تبلیغات
یهودا، حواری رانده شده - پست های ذهن موقت

به رنگ بغض

1384/12/24 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :ذهن موقت  ،

بسم الله الرحمن الرحیم
سر دوتایشان یک بلای مشابه آمد، به هر دوتایشان توی اون وضعیت حق می دهم، حق که نه ولی حداقل مثل بقیه نمی کوبم توی سرشان!
اولی زد زیر همه چیز دیگه تو نماز خونه ندیدمش!، لباس های خوش رنگ و جذاب و به مد می پوشید، یه بار هم با یک دختر توی پارک دیدمش، خیلی سر حال تر از قبل شده بود، خیلی ... حداقل خوشحالم که از اون افسردگی مزخرف در اومد ... هر چند، نمی دانم به قیمتش می ارزید یا نه ...
دومی عجیب تر بود برایم؛ یک دفعه زد به سرش، از فردایش لباس یقه آخوندی می پوشید، از اون روز به بعد جز توی وضوخونه ندیدم آستین هایش از مچ دستش بالا تر بزند، موهایش را کوتاه می کرد، هر شب می رفت مسجد آیت الله [...]، نماز هایش طولانی شده بود، با هیچ کس هم حرف نمی زد فقط سلام می دادی جوابت را می داد، آروم همیشه یک گوشه می نشست، نگاه غضب آلودی پیدا کرده بود، البته من ناراحت نمی شدم، توی دلم می گفتم اگر با این نگاه خالی می شود بگذار بشود، از من که چیزی کم نمی شود، ولی به نظرم یه جور مازوخیسم گرفته بود، همه چیز را می ریخت تو خودش، بغضش مشخص بود، حداقل خودخواهی اولی را نداشت ...
***
و مگر نه اینکه دین را برای سعادت دنیوی و اخروی است؟!؛ پس دینی را که بشود مایه ی عذاب و بدبختی و جلوی دست و پا را بگیرد، دینی که بشود موجب افسردگی و در کنج و غم فرو رفتن، و دینی که بشود مایه ی غضب و ...؛ همان بهتر که روی تاقچه بماند یا شاید بهتر باشد که بیاندازیش توی سطل آشغال!
***
بی برادری بد دردی است، مخصوصا که برادرت را ازت گرفته باشند، حسین می گفت تا چند وقتی با پسر ها سرت گرم می شود ... ولی ... سید نامرد هم دوماهی است درست نمی نشیند حرف بزنیم ...
بی برادری دردی است که نمی شود بیانش کرد، یعنی تنهایی، یعنی نداشتن کسی که بشینی باهاش درد و دل کنی، نداشتن کسی که در فکر کردن کمکت کند، نداشتن کسی که بهت اعتماد به نفس بده، نداشتن کسی که حمایتت کنه، نداشتن کسی که نوازشت کنه و در آغوشت بگیره، نداشتن کسی که صمیمانه و به زبون خودت بهت راه نشون بده، نداشتن یه آدم با غیرت که همه جا زمین و هوات را با هم داشته باشه ... نداشتن کسی که مطمئن باشی دوستت داره ...
بی برادری بد دردی است، از درد بی همسری و یتیمی هم بد تر است ... بی برادری یعنی یک کمر شکسته! یعنی بی پناه ...
***
یه وقت بر می گردی و می بینی خودت هم دچار یک مازوخیسم مقدس! شده ای؛ یه وقت می آیی به خودت که می خواهی تا ته خط را تکی بروی و بعد برسی به برادرت و تازه اول خوش بختی ...
***
شوق به رسیدن به برادر هزار هزار بار بیشتر نیاز به همسر یا همدمه ...
***
خوش به حال سید ...
والسلام

   


قرارمان دم در شرقی...

1384/10/17 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :ذهن موقت  ،

بسم الله الرحمن الرحیم
این ها را که می نویسم یک نفر دارد با صدای خوش در هوای نم ناک کوچه ی مان که نزدیک کوه است با آکاردئون ای الهی ناز می خواند ...
و اس ام اس هایی هست که می تواند یک پسرک 17 ساله را برای یک روز کامل دیوانه کند ...
و مگر قرارمان نبود؟! که ...
بگذریم؛
یادم هست، قراری داشتیم با سید، هنوز هم داریم، قرار بود با جناق شویم و دختر های امام زمان را بگیریم، البته این مسئله ی عرفانی را انقدر پیچش می دادیم و رویاییش می کردیم تا آن جا که حسین می پرید وسط و می گفت منم می آیم، بلند شید وسائلتان را جمع کنید برویم جزیره الخضراء انشاالله خود آقا راه را به داماد هایش نشان می دهد!! :دی ...
؛
و یادم هست آن موقع یِ استشهادی شدنم، بعد از شهادت محمدمهدی، شاهد جنگ های جنوب بودن، دل غیژه هایم برای کودکان آواره ی بسنیایی، مخصوصا آن دخترک چشم آبی که برایش عروسک خریدم، و دادم به چادر کمیته امداد و رویش نوشتم برسد به دست خواهر چشم آبیم، ...، و گیر داده بودم بیاورندش برایم تهران، خواهرم بشود، آن موق که بچه بودم و تن ها و انقدر گیر دادم، که هرجند او را نیاوردند ولی فاطمه کوچولو به زور گریه های پسرک 7 ساله به دنیا آمد ...، .بعد تن ها یی، بحث های مدرسه، حزب اللهی شدن و دوباره انحطاط و بعد دوباره استحاله و رانده شدن از جمع دوستان، و آن وقت که غددجنسی امان ترشح می کردند و عشقولانه هایی می خواستند و من نوجوان نو نهال، خودم را منع کردم، و بعد تن ها یی، ...، و بعد محمد، یاسر، امید، و ...، همه رفتند، دزده ها بردندنشان و تن هایی، ...، و آن وقت بود که هورمون ها عادی شده بودند، قرآن و ...، و استحاله باز، و باز تنهایی، ...، و هیچ کس نبود،
یکی بود یکی نبود، غیر از خدا هیچ کس نبود،
و محمد -صلوات الله علیه-، ...، تا مهدی -علیه السلام، عجل الله تعالی فرجه الشریف-، و انبیاء، و مسیح -علیه السلام-، که "کلنا نور واحد"، از آن الله بودند، که ما سوی را دیگر در این بازی جایی نبود،
و بودند و تن ها اینان بودند، که بفهمم جز آنان نیستند،
و من در غم فراق تن ها کسانم-کسم- می سوختم -می سوختیم-،
که،
"
قُلْ یَا أَیُّهَا الَّذِینَ هَادُوا إِن زَعَمْتُمْ أَنَّكُمْ أَوْلِیَاء لِلَّهِ مِن دُونِ النَّاسِ فَتَمَنَّوُا الْمَوْتَ إِن كُنتُمْ صَادِقِینَ (جمعه 6)
بگو اى یهودیان! اگر گمان می ‏كنید كه شما دوستان خدا غیر از مردم هستید آرزوى مرگ كنید اگر راست مى‏گوئید! (تا به لقاى محبوبتان برسید). (جمعه 6)

"
؛

وحال تو در این قضیه ی عاشقی ما چه کاره ای؟!
چرا نمی گذاری تن ها تن ها معاشقه امان را کنیم؟!

؛
می خواستم بیایم ،
دوباره ،
بگویم ،
قرارمان در ورودی شرقی صحن مسجد الاقصی یادت نرود،
تا که بگویم،
بیا با هم بزرگ بشویم،
برویم بالا
بالا
بالاتر
با هم آدم بشویم،
ولی
عزیز من که نه!، ای عزیز مهدی -علیه السلام، عجل الله تعالی فرجه الشریف-، ای عزیز خدا -جل جلاله-، که تن ها ایناند که به خلوص دوستت دارند،
و شاید من هم تو را صحن عروج خواهم فقط!،
ای عزیز خدا -جل جلاله-
بالا رفتن در این دنیا
تک تک است
هر کس برای خودش - خدای خودش-،
نه من می توانیم بار اضافه ببریم بالا و نه می توانیم برای هم دیگر برویم،
مگر چقدر بالاییم؟! رسیدنمان به همدیگر دو سوت است،
حالا فکر کن به این که
با این همه گناه،
کف بهشت،
که برای جماعت بی گناه، کم ثواب،
که برای حیوانات است هم بهمان نمی رسد،
و حال خوش حالیم برای خودمان،
الکی خوشیم،
به چی؟!
به هیچی! خوشیم!،
و لعنت به جماعت الکی خوش که،
"
وَلَقَدْ ذَرَأْنَا لِجَهَنَّمَ كَثِیرًا مِّنَ الْجِنِّ وَالإِنسِ لَهُمْ قُلُوبٌ لاَّ یَفْقَهُونَ بِهَا وَلَهُمْ أَعْیُنٌ لاَّ یُبْصِرُونَ بِهَا وَلَهُمْ آذَانٌ لاَّ یَسْمَعُونَ بِهَا أُوْلَـئِكَ كَالأَنْعَامِ بَلْ هُمْ أَضَلُّ أُوْلَـئِكَ هُمُ الْغَافِلُونَ (الأعراف 179)
به طور مسلم گروه بسیارى از جن و انس را براى دوزخ آفریدیم، آنها دلها (عقلها)ئى دارند كه با آن (اندیشه نمى‏كنند و) نمى‏فهمند و چشمانى دارند كه با آن نمى‏بینند و گوشهائى دارند كه با آن نمى‏شنوند، آنها همچون چهار پایانند، بلكه گمراه تر اینان همانا غافلانند (زیرا با اینكه همه گونه امكانات هدایت دارند باز هم گمراهند). (الأعراف 179)

"
؛

و امیرم،
سیدم،
پدرم،
پدر همسرم!!،
ولی ام،
تنهاست،
...
قدری تحمل بیشتر، گردی به پا شد در افق، گویی سواری می رسد، ...
...
و این سوار سال هاست که در راه است و سالهاست که گردی در هواست که اگر نبود من و تویی در این دنیا نمی ماندیم،
و این را نمی فهمیم،
1200 سال و اندی است،
و هنوز،
اندکی،
حتی اندکی به اندازه ی 313 تن پیدا نشدند،
که سیدم را یاری کنند،
...
، و من تو را می خواهم تا اگر نشدم یکی از آن سیاهی لشگر،
حداقل،
محمد مهدی کوچکم،
که به یادگار برادر می آوریمش،
لیاقت پیدا کند،
و صالحه امان،
مثل تویی شود که،
محمدی دیگر متولد کند،
که او نیز هم پای دایی زیر رکاب سیدمان،
گردن بدهد،
برای اینکه تیری به سیدمان نخورد،
و این ها میسر نشود،
جز با پاک شدن صلب من،
و دامن تو،
و تو تا خود نسازی، و من تا خود نسازم،
لیاقت فرزندخواندگی سیدمان پیدا نکنیم،
و من چون تویی می خواهم،
که ...
؛

و من و تویی که
دوام نیاوردیم چند روز،
به قول کوچک خود که به ام مان داده بودیم عمل نکردیم،
چگونه گردن برای سید می دهیم؟!،
و ترک معصیت می کنیم برای الله -جل جلاله-؟!
...
؛

بهشت را به بها دهند نه به بهانه!
و هنوز در خم آن کوچه گیریم ...
؛

گفتم شبی به مهدی اذن نگاه خواهم / گفتا به من که من هم ترک گناه خواهم
...
؛

از استاد، نشانیه یار را خواستم،
گفت : الف!
گفتم : دگر؟!
گفتا : در آن خانه ی دل
اگر کسی است
یک حرف بس است
و من اسیر الف قامت یار شدم.
یا مهدی!
؛

روزها فکر من اینست و همه شب سخنم / که چرا غافل از احوال دل خویشتنم
از کجا آمده ام، آمدنم بهر چه بود؟ / به کجا می روم آخر ننمایی وطنم؟
مانده ام سخت عجب کز چه سبب ساخت مرا / یا چه بودست مراد وی ازین ساختنم
مرغ باغ ملکوتم نیم از عالم خاک / دوسه روزی قفسی ساخته اند از بدنم
ای خوش آن روز که پرواز کنم تا بر دوست / به هوای سر کویش پر و بالی بزنم
؛

کنار رود اروند، رو یه تابلو نوشته بودند:
جگر شیر نداری،
                        سفر عشق مرو......
؛

قرارمان دم در شرقی صحن مسجد الاقصی، بی قرار،
قرار بی قرار!،
قرار را با خدایت بگذار،
و یادت باشد،
قبل رسیدنت به آن بالا
باید دم همان در همه ی جواب ها را بدهی...
؛

می زند باران به شیشه، مث انگشت فرشته / دانه دانه رشته رشته
؛

و حکایت هم چنان باقیست ...
؛

پی نوشت.
اول؛
پی نوشت زیاد بود، جو گیر شدیم رویمان نشد همه اشان را بنویسم، شرممان آمد، کاش این احوال بماند تا همیشه این گونه حواسمان به امور باشد ...
دوم؛
برای اینکه باز شبهه در نیاورید و در وبلاگ این و آن ننویسید،
فلانی چیز باز شده،
تصور کنید تقدیم شده است به محمد رضا و سمیرا خانم.
سوم؛
دارالبلا است.
چهارم؛
خلفیم آقا!، حداقل برای شما یکی خلفیم!
- عمرا!-
پنجم؛
شک کرده ام،
در حرف های علامه مصباح، غرویان، کروبی و غیره و غیره، این یکی را می خواهم حل کنم، ...
و بعد از آن شک کردم شدید،
در خاتمیت، در امامت، و بهاییت،
و این یکی را بیشتر باید گیرش بود،
و خاک بر سرم، که اصولم روی خشتی بند است،
هر چند شک ها سیمان می زند بهش،
در کل
به قول داش سجادمان،
مقاله را ولش، کتاب را بچسب!
ششم؛
این عکس بالا هم قسمتی از عکسی از مراسم ازدواج جمعی حماس-استشهادیون- است! :دی!

   


اصل بقای چیز!

1384/10/12 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :ذهن موقت  ،

بسم الله الرحمن الرحیم
این اصل را هر چند هر روز ما در جامعه حس می کنیم، ولی استادمان سر کلاس حافظ شناسی رمضان بهمان گفت، می گوید که چیزهای آدم ثابت اند، برای بدست آوردن یک چیز جدید ، یک چیز دیگر باید از دست برود.
همانا دین چیزی جر محبت نیست، و محبت و لذت دو چیز جدایند که در کنار هم قرار نمی گیرند به این راحتی ها! هر چه بیشتر پی لذت بروم، از محبت کم می شود، و قلبم کریه تر و کپکی تر می شود.
از آن ور شهید شدن هم یک چیزیست و هر چیزی ارزشی دارد و یک قیمتی، که قیمت همان مقدار چیز است که چقدر چیز دیگر باید برای گرفتن آن باید بدهی، شهید شدن هم قیمتش به اندازه ی یک دنیا ترک معصیت، یک عمر کوتاه، کم کردن لذت با زجر و عاشقی، غیر عادی زندگی کردن و ... و آخرش هم دادن جان است؛ و تا به این "ایمان" نیاوری که قیمتش نسبت به ارزشش منصفانه است راضی به این معامله نمی شوی؛
قبول شدن دانشگاه، نمره ی حسابان، مُعَمّم و مُلَبّس شدن و ... هم ارزشی دارد ئ قیمتی ...؛
به اوج رسیدن و در اوج ماندن هم نسیت به مسأله اش یک ارزشی و دارد قیمتی، کلی چیز صرفش می شود، وقت، مشغولیت ذهنی، دغدغه و ...، و اگر نمی شود قیمت در اوج ماندن را داد خیلی بهتر آن که برای حفظ یاد در اوج تمام شود؛
نماز خالصانه و بدون فکر اضافه خواندن، فراموش نشدن قرآن هرشب، زیارت عاشورای بعد نماز صبح، دعای عهد، استغاثه، استغفار، توبه و ... و همه ی آن چیزهایی از این دست که آرزوی نرسیده ام است نیز قیمتی دارد و ارزشی، یکی از قیمت هایش کم کردن دغدغه ها، و مشغولیت های ذهن کم اهمیت تر است و ...؛
و حال با خودمان است که، یک حساب کتابی بکنیم برای ارزش ها و قیمت های چیزهایی که می خواهیم، تا به تعادل برسانیمشان و بعد پشیمان نشویم؛

حسرت و زاری که در بیماریست / وقت بیماری همه بیداری است
پس بدان این را ای اصل جو / هر که را درد است او برده ست بو
هر که او بیدار تر، پردرد تر / هر که او هشیارتر، رخ زرد تر

هر چند ذات این محمدمسیح ابن البشر، همچون دیگر برادران و خواهرانش در این رسیدن به تعادل کم کاری کار است و قضیه اش می شود همان شناسنامه اش که خداوند در قرآن می فرماید،

وَالْعَصْرِ «1» إِنَّ الْإِنسَانَ لَفِی خُسْرٍ «2» إِلَّا الَّذِینَ آمَنُوا وَعَمِلُوا الصَّالِحَاتِ وَتَوَاصَوْا بِالْحَقِّ وَتَوَاصَوْا بِالصَّبْرِ «3» 

به نام خداوند بخشنده مهربان
به عصر سوگند، (1)
كه انسانها همه در زیانند; (2)
مگر كسانى كه ایمان آورده و اعمال صالح انجام داده‏اند، و یكدیگر را به حق سفارش كرده و یكدیگر را به شكیبایى و استقامت توصیه نموده‏اند! (3)


پی نوشت.
اول،

توبه بر لب، سفحه بر کف، دل پر از شوق گناه / معصیت را خنده می آید ز استغفار ما

دوم،
نیمکت،

حال، با این در اوج تمام کردنش، و نگذاشتن رسیدن به لذت و قطع در محبت، نیمکت روبروی حوض پارک دانشجو شخصیتی دیگر دارد، روی دوشش خاطره ایست محشر، که از هزار فرسخی نورش دیده می شود. حال نیمکت روبروی حوض تقدسی دیگر دارد برایم، زیرا یک موجود مقدس بعد عمری یک تکانی دیگر بهم داد، که می شود " از پر ارزش ترین چیز ها نیز گذشت". یادم انداخت جایگاه خداوندم متفاوت تر از آنیست که در این روزمرگی به آن اهمیت می دهم.
یادم انداخت که ...
و چقدر با این سن کم ترت بیشتر از من می فهمی ای آسمانی...
... قرامان دم در مسجد الاقصی یادت نرود! ...
سوم،
کلی جلوی خودم را گرفتم،

تا شروع نکنم به شرح و بسط و برسانمش به قضیه ی اصل بقای چیز و عدالت اقتصادی و ... که شروع که کنم می شود تکرار مکرر برگشت به همان خانه ی اول، نگرفتی؟!
چهارم،

پنجم،
جهت یادآوری،

و حکایت هم چنان باقیست ...
 

   


سیتالوپرام

1384/09/27 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :ذهن موقت  ،

بسم الله الرحمن الرحیم
دنیا در سیتالوپرام متفاوت است، ترجیح می دهی تا آخر مدتش فکر نکنی، یعنی راحت تری که فکر نکنی، ولی با این حال این یک روزمرگی زنده، شاد، پرهیجان و آگاهانه است؛ ترجیح می دهی به روزمره گی عقب مانده ات بپردازی، و خودت را بزنی به بلاهت موقت ... بلاهت عاقلانه!!
و تا اطلاع ثانوی جایت را با

عوض کنی!
و خودت گه گاه در

: روزنوشت :
http://masihdaily.myblog.ir

خوش باشی و سیتالوپرامی!
والسلام

پ.ن.
یاد LD در داستا 84 افتادم، کتاب را به علی بغل دستی ام قرض داده بودم بخواند، وقتی خواندش، از پرسید این داستان LD منظورش چی بود؟!، معنی LD را که بهش گفتم کلی خنده اش گرفته بود!، من هم به چشم و گوش بستگی او!

   


رساله ی تعلیق 2 ساله

1384/06/8 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :ذهن موقت  ،

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

چکیده ی 90 ثانیه ای.
متن خداحافظی است. برای تعلیق 2 ساله ی وبلاگ، تعلیق نه به معنای تعطیلی کامل که این جا مکان ثبت یادداشت هایی از نویسنده است که به نظرش باید دیده شود، ولی جبر موقعیت، امکان فعالیت مستمر مثل گذشته را از نویسنده گرفته؛ در کل این جا شاید خواهم نوشت ولی نه به معنای واقعی یک وبلاگ.


مطلب.

 

از همه ی این ها همین در می آید، اینترنت چیزی از جنس کتاب و مجله یا پیش خوان کتاب فروشی، کتاب خانه یا همین هاست، یک ابزار، یک محیط بزرگ تر با دسترسی تقریبا زیاد ولی نه نامحدود، ولی ظاهری فریبنده دارد که می تواند شبیه یک بازی کامپیوتری، برایت به طرز لجن مالی نصفه و نیمه دنیای حقیقی را شبیه سازی کند. سعی کنید در این وجهش فریب نخورید، اینترنت یک ابزار برای انتقال اطلاعات مثل پست، مثل کتاب و مثل مجله، ولی هیچ وقت یک جمع یا دنیای حقیقی نیست (اورکات و امثالهم کشک!).
پس حواست باشد در کامنت ها دنبال چیز خاص نگرد که هیچ چیز پیدا نمی شود، مبارزه با صهیونیسم و امثالهم یا خدمت به خلق الله، نه در دنیای سایبر، که در همین زمین حقیقی ایران اسلامی ام که رویش راه می روم در جریان است.
 

 

همه اش تقصیر استاد رضای امیر خانی بود، شاید هم تقصیر خودم بود، پسرک تازه دوم راهنمایی شده را چه به منِ او یِ استاد رضا؟، البته شاید هم تقصیر استاد محمد رضای میبدی بود که ارمیا و از به را داد خواندم، و گرنه به سرم نمی زد منِ او بخوانم،
او را که دیدم بد تر شد، یه لبخند، به پسرکی سوم راهنمایی، همه چیز می خورد، تفاوت سنی تا ...، فرقش این بود که از اول مقنعه سرش بود، موهایش هم آبشار نبود، فرفری بود، بچه که بودیم، با برادرش هم بازی بودم، اون نوزاد بود، آن موقع دیدم موهایش فرفری بود، موهای داداشش هم فرفری بود.
خیلی زود در عرض شاید یک هفته فهمیدم که خودش نبود، شاید یکی دیگر بود که از آن پشت لبخند می زد به محمد هنوز تکلیف نشده.
حزب اللهی هم نبودیم، همه اش تقصیرِ ...
ولی هنوز مانده بودم تو کُفِش، هنوز نفهمیده بودم کی بود از پشت او لبخند می زد، اسمش چی بود؟ بگذار یادم بیاید، صالحه؟ فائزه؟ سارا؟ مریم؟ لی لا؟، چه فرقی می کند، همه اش یکی.
اول ها خواستم جایگزین بگذارم، یعنی تا همین دیروزها هم که خیلی وقت بود لمس کرده بودم کسی که پشت او بود را، باز هم دنبال جایگزین بودم ...
لمس کردنش شاید بهترین روز عمرم بود، از اولش دائم لبخند می زد که من را بکشاند دنبال خودش، فکر کنم لبخندش را روز اول تولدم هم دیدم، بعدش هم دیدم، صالحه سارا فائزه مریم لی لا ی فلانی زاده هم شده بود مو جب یاددآوری ...
حوریه ی قدسی ... فوُت الله!!
..................................................
جای جای زندگی حتی به حداقلی یک نخ ولی به هم وصلند، همین جایگزین یابی شده ما جرای پاگیری و این دنیای مجازی شاید همان پا انداز!
..................................................
وقت نقل و شرح اندک است، احتمالا وقتی این ها را می خوانید که دارم به گنبد طلایی مولا سلام می دهم، و کبوتر ها حکم صالحه و سارا و فائزه هایم را دارند، بهر حال ماهی را هر وقت از آب بگیری تازه است، و علف باید به دهن بزی شیرین بیاد که می آید، به توچه!!

................................................
گفتم، این پا انداز بد پا اندازی است، اگر مثل من غافل باشی،
وقت نقل و شرح هم اندک است، خوشگلش نمی کنم، گذاره هایی می گویم جدی، هر چند این طور تاثیر کمتر.

  • آسید صالح نوری، می گوید در اینترنت دیده می شویم، همین. این را در آرشیوش خوانده بودم، دیروز هم تاکید کرد، استنباط این که دیده می شوی، دست و پا زدن نمی خواهد. وقتی آمدی دیده می شوی، هر کس دیگر هم بیاید همین طور نگران نباش.

  • این یکی بی ربط،
    گر روی پاک و مجرد چو مسیحا به فلک
    از چراغ تو به خورشید رسد صد پرتو

  • می گفتم،
    فهمیدنش هم زود می فهمی ولی ماجرا شبیه مرفین یا کوری عقشی است، که نمی گذارد فکر کنی!!
    اینترنت و دنیای سایبر، یک ابزار است، یک دنیا نیست، البته باید قبول کرد با اینکه دنیا نیست، ولی حکم دنیا را برای بعضی ها پیدا کرده و به قول ابوذر این واقعیت است نه حقیقت، پس به عنوان یک واقعیت باید به آن اهمیت بدهی!

  • اینترنت و دنیای سایبر، شامل اطلاعات سوخته، سانسور شده، تحت کنترل است، و مثل یک دنیای حقیقی، به صورت طبقه بندی شده و نا عادلانه بدست شما می رسد.

  • در اینترنت علم پیدا نمی شود، همان طور که در خیابان علم نریخته اند، شاید اینترنت مثل یک کتابخانه ی عظیم سانسور شده، با دسترسی طبقه بندی شده باشد، و تو باید بدانی در این کتاب خانه بدنبال چه می گردی، تا شاید! یک ورق از کتابی را پیدا کنی که کمی کمکت کند در حرکت.

  • در وبلاگ ها هم دنبال علم نمی شود گشت، همان طور که در سخنرانی های جدا جدای منبری ها!، موضوع دقیقا شبیه منبر است، منبر می روم، یک تیکه می گویم، تو یک تیکه می شنوی، و به اندازه ی همان یک تکه استفاده می کنی.

  • محبت و عاطفه ای که در اصل و حقیقت حتی به تماس بدنی احتیاج دارد، در دوستان از آغوش تا آمیزش در همسران، تو چگونه می خواهی این را در سطور بی جانی جست جو کنی که یا در یک نامه می بینی یا در چت روم.

  • دنیای مجازی هیچ وقت جایگزین مناسبی حتی برای یک قسمت زندگی نیست، شاید اضافه ی معمولی باشد، ولی جایگزین خوبی نیست، برای همین ترجیح می دهم، آن چه را قاطی شده بیرون بیاورم، و سعی کنم رابطه های عاطفی ام را در همین دنیای حقیقی ام استحکام ببخشم.

  • زندگی قاطیه دنیا مجازی نشود، این دنیای خواه اینترنت باشد خواه یک گروه و حلقه ی جمع شده در همان دنیای حقیقی.

  • از همه ی این ها همین در می آید، اینترنت چیزی از جنس کتاب و مجله یا پیش خوان کتاب فروشی، کتاب خانه یا همین هاست، یک ابزار، یک محیط بزرگ تر با دسترسی تقریبا زیاد ولی نه نامحدود، ولی ظاهری فریبنده دارد که می تواند شبیه یک بازی کامپیوتری، برایت به طرز لجن مالی نصفه و نیمه دنیای حقیقی را شبیه سازی کند. سعی کنید در این وجهش فریب نخورید، اینترنت یک ابزار برای انتقال اطلاعات مثل پست، مثل کتاب و مثل مجله، ولی هیچ وقت یک جمع یا دنیای حقیقی نیست (اورکات و امثالهم کشک!).
    پس حواست باشد در کامنت ها دنبال چیز خاص نگرد که هیچ چیز پیدا نمی شود، مبارزه با صهیونیسم و امثالهم یا خدمت به خلق الله، نه در دنیای سایبر، که در همین زمین حقیقی ایران اسلامی ام که رویش راه می روم در جریان است.
    پس حواست باشد، ماندن در این سطح سایبرنتیک تن ها تا زمانی ادامه داشته باشد که امکان بیشتری نداری، در اولین فرصت فعالیت ها را حقیقی کن، با آدم هایی از جنس کشاورزان که تا به حال شاید حتی روزنامه هم نخوانده باشد چه برسد دستش به کی بورد خورده باشد، باید حرف بزنی و تعامل داشته باشی، ایران تو ایرانی است فقیر، با درصد بالایی شاید در حد 20 روستایی. ایران تو شاید الآن در تهران و دانشگاه ها با نانو و امثالهم سر و کله می زند، ولی بخش زیادش هم اراضی کشاورزیست، عده ی زیادی از این مردم مسلمانند و دل بسته به آیینی الهی، نه سکولاریسم و حقوق بشر.
    غرق نشویم در دنیای خود ساخته امان، گاهی بیرون آمدن از حصار جامعه ی شخصی امان و تعامل با عموم شاید یاد آوری های خوبی باشد.
    آن موقع دیگر حواست پرت نمی شود، که خیل کثیری در حدود 60 درصد معنای دموکراسی را نمی فهمند، 90 درصد شاید موقیت داشتن ماهواره را ندارند، و آن موقع می فهمی که 20 میلیون رای خاتمی از شعار هایی که تو پسندیده ای نیامده است، و به همین دلیل است 17 میلیون رای احمدی نژاد، 13 میلیون هاشمی و 4 میلیون معین.
    حواست پرت نشود که خدا با فلسفه بدست نمی آید و می فهمی آن وقت که چرا آن روستایی خموده ی بلکل بی سواد، از تو عاقبت به خیر تر است.

  • گزاره ی آخر. بی ربط و باربط به بحث اینترنت. با این که هزار بار در گوشم خوانده اند، ولی طبق معمول تا به شهودش نرسیدم نتوانستم بپذیرم، گزاره ی آخر را در همین چند روز به شهودش رسیدم.
    نامحرم ها، در همه چیز نامحرمند، حتی در عاطفه و قلب، برای همین است که می فهمی چرا رسم خانواده های حزب اللهی عاشق بازی قبل عقد را نمی پسندد و از اول ماجرا تا خطبه ی عقد دائم را جدی و در چهارچوب طی می کند، و چرا پس از تمام شدن تحقیقات خطبه ی عقد دائم می خوانند. عاشق نامحرم شدن نه تن ها بی معناست، گر هیچ رابطه ای نباشد، حرام هم هست. نامحرم ها به قلب های هم نیز نامحرمند. چند جور دارم تکرارش می کنم. با این اوصاف برادر خواهری نامحرمین که معمول است نیز، کشک!

والسلام

پی نوشت.
اول.
حلال کنید.
 

   


پیش بسم الله

تذکر :

ظاهرا میهن بلاگ کمی مشکل پیدا کرده......لطفا برای گذاشتن کامنت روی لینک ثابت کلیک کنید ودر صفحه بعدی روی لینک نظرات و بعد کامنت خود را بگذارید.........ان شاءالله این مشکل به زودی حل خواهد شد...یا علی

پیش والسلام

ارتجاع ... گو بک ... برعکس
( بسم الله ) (این یکی اجباری بود و گرنه ابتر می موند نمی شد که اولش بگی صدق الله العلی العظیم ... )
والسلام
----------------
می گویم ابتر ... خاله پری سا گیر داد ... مسخره می کند ...
----------------
صدق الله العلی العظیم ... خداییش خدا راست گفت ... گفت می گفت می گوید ... صرفش کن ... جمع و مثنی هم شد عیب ندارد ... سر جمع یکیست ...
فقط من کله خر یادم رفته بود ... یادم نرفته بود که راست می گه ... اصلا کلا کلش را یادم رفته بود ...
خدا که نباشه زندگی می افته توی گرداب ... می چرخه ... همین جوری دور یک محور ... مستقیم نمی ری ... توی یک محدوده در جا می زنی ... می فهمی عشقی؟ (عشقیه؟)
----------------
دفعه ی اول که می خواستم ذهن موقت را در بیارم روی سفره پهن کنم ...
ابوذر گفت ... آدم گره های عاطفی اش را واس بقیه باز نمی کنه ...
انقدر گره ها موند ... تو دلم گلوله گلوله گره گره شده بود ...
16 سال ... از بچه گی ... عادت نداشتیم ... با کسی چیزی بگیم ... از همون اول همه اش را گره می زدیم به شاه رگ که در نره بره ول شه ... 16 سال یکی نگفت این بچه چشه می ره تو اتاق بغض می کنه ... با کی حرف می زدی؟ مسیح؟
همین 16 سال شد که ... نبود که استشهادی نمی شدم ...
آخرش گفتم دیگه بسه ... از این جماعت که چی زی به من نمی رسه ... اصل مطلب را بچسب ...
کارمان شده بود هر روز با اصل مطلب درد دل ... شاید هم لاس می زدم ... ولی لاس زدن باهاش هم صفایی داره ... البت با اینکه بهتره به جای لاس زدن یک حرف درست حسابی بهش بگی ... تنور داغ می چسبه بهش ...
16 سال که شد ... گفتم دیگه بسه ... تا کی می خوایم همین جوری حرف بزنیم ... می خوامت فطیر ... خاطر خواتم ... می خوام بگیرمت تو بغلم ... سرم را بزارم رو پاهات ... ای ول چه الهی !!!
استشهادی شدیم ...
----------------
یکی گفت :
 هر چند که در شک شما نیز یقینی است          من مانده ام این دین که شماراست چه دینی است
 باید بگریزیم ز زمین های زمینی                        آن سوی تر از عرش خدا نیز زمینی است
 ای مردم بی پیر خرابات شما کو؟                        ماه شب ما سید ِ خورشید جبینی است
 هم چله نشینی کن و هم باده پرستی                مولای همه باده کشان ، چله نشینی است
 شک شبنم صبح است به روی گل ایمان           شک نیست که در شک شما نیز یقینی است
----------------
انقدر هم که می گه ترسناک نیست ...
خرجش یه جمکرانه ...
دیگه حتی توی مرداب هم کرده باشیش ... دیگه چل تا بزنی تو رگ نور علی نوری ... ای وله عشقی!!
می ری می ندازیش تو چاه تمیز می شه ... وایتکس قلبی دارن ...
خرجش یه جمکران ...
اصلا تمیز نشه ... که چی ... روز آخر سر انهدام ... یه نو اش را بهم می دن ...
----------------
مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ... مهدی -عچل الله تعالی فرجه الشریف- ...
----------------
مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ... مسیح -عجل الله تعالی نزوله الشریف- ...
----------------
یادش بخیر یه زمانی ... فکرش از ذهنم بیرون نمی رفت ... یه کاری میخواستیم بکنیم خودش جلو مو نو نمی گرفت فکرش می گرفت ... با بچه ها مسابقه گذاشته بودیم ... کی بیشتر به فکرشه ... چشم خوردم ... حالا هزار بار هم اسمش را بگم یادش نمی افتم ... غرّه می بره بالا ... بالا ... بالا ... بالا ... بالا ... بالا ... بالا ... بالا ... بالا ... بالا ... بالا ... بالا ... بالا ... بعد یک دفعه می کوبه زمین ... پایین ... له می شی ...
شرّه گرفته بودم ... چشم کور شد ... گرفته بودم که چه عرض کنم، دارم ...
لطفا یکی بزن تو گوشم ...
اوه یادم نبود مست را که نمی شود بی دار کرد ... باس زمانش بگذره ولـــــــی این جوری که تباه می شم ...
----------------
من مست می عشق نیم ولی بی دار نخواهم شد ...
کمی باده ی عشق ریزید شاید این به آن در شد ...
----------------
زنگ زدم امید ... نزدیک ساعت 11 ... فکر کنم دو سه سال پیش بود ... تازه داماد شده بود ...
- آقا شما تا حالا عاشق شدین؟
- نه والا !!
...
نمی دونم ... شاید توهم عاشقی بود ولی عاشق شده بودم ... شده بودم ...
شده بودم ... جو گیر ... انگار از همه یه چیزی بیش تر دارم ...
ولی حالا چی ... حتی یادم نمی آید چه حسی داشت ...
خاک بر سر کله خر دیوونه ای که انقدر بی خیال بشه که ...
----------------
گزاره ی سپید ... شاید هم گره ای که نباید باز شود ...
----------------
وجودم را لرزاند ...
خداوندا ... پسرت مسیح کمک می خواهد ... خداوندا من را ولش او را بچسب ...
می خوام تنهات بزارم، ولی عادت نداری ... می خوام بیروتی باشم، ولی عادت نداری ... می خوام [...]، ولی عادت نداری ...
صحنه ی نبرد است وسخن گفتن از عشق و محبت خطاست ... مرا ببخش که الله برایم عقد حوریه ی قدس را رقم زد و من او را به مهر این سلیحم عقد کردن ... بیروتم ... بی وطنی جهان وطن ... ببخش نتوانم آنچه می خواهی باشم ... ببخش دینم جور دیگری گوید ... خواستم کمکت کنم ... از الله خواستم یاریت دهد ... الله پدریست بزرگوارتر با تو گفتم این را دست بنداز به ریسمان او ...
خودش تو را بالا می کشد ... ببخش نامردی این کودک استشهادی حزب الله را ...
----------------
گاهی اوقات که نه همی شه ارتجاع برای م(امان) بهتر است ... فقط باید حواست باشد به کجا بر می گردی ...
این جا بر عکسه برسی به پله دو باره می فرستدت جلو ... همون بهتر که بخوری به مار مرتجع شی ...
--------------
مار پله اش چهار بعدی است ... یه ورش قبلی ... این ورش ... بخوری به مار ... هم فیها خالدون شدی ... اولئک اصحاب النار ...
---------------
 باید بگریزیم ز زمین های زمینی               آن سوی تر از عرش خدا نیز زمینی است
---------------
سلام ... پسر

   


بسم الله
سلام؟! سالم؟! سلیم؟! سلام؟! سلام؟! سلام؟!
----------------
یک وقتایی حسودیم می شود ...
می گویم خره ... وبلاگ که ریل ورد نیست ...
حسودیم می شود ... تو این گاه نوشت کوفتی که نمی شود پرید باند اون ور ...
----------------
انقدر حسودیم شد که ...
نپریدم اون ور ...
در جا زدم توی خاکی ... خاکیش ملس تر نیست ... مستی تره ... خرکن تره ...
----------------
نیما و مهدیه بچه های همسایه های بغلی امان هستند ... نیما من را عمو صدا می کند ... رفتم تو کوجه دوتایی داشتند دوچرخه بازی می کردند ... نیما آمد به من گفت من و مهدیه خواهر برادر شدیم ... یک دفعه مهدیه با دستش زد روی دست نیما ... - مگه نگفتم به کسی نگو؟، حالا می ره به همه می گه!! ... - خیلی خوب، ببخشید ...
خنده ام گرفته بود ... شده بود مثل خواهر برادریه [...] ...
----------------
می گه از نشانه های افسردگی است ... افسرده شده ای ...
به این فکر نمی کنم که شدم یا نه ... فقط مهم اینه که برم جلو ... افسردگی بخوره تو فرق سر صدام ... بهش فکر نمی کنم ... به افسردگی هر کوفت و زهر مار دیگه ای فکر نمی کنم ... می گذارم از 1390 بگذره ... بعد 36 سالم که شد با خودم می فرستمش به درک ... به درک ... به درک ... به درک ... به درک ... به درک ... به درک ...
سوز سینه را می برم به درک اصلا سینه ای که قرار بسوزه دیر و زود نره ...
بغض هم می ری سره نماز از ترس باطل شدن نماز بغضه را به زور قورت می دی ...
نشانه ی بی خداییه ؟
همین چیزا خدایی کرد ... استشهادی شدن از همین جا شروع شد ...
غمم گرفت ... به استاد گفتم ... گفت آدم غم نداشته باشه که زندگی خرابه ...
----------------
استاد قهر کرده ...
دفعه ی آخری توی نمایش گاه آمدم گفتم سلامً علیکم ...
گفت یه کم با احساس تر ...
جو گیر شده بودم ... گفتم احساس کشکه ...
از اون به بعد سر سنگین شده ... جواب سلام درست نمی دهد ... انقدر که اگر احترام نبود ترجیح می دادم سلام نکنم که جواب کوفتیش بخوره بهم ... یه موقع هایی هم کمونه می کنه ...
----------------
تا اون روز اول هم احساس کشک بود ...
اصلا تا احساسه کمونه نکرده بود نخورده بود بهم کشک بود ...
وقتی خورد ... بد خورد ...
----------------
به روی خودش هم نیاورد ..
می خواستم داد بزنم خیلی بچه ای ... بچه ... بچه ... بچه ... بچه ... بچه ... بچه ...
دلم سوخت ... [... همی شه هم این جوره ... کتک هم بخورم حکما باید گذشت ... حتی اگر بخواهم خرخره ی طرف را بجویم ... بعضی اوقات درد سر می شود ... می شود همون کوفتی به درکی قبلی ... به خودم می گم نیگا ... از همه گذر کردی ... حال همه از روز می گذرن ... گذار می کنن ... می مونی خودت و خودم و محمد ... البته این وسط ها گاهی محمد هم سر می زند ... ولی چه فایده ... محمد مهدی را که نمی شود ماچ کرد ... ماچش که می کنی می رود ماچت می خورد به دیوار رو برو ...]
بچه تو که نظرت بنا به احوال ماه قمری می چرخه مجبوری شلیک کنی؟ ...
مواظب باش قمر در عقرب نشی !!! ...
حکما سپر بلای اون یکی شدم ...
حق ام بوده حکما ... چه می دونم ...
1390 ؟! مثل بقیه ؟! نامه هه رو خونده بودم ... ترسیدم نظرت عوض شه ... بعدیش که اومد ... خیالم راحت شد ... اولی را دو باره خوندم ... چند ده بار خوندم ... ذوق کرده بودم ... نیشم ناخود آگاه تا ته باز شده بود ... لپام درد گرفت ... می خواستم پرواز کنم ... ترسیدم مامان بفهمه با تابه بزنه بیافتم پایین ... برا همین روی زمین همین جور بال بال زدم ...
حالا 1390؟! مثل بقیه ؟! به خودم می گم کاش نامه هه رو نخونده بودم ...
... ... ... ...
به روی خودش هم نمی آورد ...
نباید هم بیاورد ...
چی کار دیگه ای می خواهد بکند ...
فقط یک کار ...
بچه ... بچه جون ... دفعه بعدی فکر کن حرف بزن ...
داداش من را که می بینی دو سال غیر مصداقی ... کلی ... سرش در گیر بودم ... دوسال!!! ... می فهمی ؟ دوسال فکر کرده بودم ...
ببخشید از سر حرصم بهت گفتم بجه ... این را هم بزار جزو معایب ... معایب نه، شرایط ... آره ببین به شراطت می خوره؟ ...
---------------
هزار بار گفتم سر قرار ...
وکالت نامه که نگرفتی ...
بهت می گن القلب حرم الله تو مخت نمی ره ... سر همین ها بود ...
صاحب خونه می آید جل و پلاس تان را می ریزد بیرون ...
---------------
دست مالی شده است ...
دارم فکر می کنم قلب که دست مالی بشود فرمش هم عوض می شود ...
اگر فقط مالیده شود فکر کنم با قلب پاک کن تمیز شه ...
البته مثل اولش نمی شه ولی حداقل از این گندی اش بهتر است ...
نمی دانم شاید هم مثل فرش هر چی دستمالی چلونده تر باشه گرون تر بشه ...
---------------
دلم که ای طور می گیره ... می زنم تو خط ...
خیالش را نمی دانم ...
با اینکه سال تیکه پاره شدن را به خاطر تغییر برنامه کمی این ور اون ور کردم ...
ولی سر قرار ...
مامان فاطمه ... نورا(فائزه) را یادت هست؟ ... غلط کردم ... این دفعه ی آخر بود نامردی کردم ... همون خوبه ...
راستی موقع تیکه پاره شدن ... چی بپوشم ؟ ...
عروس سفید دوست داره؟
نه می خواهم ... عمامه ام را سبز کنم ...عبا را آبی روشن ... قبا را سفید ...
چی می شه ...
چه صفایی ...
از عروسی حسن و محبوبه هم قشنگ تر می شود ...
حالا شاید من از حسن بهتر نباشم ... ولی نورا که از محبوبه ده تا بهتر است ... عوض من را هم در می آورد ...
---------------
[...] سرش را از قفس آورد بیرون ... لب بر لعل سرخ ... یاقوتی بس شیرین ... لب به لب نوشیدم ... مست که شدیم هر دو افتادیم ... از پایین قفس را نگاه می کردم که سرش را آورد بیرون به پایین نگه کرد و گفت :"بقیه اش قدس شرقی، عشق من! فقط یادت باشد غیرتت را پشت ایست بازرسی جانگذاری ... دم ستون سوم که نشان کردیم" [...] وفا به قرار [...]
---------------
وجودم را لرزاند ...
خداوندا ... پسرت مسیح کمک می خواهد ... خداوند من را ولش او را بچسب ...
می خوام تنهات بزارم، ولی عادت نداری ... می خوام بیروتی باشم، ولی عادت نداری ... می خوام [...]، ولی عادت نداری ...
صحنه ی نبرد است وسخن گفتن از عشق و محبت خطاست ... مرا ببخش که الله برایم عقد حوریه ی قدس را رقم زد و من او را به مهر این کلاشنیکفم عقد کردن ... بیروتم ... بی وطنی جهان وطن ... ببخش نتوانم آنچه می خواهی باشم ... ببخش دینم جور دیگری گوید ... خواستم کمکت کنم ... از الله خواستم یاریت دهد ... الله پدریست بزرگوتر با تو گفتم این را دست بنداز به ریسمان او ...
خودش تو را بالا می کشد ... ببخش نامردی این کودک استشهادی حزب الله را ...
--------------
قبلنا كه بچه تر بودم اصلا از مرگ نمیترسیدم الان با اینهمه گونی گناه چرا دروغ بگم افه عرفان بیام خب میترسم بایدم بترسم یه وقتایی هم شوق مردن دارم یه وقتایی هم از فكر كردن به اون تنم میلرزه . كاش قبل از میتینگ عزرائیل همه كارامو ردیف كنم مثل دوران بچگیم از مرگ نترسم و با اشتیاق برم كاش وقتی یكی میاد بالا سرم بهم شهادتین تلقین كنه تو گوشم صدای ارجعی الی ربك راضیة مرضیة بشنوم ....یعنی میشه؟ نچ نمیشه!! (این را یک سال پیش جایی دیدم شرح حال من بود)
-------------
رقص صوفی ...
بچرخ بچرخ ... دور بیت بچرخ ...
رقص عروسیست ... قبل انهدام ...
دور قدس یه دور می زنی ... بعد می ری جلوی پایگاه ... سینه ستبر ...
می گی : بزن ... امشب عروسیه ... عروس دم حجله چشم براهه ... داماد دیر کرده ...
بقیه اش هم برا خودم به تو چه!!
---------------
دلم می ترسه ... این ها را برای خر کردن خودم گفته باشم ... ولی گاهی پشت صخره از دست واقعیت های بو دار قایم شدن بد نیست ...
---------------
والسلام

   


 بسم الله الرحمن الرحیم
سلام


»» دختر بچه ی دو ماهه چطوری است؟
[بقره 250] ... وَلَمَّا بَرَزُواْ لِجَالُوتَ وَجُنُودِهِ قَالُواْ رَبَّنَا أَفْرِغْ عَلَیْنَا صَبْرًا وَثَبِّتْ أَقْدَامَنَا وَانصُرْنَا عَلَى الْقَوْمِ الْكَافِرِینَ «250» ... و هنگامى كه در برابر [جالوت‏] و سپاهیان او قرارگرفتند گفتند: (پروردگارا! پیمانه شكیبایى و استقامت را بر ما بریز! و قدمهاى ما را ثابت بدار! و ما را بر جمعیّت كافران‏، پیروز بگردان‏! «250»
همه اش دارم سعی می کنم فکر کنم یک بچه دو ماهه چطوری است ... شبیه خواهر حسین؟ نه از اون هم کوچکتر، اندازه ی الهام کوچولو؟ بازم کوچکتر ... حتما قنداقیه دیگه از اونا که همیشه بوی شیر می دن و لپاشون از بس ماچشون کردن سرخه ... از همون ها که ... معصوم است؟ حکما هست دیگه ...
چه جوری به زنش گفتن؟ نمی دونی؟ ...
فردا چی می شه؟
فردا حکما دخترک به تربت خاک باباش قسم می خوره ... داداش دارد؟ ... پس فردا خواستن بهش زور بگن کی هواشو داره؟ ... باباش؟ ...
مثل صالحه و محمد مهدی من ... فرقش اینه که بابای صالحه ی من با پای خودش می ره ... بابای دختربچه ی مقدس را از ازش به زور گرفتند ... بی بابایی چطوریه؟ ... بریم از بچه شهیدا بپرسیم بی بابایی چه جوریه ... حالا تازه با کلی کنایه ... بین یک جماعت ... چی بگم؟ ... خسته ام ... یاد شهید رائد مسک افتاده ام ... سه تا کودک داشت ... یکیش اصلا بدنیا نیومده بود
الآن تو جام حم خوندم فرزندِ سوم شهید ... 6 روزه بوده نه دوماهه

»» آدم خوبا نمی مونن ...
[آل عمران 53] .... رَبَّنَا آمَنَّا بِمَا أَنزَلَتْ وَاتَّبَعْنَا الرَّسُولَ فَاكْتُبْنَا مَعَ الشَّاهِدِینَ «53» ... پروردگارا! به آنچه نازل كرده‏اى‏، ایمان آوردیم و از فرستاده [تو] پیروى نمودیم‏؛ ما را در زمره گواهان بنویس‏!) «53»
یادم هست پارسال ... اولی که بودم ... طرح را که داده بودیم خوارزمی فردای امتحان هندسه ی ترم باید می رفتم دفاع ... هیچی هندسه نخونده بودم ... از شانس معلم ریاضی امان را توی مترو دیدم و تا مدرسه باهاش آمدم ... معلممان روحانی است ... البت دکترای ریاضی دارد ...
بهش گفتم که من بخواطر پروژه ام نتونستم بخونم یه کم هوای ما را داشته باشید ...
گفت پروژه ات چی هست؟
گفتم یک وسیله ای برای کم کردن تخریب زمین لرزه ...
گفت به چه دردی می خوره ...
گفتم خوب تخریب را کم می کند ...
گفت خوب برای چی؟ ...
گفتم برای اینکه آدمای کمتری بمیرن ...
گفت چرا باید آدم های کمتری بمیرن؟
گفتم خوب کلی آدم خوب و مفید ممکنه تلف بشن ... بهشون احتیاج داریم ... این جوری از دستشون نمی دیم ...
بعد گفت ... آقا محمد! آدم خوبا زنده نمی مونن ... خدا می برتشون ...

»» او قلب ندارد ...
[نسا 75] ... وَمَا لَكُمْ لاَ تُقَاتِلُونَ فِی سَبِیلِ اللّهِ وَالْمُسْتَضْعَفِینَ مِنَ الرِّجَالِ وَالنِّسَاء وَالْوِلْدَانِ الَّذِینَ یَقُولُونَ رَبَّنَا أَخْرِجْنَا مِنْ هَـذِهِ الْقَرْیَةِ الظَّالِمِ أَهْلُهَا وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنكَ وَلِیًّا وَاجْعَل لَّنَا مِن لَّدُنكَ نَصِیرًا «75» ... چرا در راه خدا، و [در راه‏] مردان و زنان و كودكانى كه [به دست ستمگران‏]تضعیف شده‏اند، پیكار نمى‏كنید؟! همان افراد [ستمدیده‏اى‏] كه مى‏گویند: (پروردگارا! ما را از این شهر [مكه‏]، كه اهلش ستمگرند، بیرون ببر! و از طرف خود، براى ما سرپرستى قرار ده‏! و از جانب خود، یار و یاورى براى ما تعیین فرما! «75»
نمی دانم ... اولش از حرصم می خواستم مثل اوذر داد و فریاد کنم ... نمی توانم ... خسته ام ... خسته ...
چی بگم؟ ... به آدم هایی که دو دهه و بیشتر دارند قتل عاممان می کنند؟ ...
ها؟ مگر فکر کردی با این حرفا قانع می شن ... انرژی را نگه می دارد کارمان را بکنیم ...

فکر کردی این موجود قلب دارد که می گوید از ته دلم ناراحت نشدم ؟

...

سر یکی از جلسه های استاد پناهیان ...
داشت می گفت آدمی که به لذت برسه قلبش از دست می ره ...
می گفت هر چه قدر بیشتر زجر بکشه دلش قشنگ تر می شه ...
می گفت لذت محبت را از بین می بره ... اصلا لذت و محبت با هم دیگه جمع نمی شن ...
بعد رو کرد به دخترا گفت ... هواستون باشه اینا اومدن خواستگاریتون ... نماز اول وقتی باشه ... نماز اول وقتی واس خدا زجر می کشه ... دلش قشنگه ... اهل لذت نیست ...
همه خندیدیم ...
بعد رو کرد به کوچیکترا گفت می دونید چرا باباهاتون نباید به نامحرم نگاه کنن؟ ... واسه اینکه محبت مامانتون از دلشون می ره ... اهل لذت می شن ... محبت شون می پره ...

...

آخر فکر می کنی یک همچی آدمی دل دارد ...
شراب خواری ... بی دین و نمازی ... رقص ... شهوت ... کسی که از استریپ تیز حرف می زند ... چه می شود ...
... مردان بد برای زنان بد ... (قرآن)
خودش و همسرش این ها محبت دارند؟ ... کسی که فرزندش یک حیوان نجس ... یک سگ است ... فکر می گن غم بی پدری یک دختر معصوم را می فهمد ... دنبال قلب نگرد ... خودت را اذیت نکن داد نزن ...

»» بر برِ یارم بخوانید ...

رو بر رهش نهادم و بر من گذر نکرد
صد لطف چشم داشتم و یک نظر نکرد

سیل سرشک ما ز دلش کین به درنبرد
در سنگ خاره قطره باران اثر نکرد

یا رب تو آن جوان دلاور نگاه دار
کز تیر آه گوشه نشینان حذر نکرد

ماهى و مرغ دوش ز افغان من نخفت
وان شوخ دیده بین که سر از خواب برنکرد

می خواستم که میرمش اندر قدم چو شمع
او خود گذر به ما چو نسیم سحر نکرد

جانا کدام سنگ دل بی کفایتیست
کو پیش زخم تیغ تو جان را سپر نکرد

کلک زبان بریده حافظ در انجمن
با کس نگفت راز تو تا ترک سر نکرد

»» بانو خاتمی ... دختر سید خندان ... از گاردین ... از مطلب ح.د

Fatemeh Khatami (right), the great grand-daughter of Ayatollah Khomeini, helps to distribute campaign leaflets and tracts for the reformist political candidate Mostafa Moin
Fatemeh Khatami (right), the great grand-daughter of Ayatollah Khomeini, helps to distribute campaign leaflets and tracts for the reformist political candidate Mostafa Moin. Photograph: Parastoo Dokouhaki


والسلام
 

   


می گفت : شیخ مرتضی از همون اول طلبگی اهل نماز شب بود ؛ تو فیضیه حجرش بغل حجره ما بود . شبا بلند که می شد ، میومد در حجره ما رو هم می زد و می گفت : آشیخ حسینعلی بلند شو وقت نماز شبه ! شیخ حسینعلی هم ... یه شب گفت بابا هوا سرده ؛ حال ندارم تو این سرما بلند شم وضو بگیرم ... .
فردا شب دیدیم صدای شیخ مرتضی از پشت در میاد که :
آشیخ حسینعلی پشو ؛ پشو برات آب گرم کردم !!! 
اومدم بیرون دیدم یه کتری آب گرم کرده گذاشته پشت در و ... !!
آره عزیز دلم ؛
از اون دو تا شیخ ؛ یکی شد 
شهید مرتضی مطهری
یکی دیگه ،
شیخ حسینعلی منتظری 
اصلا  به من چه !!    ... .

 به نقل از اینجا .

   



آرشیو


پیوندها


پیوندهای روزانه


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


صفحات جانبی


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :