تبلیغات
یهودا، حواری رانده شده - پست های روز نوشت

عجوزه ی ناشزه!

1387/05/20 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :روز نوشت ،

بسم الله؛
عجوزه دیوانه ام كرده، از بعضی درایو های خاصش بك آپ گرفتم، می خوام از دم یك حالی بهش بدهم،‌ مگر این چند وقت را كه حنانه بیاید با سرخاب سفیدآب تحملش كنم ...
فردا احتمالا بتكونمش، شاید.

   


است!

1387/05/9 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :روز نوشت ،

بسم الله؛
در حال انتخاب رشته است، مزاحم نشود، تلفن نزند، كار داشت ایمیل بزند. است!

پ.ن.
امام صادق فقط یك هفته وقت داره با من مصاحبه كنه، وگرنه من كه مدیریت شهید بهشتی قبولم،‌ معاون وزیر شدم،‌ اومدید بودجه بگیرید ندادم نگید چرا!

   


هه!

1387/05/6 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :روز نوشت ،

بسم الله؛
نه، جدا فكر كردین من میام نتایج كنكورم رو اعلام عمومی می كنم؟ یكی از من نتیجه بپرسه شترق می كوبم زیر گوششا!

   


این نیز بگذرد

1387/05/3 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :روز نوشت ،

بسم الله

+ آدم توی این پاساژ پایتخت و فلکه صادقیه و میرداماد که راه می ره همش مجبوره ذکر بگه: تبارک الله احسن الخالقین

+ دشت اول، دو روز، ۱۰۰ چوق

+ آخه یکی نمی گه هولی بچه؟ کار ریخته سرم ای هوا؛ سایت دایی هنوز وسطاشه، سایت آقام رو نزدم، پروژه های ارشاد هنوز یک کمش مونده، امور مساجد هم تایید شد رفت ارشاد برای تایید بودجه، حلقه روح الله، حجره و آرمانشهر هم هست؛ تازه هادی هنوز با همشهری حرفی نزده!؛ اینم بذار کنارش تکمیل برنامه های دوسال پیش که واس کنکور متوقف شد؛ آخ دلم برای الهه دلفی تنگ شده.

+ من نمی دونم آقام چطور توقع داره با دستگاهی که رمش رو زیاد می کنی سرعتش کم می شه من بشینم دلفی هشت ران و کنم و با دایرکت ایکس تیری دی رندر کنم؟ الله ارزقنا سه میلیون و سیصد بخریم یک ای ام دی نه هزار و شیصد!

+ آخه مرد حسابی یک کاره بلند شدی می گی برو ۲۵ زن بستون؛ ای ول به دکتر طهماسبی خودمون که گفت نتیجه کنکور که اومد برو خواستگاری، اصلا زندگی خودمه می خوام بدبخت شم؛ تازه خوبه من اعلام رسمی نکردم می خوام ۱۸ سر عائله به اسلام و مسلمین اضافه کنم، ای طور: پله ای!

+ تو فکر یک سقفم، یک جا تو قم؛ کسی هم خونه نمی خواد؟

+ آخ کی می تونه دوشنبه بره نتایج رو نیگا کنه؟ من که اون روز جیم می شم!

+ آخ حاجی، یک محبوبه ای برا خالم بستم توپ، گوش بایکوتی ها کر ۷۲۰۰ اینتل؛ البت اگر ارزقنا بشه اون سه میلیون و سیصد یک حنانه ای در نظر دارم، دو تا کواد +۹۶۰۰ ای ام دی با سه تا کارت گرافیک ایکس اف ایکس ۹۸۰۰، با خنک کننده ی گازی، کیس سرور با هفت تا فن، آخ رندر بندازی رو این حالش رو ببری ...

+ فعلا در خلا برون ریزی هستیم، گفتیم یک وبلاگ روی دامنه ی جدیدمان بذاریم خوشحالی نویسی کنیم، آدم یک کاره بعد اعلام نتایج بدون مطالعه که شروع نمی کنه به تراوشات!

والسلام

   


حاجیتون نفس می کشه!

1387/04/17 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :روز نوشت ،

بسم الله؛
سلام؛

کنکور هم به سلامتی شرش را از سر ما کند؛ دلم برای وبلاگشهر تنگ شده، اما سرم به شدت شلوغه فکر نکنم تا یک ماه آینده بتونم وبلاگم را شروع کنم؛ جدایی از اینکه هنوز مشخص نکردم اسم جدید وبلاگ را چی بگذارم، و مشی جدیدم چی باشد، قالب وبلاگ و سیستم وبلاگ هم آماده نشده، احتمالا از میهن بلاگ هم بزنم بیرون، چون می خوام یک کم با ساب دومین های هاستم بازی کنم و متاسفانه این جا سیستم ویندوزه و ...؛ از طرف دیگر هم بشدت سرم شلوغه از روز اول خلاصی کار ریخته ام سر خودم، جدایی از بنایی (که احتمالا تا یک ماه دیگه طول بکشه)، یک پروژه ی اتوماسیون گنده از امور مساجد گرفتم، از طرف دیگه 4 سایت برای شرکتهای داییم باس بزنم، پدرم هم می خواد بره مدیر عامل آمل سازمان بشه، و گفته یک سایت توپ بزنم و حالا باس در به در بیافتم دنبال محمدرضا دوست محمدی یا محمد توکلی برای چند تا تصویر سازی، از اون ور هم برای اولین پروژه ی تلویزیونی ام نویسندگی یک مستند درباره فلسطین برای گروه تلویزیونی سپاه را گرفتم؛ این هم به کنار با روح الله قراره پایگاه اصلی یا مهدی رو دوباره با یک تریپ دیگه بندازیم بالا؛ بگذاریم از اینکه سروش (نقویان) هم سر کارهای آرمانشهر دارد رو اعصابم می رود...
کلا یعنی اینکه احتمالا تا یک سرو سامانی به کارها ندهم این ورا زیاد پیدام نمی شه، همه ی این بدبختیا هم اینه که اگه شهریور نشد حداقل تا آذر برم خواستگاری ( دختر خوب سراغ داشتین معرفی کنید )
عجالتا شماره و آی دی جدید حاجیتون رو داشته باشید، کار داشتید تماس بگیرید:
تلیفون: 09128132824
آی دی یاهو: masih.aonlineir
آی دی گوگل تاک:
masih.mahdavi@gmail.com

فعلا یا علی!

   


بسم الله؛

یک از خدا بی خبری آی دی nextmartyrblog من را دیلیت کرده، و آی دی mimmasihmim ام را هم مثل اینکه دیلیت کرده یا تغییر پسورد داده و دزدیده؛ خواستم دوستان مطلع باشند و هر چیزی از این آی دی ها بهشان رسید را از طرف خودم تکذیب کنم.
خدا هدایتشون کنه، حداقل بعضی ها که دفعه قبل تو ایمیل من سرکشی کرده بودند ایمیلم را نقاپیده بودند، ولی این یکی ...
در ضمن برای ایمیل masih.mahdavi@gmail.com ام هم درخواست پسورد داده که به ایمیل اصلی ام لینک تاییدش اومده، که خوب هنوز چک نکردم که ایمیلم دزدیده شده یا نه.

   


۱۲!

1386/05/14 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :روز نوشت ،

بسم الله؛
ما که اصلا از رتبه 12 شدن حضرت نامه نویس در کنکور سراسری شگفت زده نشدیم؛ ولی الآن فقط برایمان مهم است که جزوه اش به کی ارث می رسد؟!


پی نوشت.
احتمالا مشخص است که اصلا حوشم نمی آید کسی رتبه ی خودم را بپرسد!

   


بسم الله؛
روز مزخرف و دردآوری بود!
یک؛
مامان و خاله، بزور بلندم کرده اند برده اندم سلمونیِ پاساژ بوستان، که چی؟ موهات رو حالت بده، مرتب کن، مدل بده!؛ بعد تا رفتم نشستم روی صندلی، مادر عزیز به آقای سلمونی گفت که موهاش رو یک دست کنید، مرتب و جلوی موهاش رو هم کوتاه کنید؛ حالا من هی دارم داد می زنم آقا پشت موهایم را کاری نداشته باشید فقط این جلویش را یک کم مدل بده اینا راضی شند،
سرم را کردم تو سینک، سرم را شست، سرم را بلند کردم تازه متوجه شدم تمام تلاش شش-هفت ماه ام بر باد رفت!!!! هر چی مو داشتم رفت! از موهای زمان عیدم هم کوتاه تر! آآآه موهای مرحوم عزیزم، بیچاره ها صافشان که می کردم گردنم را رد می کردند، دو سه ماه دیگه رو شونه هام بودن!... من موهاااموووو می خوااااامممممم!

دوم؛
حالا از سلمونی آمده ایم بیرون، یک دختره زنگ زده می گه "لطفا گوشی رو بدید به آقا موسی!" بعد می گم فکر کنم اشتباه گرفتید؛ بعد دختره می گه "مگه شما همونی نیستید که شماره دادید، گفتید می خواین برین شمال؟!" !!!!! ماااااااااااععععععععع؛ بعد می گی چرا قمی ها پشت سرت حرف درمیارن، همین توطئه های خارجی ... ؛ حالا بیا به این طرف اثبات کن جون تو اشتباه گرفتی، دوباره زنگ بزنه، از اول!
بعد سه چهار بار که زنگ زد، گوشی را دادم خالم، دختره تا صدای خالم رو شنید، گفت: خانم فکر کنم خط رو خط شده، خدافظ! Smiley
اااا، بچه پر رو، همین الآن دوباره داره زنگ می زنه! بی خیال نمی شه، مامااااااااان! Smiley

سوم؛
سرما خورده ام شدید، آمدم دکتر، آخرین مریضش بودم، رفتم داروخانه دیدم دکتر یک آمپول گذاشته تو کاسمون!، یک ربع پیش زدم، اووخ، محل معلوم الحال آمپول از درد آسایش نشستن روی صندلی را از ما ستانده است!

   


تمرین عفت کلوم!

1386/03/16 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :روز نوشت ،

بسم الله؛
به توصیه ی یك عزیز در حال تمرین «عفت كلوم» هستیم، ولی برای یك بچه محله ی جنت آباد و فلاح قبول كنید سخت است! البت بستگی داره به چی بگیم عفت كلوم؛ در همین راستا قصد داریم بلكل تغییر كنیم و متحول شویم؛ در رستای همون راستا یك آی دی یاهوی جدی خواهیم ساخت؛ و از آنجا كه قسمت عمده ای از عدم عفت كلوم نسبی ما به دلیل عدم حضور بانوان مكرمه در اد لیستمان است كه احساس آزادی زیادی بهمان می دهد زین بعد عضویت بانوان را در لیست ارسال جفنگیات خود آزاد می نماییم (است!).
در راستای همون راستاهای قبلی یحتمل بلكل این جا را می تركیم!

در ضمن به این نتیجه رسیده ایم كه عدم رعایت عفت كلام نسبی (یعنی از منظر بعضی دوستان) به این دلیل است كه ما خود را در حوزه هایی قاطی می كنیم كه استعداد بی عفت كلومی نسبی را دارد!؛ در همین راستا فعلا خود را از خواندن احكام برای دوستان مستعفی می كنیم؛ و ترجیح می دهیم كلا تریپ را بتركانیم.
خودمان هم نفهمیدیم چی شد؛ هنوز ناهار نخورده ایم؛ مشكل از همان جاست!

   


بسم الله؛
باز هم در آن کافی نت مزخرف، سرعت بی نهایت و بدون سانسور صادقیه نشسته ام، از قضا بر خلاف روز های دیگر که یک نفر این کنار فیلم سکسی می بیند، یا دختر بازی می کند، الآن کنار من یک خیک لجن همجنس باز نشسته و با اون آی دی مسخره اش دنبال هم خوابه ی مرد می گردد؛ اینجا تهران ام القرای امت اسلام، روز چهارم خرداد فردای سالگرد حماسه خرداد و دو روز بعد از سالگرد فاجعه دوم خرداد است!

می دانید فیلتر شدن یک وبلاگ استشهادی خیلی بیشتر اهمیت دارد از امکان رابطه ی جنسی سالم برای بچه های مملکت بعد از 27 سال از انقلاب تا همجنس باز نشوند! خودم در علامه حلی شاهد بودم که جماعت از عقده به چه کارهای شنیعی که نیافتادند، حرف هم که می زنی خواهر طیبه بهشتی می فرمایند بی عفت کلام شده ای!؛
تا کی می خواهیم خود سانسوری کنیم؟! وضع خراب است و تا موقعی که چشممان را به رویش ببندیم برایش فکر نخواهیم کرد؛ ناراحت نباشید همجنس بازی و زنا انقدر مشمئز کننده هستند که با بیانشان برای کسی عادی نشوند؛ نمونه اش آمریکا و اروپا را ببینید، آیا برای مردم عادی شان مسئله هضم شده است؟!
کاری اصلا به بیانش ندارم؛ آیا باید تا ظهور صاحب الزمان صبر کرد تا کسی به این اوضاع فکر کند؟!

آخر الزمان است برادر!؛ آری این چنین است برادر!

پی نوشت.
1. دو نقطه ی ضعف بارز در فیلترینگ ایران اینکه، یک فیلترینگ شهرستان ها با تهران متفاوت است! و دو، کلمه ای مثل روسپی، جنسی، سکس شده اند هم وزن فحش های جنسی که بیانش شرم آور است، و کلمه ای مثل سینه یا کس، که می تواند در کلمه ای چون "هر کس"، "هیچ کس" و ... هم استفاده شود به معنای نامشروعش گرفته شده است، کاش حداقل علامت های زبر زنجیری اش هم لحاظ می شد! زین بعد شعر های کتاب درسی را هم بنویسید فیلتر می شوید!
سینه خواهم شرحه شرحه از فراق ...
2. پدر بزرگ و مادر بزرگ و یاسر عزیز امروز صبح از کربلا آمده اند، زیارتشان قبول؛ اگر بتوانم مشکل خروج از کشور را حل کنم، حتما امسال با محمد به عتبات عالیه خواهم رفت.

   


زندگی خودمه!

1386/02/18 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :روز نوشت ،

بسم الله؛

من الآن چند ماهه 18 سالم شده!، یعنی واسه هیچ کاری اذن ولی نمی خوام! این خیلی مهمه! به این جمله فکر کنید، وقتی اذن ولی نمی خوام، یعنی نه تنها پدر و مادرم حق تصمیم گیری برای زندگی من به جای خودم را ندارند، شما دوست عزیز هم نداری! پس لطفا دوستی خاله خرسه را سرم نیاور! گرفتی؟!
آقا عشقم می کشه! می خوامش به هیچ کس هم ربط نداره؛ شده ده سال هم صبر می کنم، ولی اون کاری رو می کنم که خودم می خوام! اون رشته ای می رم که خودم می خوام! اون شغلی رو می رم که خودم می خوام! اونی رو می گیرم که خودم می خوام!

پی نوشت.
امتحانای آخر ترم را نمی دم، انشاالله بیافتم، کنکور هم یقینا معماری قبول نمی شم، پس نمی رم!، یک سال دیگه معافی تحصیلی می گیرم با مردودی!، می شینم می خونم؛ این یک سال که هفت ماهش را به خاطر سلب تصمیم گیری برای زندگی ام از دست دادم، و کلا مخم تیلیت شد، حالا می خوام عصیان کنم؛ حالا مانده ام این یک سال را حوزه هم بروم یا نه!؟ نه نمی رم!

   


قصد لاغر شدن ندارم!

1386/01/23 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :روز نوشت ،

لینک ها
بسم الله الرحمن الرحیم؛
پیش نوشت.

چون نتونستم به صورت عادی بر نفس خودم مسلط شوم، عهد شرعی کردم که بعد از این پست تا کنکور هیچ پستی نزنم؛ ین طور هم بروبچه ها از نیش و کنایه های من موقتا راحتند، هم من سعی می کنم درصد عربی ام که در آخرین آزمون سنجش منفی پنج درصد شد!!!، را جبران کنم! Smiley

نوشت.
شکستن عهد شرعی، کفاره اش 60 روز روزه است، که 30 روزش باید پشت سر هم باشد؛ من هم که می دانید به زور تو پنج ماه از 48 کیلو به 65 کیلو رسیده ام (رکورد را دارید؟!) و اصلا حال و حوصله ی لاغر شدن را ندارم، مفهومه رفیق؟! Smiley


پانوشت.
صفرم؛
والله من نمی خواهم فرمانده بازی در بیاورم!!! والله! بابا من فقط یک کم میزان دوز انتقادی مطالبم را برده ام بالا؛ در ضمن هنوز برایم قابل فهم نیست که چطور یکی از دوستان در مورد نوشته ی من در مورد فیلم اخراجی ها فرمانده بازی من را استنباط کرده، خوبه حالا من توی پی نوشت اون مطلب در مورد شورایی بودن و تکثر آرا در مجمع صحبت کرده بودم؛ ولی واقعا من از دیدن فیلم اخراجی ها حالم بهم خورد، مخصوصا از سیمای اون زن بازیگر، اصلا با اون آرمانگرایی که ما از ده نمکی سراغ داشتیم و دوستش می داشتیم قابل جمع نیست!، ده نمکی را چه شده؟! ده نمکی منتقد را چه شد؟! واقعا نتیجه ی این فیلم چیست، این که مردم را بخنداند؟! این شد هدف آرمانی؟! [لطفا سر این موضوع فعلا بحث نکنید، لطفا!]
اول؛ علی الله یاری به دلیل آزادی زیاد مباحث مسلم فروم لینکش را از مجمع برداشته است؛ با صحبتی هم که با هم داشتیم ترجیح داده شد موقتا مسلم فروم از زیر مجموعه مجمع خارج بشه، بره زیر مجموعه موسسه فرهنگی آرمانشهر؛ نظر شما چیه؟!
دوم؛ من به این نتیجه رسیدم که کار صلواتی نتیجه معکوس ممکنه بده، مثلا اکثریت کسایی که برایشان دامین گرفتم به هوای اینکه پولش را از جیب خودشان نداده اند، اصلا برایش ارزش قائل نیستند، یا همین طور درمورد طراحی های وب صلواتی؛ نتیجه اینکه یا کسی به ضرورت چیزی می رسد و دارد خودش تلاش می کند که بحثش جدا و نمونه هاش هم کم نیست، ولی در غیر این طورت تا قرون آخر خرج ها را از هرکس که باشه می گیرم و میزنم تو کار آرمانشهر، مجمع و مسلم فروم؛ مفهومه؟! Smiley

   


بسم الله

این آوردن پرچم هم ایده ی آبجیم بود!

   


چهارشنبه سوری

1385/12/22 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :روز نوشت ،

بسم الله؛
این چهارشنبه سوری بهترین موقعیت برای مانور های سالیانه گروه های شبه نظامی است!!!!!!

   


گناه کار

1385/12/4 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :روز نوشت ،

بسم الله؛
حقمه!
یه کثافت رزله، ریا کار! بکش محمدمسیح لجن!
خدا خدا کن که یکی پیدا شه شکنجه ات بده! برات بهتر از اینه که تو آتیش جهنم بسوزی! لعنتی!

لعنتی!
گناهکار!
جهنمی!
مغرور!
پر رو!
مردم آزار!
دروغ گو!

   


جلسه!

1385/04/21 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :روز نوشت ،

بسم الله؛ عکس های جلسه ی هماهنگی وب مستر های سرویس دهنده های وبلاگ برای جشنواره وب لاگ نویسی  پیامبر اعظم است. بدون شرح است؛ فقط فرستادم که از صادق افراسیابی زودتر فرستاده باشم. من هم که می بینید از بقیه اوچیکترم فقط واسه این بود که به نماینده گی رئیس میهن بلاگ رفتم جلسه، چون خودش نمی تونست بیاد من رو فرستاد.


این دو رقیب چه رفیق! چه صمیمی!


بچه گیر آوردین؟


چه خصمانه و اطلاعاتی و دوم خردادی! خوب بابا نمی خندم.


این آقا سیده خیلی مهربون بود! خودش هم وبلاگیه! مسئول کل جشنواره است! اون آقا وسطی هم مسئول پول دادنه!


حالا همه با هم!
حالا درسته اطلاعاتی و پولداری ولی نباید به همه زور بگی که!

   


19 اسفند؛ ...

1384/12/20 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :روز نوشت ،

بسم الله الرحمن الرحیم
اول؛ [...]
دوم؛ دارم فکر می کنم از این به بعد چطور جلو بروم؛ می خواهم مقاله هایم را بنویسم بدهم یکی تایپ کنه بعد بگذارم روی وبلاگ، فوقش وقتی علی رضا (برنامه نویس میهن بلاگ) سیستم جاوا را هم راه انداخت روزی یا یه روز درمیونی چند خط روزنوشت می کاریم، هر چند وبلاگ به پویایی مطالبش و شاد بودن و شخصی بودنش است ولی خوب موقعیت این طور ایجاب می کند ...، بعدش هم اگر عمری هم باقی موند و علی رضا هم سیستم فتوبلاگ را کامل کرد و ما هم دوربینی خریدیم خوب فبهلمراد ...
الآن هم دارم چند تا مطلب آماده می کنم با عنوان های "خاخام های حجتیه ای"، "عرفان استشهادی"، "موشک های روان پریش"، "محوطه ی مشترک" و ...
سوم؛ قابل توجه دوستان: من بعد اگر کاری با من داشتید با تلفن منزلمان تماس نگیرید، اگر منزل باشم موبایلم را دایورت می کنم یا در صورت لزوم خودم با خط شهری باهاتون تماس می گیرم؛ در ضمن لطفا تماس های تلفنی را به ساعات 21 تا 23 محدود کنید؛ البته بهتر است بجای تماس تلفنی از طریق اس ام اس اقدام فرمایید.
چهارم؛ دیروز رفتیم سرقرار وبلاگی، ابوذر منتظرالقائم، سیدشهاب واجدی، مهدی کارگر، حاج رضا، محمد رضا محسنی، آق بابا، کریمی، فضّه، روزنامه دانشجویی، امین هاشمی، روح الله سیفیان، مهدی قربانی، محدث، مجید عزیزی، روزنامه دانشجویی، جادی میرمیرانی و خانمش، سالم، محمدصالح مفتاح، آقای فخری -مدیر پارسی بلاگ-، آقا بوترابی -مدیر پرشین بلاگ-، صدرا قاضی -مدیر مبارزین-، سمیرا آشیان، زهرا علوی، ریحانه فاطمی و خیلی های دیگه آمده بودند؛ کلی با بچه ها حرف زدیم سر سایت ها وخیلی کارهای دیگه؛ قرار شد مدیریت لینکده به حاج رضا -حجره نت- داده بشه؛ و در ضمن چون پریشب لیست وبلاگ های مجمع هم راه افتاده و تقریبا سایت مرکزی مجمع کامل شده شروع به تبلیغات کنیم، در عین حال قرار شد محمد رضا محسنی طرح سایت شهیدانه -به یاد شهدای دفاع مقدس- که قولش را به خانم نوروزی و مجاهدین داده بودم را آماده کند تا عید سایت را بالا برده باشیم، آخرای جلسه هم که داشتیم می رفتیم حال محدث بد شد و بردنش بیمارستان ولی جالب ماجرا لباس شخصیای بودن که دور تا دور محل قرار دید می زدن و بعد بعضی از بچه ها که از پارک می رفتن بیرون را نگه می داشتند و تمام عکس های دوربینشون را پاک می کردند. ...
+ قرار وبلاگی 19 اسفند به روایت حذفیات -محدث-
+ قرار وبلاگی ۱۹ اسفند به روایت سایت مبارزین
+ قرار وبلاگی 19 اسفند به روایت گلوریا
+ قرار وبلاگی 19 اسفند به روایت وبلاگ ۱۹ اسفند
+ قرار وبلاگی 19 اسفند به روایت حجره نت -حاج رضا-
+ قرار وبلاگی 19 اسفند به روایت وبگشت

   


وقایع اتفاقیه

1384/12/18 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :روز نوشت ،

بسم الله الرحمن الرحیم
توی این چند وقت که نبودم کلی اتفاق جالب افتاد که دلم نیومد ننویسم، برای همین گفتم همشون یک جا بگذارم بخوانید ...

کاغذهای شیشه ای؛ مسابقه ای بود که بین وبلاگ ها و وبسایت های مذهبی برگزار شد، بیش از 700 وبلاگ و وبسایت اسلامی شرکت کردند، هر چند شروع این کار و اهمیت دادن به وبلاگ نویسان مسلمان تحسین برانگیز و خوشحال کننده بود ولی نوع برگزاری اختتامیه به شدت تاسف بار و ناامید کننده بود و آدم کلی به بروبچ انجمن اسلامی بخاطر برگزاری جشنواره ی وبلاگ نویسی همدان حسودیش می شد؛ اوج فضاحت جشنواره داوری بود، نمی دانم چرا به ذهن برگزار کنندگان نرسیده بود که از بچه های وبلاگ نویس برای داوری استفاده کنند که اولا فرق وبلاگ با دامنه ی شخصی را با وبسایت بدانند، دوما وبلاگی را بخاطر نداشتن موسیقی متن! رد نکنند، سوما وقتی یکی از گزینه های در الویت ذکر شده نظم بروزرسانی و تازگی وبلاگ است وبلاگی که ماهی یکبار بزور 3 پاراگراف مطلب می نویسد برگزیده نشود! و ...
البته من می گذرم از شلوغ بازی های خودم و حاج رضا و بقیه ی بچه ها که آقای سالم -دبیر جشنواره که انشاالله 19 اسفند با ما می آید شفق- میگفت وزیر ارشاد -صفار جون!- کلی با شلوغ بازی هامون حال کرده یا کارگاه وبلاگ نویسی که دبیرش حتی وبلاگ نداشت چه برسد به اطلاعات وبلاگی بدردبخور بچه ها! یا حضور حداکثر 50 نفر!!!!
+ روایت وعکس های فاتح از جشنواره!
+ روایت حاج رضای بزرگ از جشنواره
+ روایت روزنامه داشنجویی
مسابقه ی وبلاگ نویسی بوقی بروبچ هفت سنگ یک مسابقه ای بین خودشان برگزار کرده بودند که یک سری از بچه ها ده وبلاگ برتز از نشر خودشون رو معرفی کنند؛ و اول از همه ذکر کنم که آقای پیرحسین لو منو جزو 10 وبلاگ برتر از نظر خودشون معرفی کرده بود! و نتیجه ها هم مثل اینکه اینجا گذاشته اند.
* بوقی را عموما کسانی که کلاش و مجیدزور را تو لیستشان اد کرده اند می شناسند؛ در کل بوقی گاهی معادل هفت سنگ است!
وبلاگ بابا؛ ما بعد از اینکه حاج رضای بزرگ را که همسن و سال پدرمان است در جشنواره کاغذهای شیشه ای دیدیم کلی امید وار شدیم و پدرم قول داده که تو وبلاگی که برایش زده ام خاطرات جبهه اش را بزند و در عین حال در ترجمه ی چکیده ی وبلاگم کمکم کند.
شوخی هشت مارس-روز زن غربی!-؛ شنبه ی هفته ی پیش خالم زنگ زده بود که آره سر بازی کاستاریکا-ایران مثل اون دفعه ای می خوایم با دخترای تریبون و ... بریم استادیوم، فردا هم می خواهیم بریم بلیط بخریم، میخوای برای تو هم بخرم؟ منم که حس غیرتم قیژ قیژ می کرد ولی بابام گفت نه! و بعد هم کلی زیرآب خاله ام را پیش مامان بزرگم زد تا جلوی اونم بگیرن که موفق نشد! به سمیرا هم گفتم که باهاشون برو ولی مامان ایشون هم اجازه نداد!
آخرشم که رفت بعد چند ساعت زنگ زد که ما را ریخته اند توی یک اتوبوس معلوم نیست کجا می برندمان و هی گزارش لحظه به لحظه از مکانشان می داد (بیچاره ها ترسیده بودند که دارن می برندشون واجا -وزارت اطلاعات-) که مامان عزیز تر از جان بنده پرید سوار ماشین شد و بالاخره میدون آزادی سوارش کرد و دوباره برگشتن جلوی استادیوم! [...] بعد چند روز عکس این حاجی که داره لگد می پرونه را روی یکی از وبلاگ ها دیدم، بعدش یکی از بچه ها برای نشون دادن استعدادش در فتوشاپ عکس این سرهنگه را از تو عکس درآورد (که از شبیه بودن بوته های کناره درخت سمت چپی و مخدوش شدن واترمارک سایت عکاس کاملا تابلوهه! هرچند جهت نگاه کردن اون خانومه و عدم عکس العملش به لگد اون حاجی هم شک برانگیزه!)؛ از اون بامزه تر گزینه های احتمالاتی بود که سیدعلی موسوی تو وبلاگ رضا در مورد سرهنگه کامنت گذاشته :

  1. برادر نظامی از خواهرمان خواستگاری كرده و دارد می گوید كه شماره كفشم این است اگر خواستی برای ولن تایم كفش بخری شماره اش یادت باشد.

  2. میخی در كفشش فرو رفته و از دخترك خواسته كه در بیاورد

  3. دارد می گوید خواهرم ببین ما از این كفشهای خشن می پوشیم و شما مرفهین بی درد از این كفشهای خارجكی

  4. دارد می گوید خواهرم ببین رضا خان نامرد این طوری زنها و دخترها را می زد

  5. خواستگاری كرده و به تفاهیم رسیده اند ظاهرا دخترك می خواهد ببیند آیا در زمینه اندازه كفش هم تفاهم دارند یا نه و داماد در حال نشان دادن اندازه كفش است.

  6. دارد می گوید ببین خواهرم ما از آنجایی كه كلا به جوانان احترام می ذاریم هیچ وقت آنها را اینطوری نمی زنیم

  7. دارد می گوید خواهرم این طوری كه من نشان می دهم وارد چمن نشو

  8. می خواسته یك طوری عكس بیاندازد كه جالب باشد و در حجره تابلو شود

  9. دارد می گوید آی لاو یو

  10. به نظر من به تفاهم رسیده اند و در حال حاضر دارند در یك هوای آفتابی زیر یك سایبان كنار ساحل با هم آب پرتقال می خورند و به ریش آنهایی كه فكر می كنند برادر نظامی دارد به خواهرمان لگد می زند می خندد.

+ ماجرای استادیوم به روایت حمید رضا علاقه بند!
+ کامنت های عکس العمل در مقابل اون شوخی هشت مارس من
وب گردی مامان و سفارت سوزی؛ بعد از تجمع مامانم که خالم را برگردوند خونه، با هم دیگر رفته بودند وب گردی، مامانم که آمده بود خونه کلی شاکی شده بود که انقدر با اصلاح طلبا گشتی که چپ شدی!!! (یکی از بدبختیای مامان انصار حزب الهی داشتن همینه!!) وکلی شاکی تر شده بود سر نظرم درباره ی ماجرای سفارت که بالاخره دیشب ابوذر زنگ زد و صحبت کردیم و بالاخره با بحث با ابوذر ثابت شد که نظر من نظر درستی بوده ولی بدبختی این بود که مامان گیر داده بود این مطلب لیلی نام تمام دخرتان زمین است را برای فلانی نوشته ای و مگر قرار نبود رابطه ات را قطع کنی؟! -حالا بیا و درستش کن!-
اسرائیلیات؛ سه شنبه ظهر رفتم پیش جناب عبدی از برادران نهاد رهبری در دانشگاهها، یه کم صحبت کردیم در باره ی اسرائیل، زبان عبری، فیلم سریانا، بروبچه های وبلاگ های ضد صهیونیستی، جریانات وبلاگ های اسرائیلی، و بعد هم سر موضوع اصلی که بحث انحرافات یهود گرایانه در روزنامه ها و مخصوصا روزنامه ی شرق بود، که آقای عبدی پس از خواندن دو شماره مطلب شرقیان (+ و +) که درباره ی تمایلات شرق به صهیونیسم و ... نوشته بودم ازم خواستند تا عیدبهشون توی یک پروژه کمک کنم؛ در عین حال قرار شده است مطلب 32 صفحه ای "اسرائیلیات شرق" که در جواب سرمقاله ی محمد قوچانی نوشته اند را بهم برسانند تا روی وبلاگ منتظر کنم.
جمکران؛ سه شنبه صبح هم آقای فخری مدیر پارسی بلاگ گفتن شام بیاییم قم، که بعد از برگشتن از پیش جناب عبدی مامان را راضی کردم و ساعت 8 و نیم رسیدم صادقیه و از اون جا با رضا رفتیم ترمینال جنوب و با محمد رضا راهی شدیم؛ [...]؛ یه صحبت هایی هم با آقای فخری داشتیم تا انشاالله بجز اضافه کردن یه دامنه ی اسلامی به پارسی بلاگ (parsislam.com/ir)، پارسی یار را هم با کمک بچه ها گسترش دهیم و یک جامعه ی مجازی اسلامی بر اساس تئوری های اداره ی اجتماعی و رفتارهای اجتماعی اسلامی راه بیاندازیم!! فعلا تو کفش بمانید چون هنوز هیچ چیز کاملا مشخص نیست، در عین حال رضا هم مسئولیت حوزه ی تهران خبرگزاری رسا را گرفت تا به آقای نجمی که اون شب شام با ما بودند کمک کنند.
+ باقی داستان با روایت رضا
شام نصفه شب؛ پس فرداش رضا و دوستش محمد آمدند دم خونه امان دنبالم، ساعت 10 یا 11 بود، تو چهارراه نزدیک خونمون بودی که مجید زنگ زد که کجایی که حسین شهرستان از اهواز اومده و می خواد شام مهمون کنه، بالاخره سریع خودمون رو رسوندیم پارک ملت و اگر بگذرم از دعوایمان با دختر بازها، می رسیم به شام اون شب که الآن دستم از نوشتن خسته شد ...
+ عکس های آن شب - مجید عزیزی (هنوز آپ لود نشده)
نتوریا کارتای؛ سه شنبه ی گذشته هم رفتم سخنرانی خاخام های نتوریا کارتای و چون می خواهم یک پست مفصل درباره اشان بنویسم چیزی فعلا نمی گم.
+ عکس های وب سایت مبارزین از دیدار خاخام های یهودی نتوریا کارتای
+ روایت سمیرا آشیان از سخنرانی
یاور تجمع؛ این چند وقت ما کلا توی این تجمع ها جلوی سفارت گرفته تا همین هشت مارس تو پارک دانشجو پلاس بودیم؛ امروز -چهارشنبه- اولش ساعت 3 با حاج رضا رفتیم پارک داشنجو تا آقای نجفی مدیر نورالهدی را ببینیم. یه صحبت هایی شد درباره ی اینکه یک سرور در اختیارمان بگذارند تا راحت به بچه مسلمان ها و گروه های اسلامی هاست بدهیم! و در عین حال قرار شد ما را به برادر بشیر حسنلی از شیعیان انگلستان تنزانیایی الاصل لینک کنند تا تو نسخه انگلیسی و ... مجمع وب لاگ نویسان مسلمان کمک بگیریم ازشون!!!، بعد هم که بلند شدیم برویم اون وضعیتی پیش اومد که پست پیش گفتم، البته تو اون پست نگفتم تو اون گیری ویری این جناب محترم و یکی از بچه های شاخ انصار حزب الله را هم دیدم، اون وسط یکی از ما پرید این جماعن نسوان کین؟ منم گفتم این پیرزنا رو نمی دونم ولی ما که گرو فشاریم!!
ولی از شوخی بگذریم؛ وقتی رسیدیم زن ها داشتند سرود تریبون فمنیستی را می خواندند و دست می زدند هر چند حرکاتشان زیاد جالب نبود و به قولی تیپ اکثریتشان مثل تیپ **** های تهران بود ولی ... یک دفعه نیروی انتظامی آمد و گفت که پراکنده بشن و وقتی زن ها اعتنا نکردن زد تو دلشون بعد هی پلیس ها می آمدند جلوی و از آن طرف زن ها شعار می دادند و "وحشی وحشی" می گفتند و به پلیس فشار می آوردند، بطوری که یک دور اون محوطه را دور زدند، فرماندشون یه دفعه گفت اعتنا نکنید بزنیدشون و پلیس ها با باتوم ها شروع به زدن کردن، جیغ زن ها بلند شد ...
در ضمن، طبق اصل ۲۷ قانون اساسی جمهوری اسلامی، تشکیل اجتماعات و راه‏پیمایی‏ها، بدون حمل سلاح، به شرط آن که مخل به مبانی اسلام نباشد آزاد است؛ خوب حالا؟! ... یکی به شک های من نوجوان جواب بده ...
+ روایت حمیدرضا علاقه بند از 8 مارس
رادیو فردا؛ راستی این حسن درخشان خجالت نمی کشد علنا با رادیو سیا می خواهد همکاری کند؟!
شهید بعدی؛ دارم روی یک ساتی با عنوان شهید فردا یا شهید بعدی کار می کنم که انشاالله بچه های استشهادی را مجتمع کنیم!
19 اسفند؛ هنوز نرسیده! ولی من، ابوذر -پاسداران-، محمدصالح -پاسخگویی-، رضا -حجره طلبگی-، مجید عزیزی -راوی-، روح الله سیفیان و بچه های یامهدی اینفو و خیلی های دیگه می آییم، انشاالله همدیگر را در پارک شفق، ساعت 11 صبح، جمعه 19 اسفند ببینیم.

والسلام

   


پارک بان، ورژن 2

1384/12/6 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :روز نوشت ،

بسم الله الرحمن الرحیم
اگر رعایای شهر تهران از متروی صادقیه مستعمره ی جناب هاشمی بگذرند، یک دستگاه برقولکی روزنامه ی همشهری (بخوانید به کام شهرداری جناب قالی باف) را می بینند که مثلا باید با خوردن پول کاغذی و آهنی روزنامه پس بندازد!
ولی از زمان نصب این روزنامه فروش برقولکی همیشه یک نفرِ ثابت کنار این دستگاه ایستاده!، که گاها پول شما را می گیرد می کند توی حلقوم دستگاه برقولکی!، یا پولتان را می گیرد شکم دستگاه را باز می کند و بقیه اتان را می دهد (مثلا اگر پونصدی باشد که برقولک هضمش نکند!)، البته گاهی ترتر، این حاجی یک سی روزنامه کنارپایش هست که از شما پول می گیرد و بهتان می دهد تا برقولک به زحمت نیافد یا شکم برقولک را باز است و از آن تو بهتان روزنامه می دهد تا برقولک بیچاره دچار زحمت هضم اسکناس های چرک نشود که یه وقتی مریض بشود!!!، من با دیدن این برولک و دوستش یاد پارک بان ها می افتم که کمک می کنند که پارکومتر ها تو زحمت نیافتند!(یا ازشون مواظبت می کنند که یک وقت Muzzy نخوردشان!)، در کل نون برقولک، دوستش، مسئولان ذی ربط شهرداری، شهردارسردار گرام! و ... حلالِ حلالشان باد انشاالله تعالی! (بر منکرش لعنت!)
پی نوشت.
اول؛ دیگه این سفارت بازی را لوس و لوثش نکنید!، هر روز دم یک سفارت! یک ایده ی جدید بزنید جون عزیز دلتون!
دوم؛ اینم پرنیان است؛ آبجیه حسین، فعلا عکس تزئینی می باشد تا بعد مطلبش را بزنم!

   


استاد رضا

1384/08/17 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :روز نوشت ،

بسم الله

امروز توی نماز خانه آقای امیرخانی را دیدم، سلام کردم که تلفنشون رو بگیرم، بهم گفتنند، این لوگوتون خیلی درازه کوچیکش کنید (منظور لوگوی سه چهار پست پیش...)، می دونی یعنی چی؟! یعنی صفحه ی من به قدوم استاد رضا متبرک شده... عمرا خواب این سعادت را هم نمی دیدم!!

والسلام

   



آرشیو


پیوندها


پیوندهای روزانه


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


صفحات جانبی


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :