می زند، یقین دارم که این قضیه از طرف یک جریان ضد حزب اللهی برای تخریب وحدت اصولگرایان و زمینه سازی شکست در انتخابات مجلس طراحی شده است؛ البته چندی پیش سایت رادیو جوان یک نظر سنجی اینترنتی برگزار کرد که البته آنجا هم احمدی نژاد اول شد ولی ...، این قضیه یقینا به ضرر تمام اصولگرایان است!
برای حمایت از وحدت این نظر سنجی را تحریم کنیم ...
پی نوشت.
احتمالا درباره ی ح.ج، فردی که در برنامه اش در رادیو جوان درباره ی 18 تیر گفته بود بسیجی ها دانشجوها!! را ضرب و شتم کرده اند (همان دروغ ناروای ضد انقلاب) شنیده اید؛ مدیرشبکه برای ساکت کردن نیروهای نظارتی و امنیتی این فرد را به صورت صوری اخراج کرده است، ولی برنامه ی چهارشنبه ی این فرد درباره ی مجلس نشان داد که ایشان همچنان درحال فعالیت غیر رسمی در رادیو جوان است...
به نظرم امروز قبل از انقلاب فرهنگی در دانشگاه ها و حوزه ها، به انقلاب فرهنگی در رسانه ی ملی احتیاج داریم، هر چند که آقای ضرغامی را دوست دارم و عملکرد صدا و سیما در دوران ایشان را می پسندم ولی نباید این تغییر رویکرد به تخریب مبانی انقلاب، جمهوری اسلامی و ضربه خوردن حزب الله بیانجامد ...
در کل باید به مدیران رادیو برای نوسازی و تغییر در نیروی انسانی رادیو جوان فشار مدنی آورد. به این قضیه حتما فکر کنید.
بسم الله؛
این پست بنابر مصلحت جمع و امت پاک شد.
گه نوشت
(118)
شطحیات
(23)
حزب الله، امت واحده.
(30)
روز نوشت
(42)
سیاسی
(28)
علمی-پژوهشی
(8)
مهدویت
(0)
شخصی
(25)
فرهنگ
(6)
جامعه شناس فردا
(3)
کمی ادبی
(3)
ذهن موقت
(9)
موبلاگ
(11)
اقتصاد
(1)
سیاحت غرب
(0)
اینترنت و وبلاگستان
(44)
اسلام
(20)
صهیونیسم
(16)
عدالت
(0)
جهاد و استشهاد
(15)
در محضر قرآن
(1)
مجمع وبلاگ نویسان مسلمان
(11)