تبلیغات
یهودا، حواری رانده شده - پست های شخصی

گیج می رود

1387/05/14 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شخصی ،

بسم الله؛
از وقت خلاصی از كنكور نتوانسته ام یك كتاب را درست حسابی تا آخر بخوانم؛‌
من این لوله كش را كه رفته قایم شده را پیدا كنم تا می خورد می زنمش، مردك آمده گند زده،‌بعد از گچ كردن و سنگ كردن دوباره می بینیم كار را نصفه كرده باز لوله ها مشكل دارند و نم می دهند،‌ حالا دوباره كل خانه را كنده ایم بیاید درست كند موبایلش را خاموش كرده جیم زده،‌ قرار شده یك لوله كش دیگر بیاریم، نمی دانید چند میلیون تومان فقط سر این ندانم كاری این احمق هدر رفت؛ حالا پول و اینكه خرید كامپیوتر من به خاطر این عقب افتاد انقدر مهم نیست كه زندانی شدنم اذیتم می كند؛‌ آقام كه می ره سركار، مادر بعد چند وقت فشار (این بنایی، كنكور من و ...) اصلا اعصابش نمی كشد، مجبورم من صبح تا شب بالا سر كارگر و لوله كش و بنا باشم،‌ آن وقت نه تنها به قرار  ها و قول ها كارهایی كه بهم سپرده شده نمی رسم، این پیرزن(صالحه) هم هی بازی در میارد روزی 10-11 بار این صفحه آبی ویندوز می آید و ریست می شود، انقدر عصبانی شدم از دستش كه تا می خورد زدم روی كی بوردش، لا مصب خوبه دویست تومن همین جدید خرج عملش كردم،‌ اصلا جواب نمی ده، عجوزه ی نشوزه! همش نافرمانی می كنه.

كلا دارم توی گل دست و پا می زنم،‌ خدا كند زود تر از شر این پیرزن و بنایی راحت شم تا بتونم یك كم كار كنم؛
كارای حلقه ی روح الله وسطاشه، قرار است به ابوذر توی بخش اینترنت رسانه های دیجیتال كمك كنم كه این بنایی مثل زنجیر پام رو بند كرده تو خونه،‌ از قضا نمی دانم ربطی به تحریم دارد یا نه،‌ سی پنل سرور هم قاطی كرده، حالا رضا یك روزه از سوریه اومده قرار است تا شنبه یك سرور توی بریتانیا بگیرد،‌ شاید یك سرور هم خودم توی ایران جور كردم و ...

سرم داره گیج می ره!!!

دقت کردید جدیدا چقدر فضول تو زندگیامون زیاد شده؟ من هنوز نفهمیدم موبایل و اس ام اس ها و دفتر چه خاطرات و یادداشت های شخصی جزور حریم خصوصی ماها هست یا نه؟

   


پول ها را بچکانید!

1386/08/20 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شخصی ،

بسم الله؛
محض اطلاع دوستان، دشمنان، جمیع مسلمین و مسلمات، نصارا، جهود و مجوس و ...، تلفن همراهم را با سیم کارتش تا اطلاع ثانوی (یک سال دیگر) در اختیار یک خانم محترم قرار داده ام، البت ایشان زحمت رسیدگی به تماس های کاری (یعنی چیزهایی که ازش پول می چکد) را قبول کردند، ولی به شدت خواهشمندم که در عنایات و الطافی که به اینجانب دارید کما فی السابق ملاحظات اخلاقی و اسلامی را نموده، و ییهو ویارتان نگیرد پیامک نافرمی بزنید، یا پیش از الو گفتن آن ور خط هر چه در چنته دارید از سوراخ های تلفن چرخ کنید و بکوبید آن طرف!
در کل اگر از شما برای من پولی نمی چکد، زوجه ای نمی رسد، یا کاری جور نمی شود، یا علمی اضافه نمی شود، تا اطلاع ثانوی «مزاحم» نشوید.

ضمنا پیشاپیش همه چیز تکذیب می شود!؛ چه تخیلات مسموم حضرات عالی و چه کارهای نکرده ای که پس فردا به ما نسبت داده خواهد شد.

والسلام

پی نوشت.
البت تا یادم نرفته؛ این دوست ما آقای نقویان آدم خوبیه، گفت بگم تحویلش بگیرید، حالا کم کم سر و کله اش پیدا می شه، عجالتا شما با خبر باشید که آدم خوبیه!

   


مردی

1386/01/18 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شخصی ،

بسم الله؛

مادرم، یک زن است،
ولی بهترین چیزی که به کودکش یاد داد این بود که،
بزرگترین اصل مردانگی این است که مرد شجاعت عذرخواهی و جبران اشتباهاتش را داشته باشد، و این خود موجب بیشتر شدن غرور و احترامش است، و هر کس این را موجب ضعفش بداند و با آن بازیچه ی تحقیر پیدا کند، یقینا بویی از مردی نبرده است.

به یاد محمدمهدی و صالحه مان؛
یا علی

پی نوشت.
اول؛
نباید می نوشتم، ولی توی دلم گیر کرده بود!
دوم؛ کسی می دونه چرا ایرانسل به خاطر جی پی آر اس بعد 15 پول از من کم نمی کنه؟! به خاطر استفاده ام از پروتوکل سوکت است؟!
سوم؛ برادر محترم، درسته فعلا باهاش اختلاف و شاید دعوا داشته باشیم، ولی لطفا تا از یک چیزی یقین نکرده ای ضرت ضرت زنگ نزن، چیزی که ازش یقین نداری تهمت است، ذکر چندباره و بیش از نیاز هم غیبت؛ به دشمن رحم نمی کنی، به آخرت خودمون رحم کن.
چهارم؛ سنگی فرستاد / گلوله ای پس گرفت / زخمی بر سینه اش / به عدالت جهان پوزخند زد / ...

   


نقطه؛ ته خط!

1386/01/15 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شخصی ،

بسم الله؛
پیش نوشت.

کامنتینگ باز است؛ ولی خواهشا اگر پیام می گذارید مربوط به مطلب باشد، کامنت های مربوط به پستی خاص را در پستی دیگر نگذارید! این مسئله مخصوصا درباره ی مسئله اردوی جنوب صدق می کند؛ ما داریم فرایند سکوت را طی می کنیم، پس لطفا دوباره به حرف زدن اجبارمان نکنید، که انفجاری است که آتشش پر همه را می گیرد ها!

نوشت.
آخر هر نامه ای جمله ایست، و آخر هم جمله ای نقطه ای؛
پس، نقطه ... ته خط؛ تا اطلاع ثانوی.

پی نوشت.
صفرم؛
تا چهار ماه، تمام سعی و تلاش خود را می کنیم که گم و گور شویم، زین ماهی یکبار منتظر جواب ایمیل هاتان را می دهیم؛ می خواهیم تست کنیم که آیا می توانیم روزه ی تابستان گذشته را این بار در سه ماه جاری کنیم یا نه؛ بهرحال بتوانیم یا نتوانیم داریم می رویم جایی که دستمان کوتاه است، سه چهار ماهی حداقل درگیریم؛ دعا بفرمایید زنده برگردیم، در کل ایام نیز ملالی نیست جز دوری شما، و خوشی نیست جز خلاصی از شر شما!
در ضمن برای این چهار ماه، چون خوف ول شدگی وبلاگشهر مسلمان بود، محفلی برگزار کردیم در خانه ی آقا ابوذر، که نیمی از آن بی حضور ما در باغ آقا شهاب به در کردن نحسی سیزده گذشت (هرچند که قبل از رسیدن به باغ تو میدون تجریش وقتی آقایان متاهل با بانوهاشان رفتند در یک ماشین آه ما مجردها گرفتشان و پژوی آقا شهاب شترق خورد به یک ماشین دیگر و آن ماشین هم به یک ماشین دیگر و شاید هم فرایند معکوس بود)؛ تا عالی جنابان در این چندشهر عدم حضور ما، وضعیت ثبت نام های رسمی اعضا را روشن و مقدمات برگزاری اولین جلسه مجمع عمومی را محیا کنند(محیا را همین طوری می نویسند دیگر؟!)؛ در ضمن آقاحسن، که ما غلومشونیم، هم تکلیف این هدی بلاگ موعود و این مسلم پست یتیم را روشن کنند؛ حضرت آل حبیب نیز قرار است تا آن وقت یک چند ملیونکی پول جور کنند؛ والا رفیق سیدپویان هم مقدمات یک اردوی جهادی را محیا می کنند؛ و برادران واجا نیز وبلاگشهر استشهادی پرور مسلمان را از لوس اجانب و جواسیس حجتیه و بیت آیت الله منتظری پاک می کنند! در ضمن آرمانشهر این کودک کوچک مان را هم فعلا دست دایه ای می سپاریم.
تا ما برگردیم لطفا دعوای جدیدی نکنید، چون دعوای وبلاگی بی محمدمسیح اصلا از پایه بی مزه است، هر چند که بی وجود ما اصلا دعوایی حاصل نمی شود، نه؟!
اول؛ یک زمانی می گفتیم «وبلاگ مثل میّت می ماند، میّت هم نباس رو زمین بمونه!»، الآن دارم به صحت این جمله فکر می کنم!
دوم؛ اگر جمله ی فوق را صحیح یافتم، هیچ کسی را بهتر از حاج محمد برای عنان گیری این است پست های سرکش نمی دانم.
سوم؛ موضوع ویژه ی شماره ی آینده ی آرمانشهر هم «اتحاد» است، ایلیا خودش اوضاع را رفع و رجوع می کند؛ نحوه ارسال مطلب هم که به تفصیل در پست پیشین شرح داده شد!
چهارم؛ مهدی عزیز هم به قول خودش در لبیک به ما یک مطلب انتقادی درباره ی آرمانشهر نوشته است، که خواندنش را به جمیع دوستان توصیه می کنم؛ مخصوصا خانم نورا صالح، که با استفاده اش از کلمه فمنیسم، [...]۱، غوغایی به پاکرده، و همه اگر به محتوای آرمانشهر بخواهند گیر دهند هیچ گیری بد تر از این یادداشت نورا خانم پیدا نمی کنند؛ و یحتمل از سر همین اشتباه لپی است که خانم صالح کم لطفی کرده اند و به نشریه ای که خودشان در آن مطلب زده اند یک لینک ناقابل هم نداده اند!

۱. اینجا با تسلط نفس امّاره و فشار عصبیت و کدورت، عبارتی تحقیر آمیز نوشته شده بود؛ شب نوشتن متن که آرام شدم، نفس لوّامه ام ناراحت بود، تلفنم قطع بود فرصت نشد سریع اصلاح کنم. 

پنجم؛ به دلیل اینکه اولا این مموری ما همواره خالی است و ما کرم پر کردنش را داریم؛ و دوم اینکه به دلیل یک عادت کریه ما علاقه ی زیادی به ضبط گفتگو هایمان با رفقا، از چت، تلفن تا گفتگوی حضوری داریم تا آرشیو کنیم کنار اوراقی که درباره ی شرح حال افراد جمع کرده ایم؛ زین جهت زیاد ما را انگولک نکنید که یک وقت دیدید سی دی تان را در آوردیم که چه غیبت هایی پشت سر چه کسانی نکرده اید!

   


حس پشتیبان بودن!

1385/07/6 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شخصی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

بعد سحر داشت چشام گرم می شد که صدام زد، از خواب پریده بود، می لرزید، پیشش خوابیدم و سرش رو تو دستام بغل کردم و موهاش را نوازش کردم، آروم شد ...
برادر بودن حس قشنگیست.

   


بسم الله؛
چند وقت پیش یکی بهم گفت "مسیح! ساکت باش!"؛ و من یک ماه و نیم نه تنها ساکت شدم، بلکه از حرف ها نیز فرار کردم، یک ماه ونیم است حتی ایمیل هایم را هم چک نکرده ام، هیچ روزنامه یا مجله ای نخوانده ام، کتابی (غیر درسی) نخوانده ام، یک ماه تلویزیون نگاه نکرده ام و اخبار ندیده ام، حتی مدتی گوشی موبایلم را که الآن نابود شده را نیز خاموش کردم، و چه قدر سکوت خوب است!، وقتی خودت را ساکت می کنی تازه می فهمی چه قدر موقعیت برای آموختن هست، و وقتی موالید مزاحم مدرنیسم را دور می کنی می بینی چه خوب است آرامش!
حالا این دفعه با خودم عهد کردم 6 ماه تلویزیون نبینم، مطبوعه ی سیاسی نخوانم و یک ماه موسیقی گوش ندهم.

پی نوشت.
طبق آمار جادی از دودردو، در تیرماه بعد از نیک آهنگ کوثر بیشترین پست ها را من داشته ام؛ و به دلیل حجیم تر بودن پست های من نسبت به کوثر، احتمالا همان رتبه ی اول هم برای خودم بوده!، در مراد هم با اینکه از 20 و اندی ام یعنی 10 روز ننوشتم چهارم شدم! خوب شهریور هم آخر شدم! این ها را به لیست افتخاراتم اضافه کنید!

در ضمن سایت مجمع را پس از تصویب اساسنامه با یک شکل جدید راه انداختیم دوباره! سایت های جدید که زدم بماند برای بعد.

   


بسم الله الرحمن الرحیم
اصلا حال ندارم بنویسم، یعنی حال دارم ها!!، دوست ندارم بنویسم!؛ محض دل خوشی و رفع شایعات مبنی بر دشمنی بین من و سجاد و مجید؛ این عكس را می گذارم‌:

این هم صحنه!! ای از جلسه ی نامزدونگ حسنی‌-عروسك(داداش) معروف محمد مسیح كه چند ماه از محمد مسیح بزرگتره!- و بنفشه جون! -دختر خانم علوی- :

پی نوشت.
اون تیتر هم اگر می نوشتم مطلبش را كلی می خندید،‌فقط مرض گرفته كه ضایعتان كنم بسوزید! نمی نویسمش!، فقط بدانید دو نفر از وبلاگ نویسان سرشناس!! -و خیلی خیلی ناز!، یكی تونو گفتم تو جو نگیرتت!- به كارتن خوابی افتاده اند!
این دو روز كلی با سجاد و مجید گشتیم!؛ روز آخر هم محمد رضا هم بود،‌فقط چون من را نبردند فیلم ببینم!، خدا زد پس سرشون فیلم كه ندیدند كارتن خواب هم شدند! ... -بقیه اش را بگویم باز امین می آید گیر منكراتی می دهد :دی!- - حالا بعدا!-

راستی توجه کنید عکس اولیه چون از تو آینه گرفتیم برعکسه!!

در ضمن برای رادیو علامه حلی کلی از بچه های مدرسه پایه شده اند، می خواهیم اگر بشود تا جشنواره ی اسفندماه كلی برنامه درست كرده باشیم!، نظرتون درباره ی یك ساعت در هفته با موسیقی های ساخت خود بچه ها و برنامه های خودمون چیه؟! فقط شرمنده ی جماعت سپاهی و حزب اللهی، رادیومون زیاد حزب اللهی نیست؛ فقط خنده بازاره، شاید یه كمی هم بحث و جدل مذهبی داشته باشیم!؛ شاید هم مجبور شدیم برای حزب الله دبیرستان هم یه پادكست بزنیم!

   


بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

خط بالا را یکی از خواهرا - وبلاگ طایر قدس - برام با قلم به مناسبت تولدم نوشته بودند، فکر کردم برای تشکر بهتره بگذارمش این جا.

   


مرثیه ای برای یک عشق...

1384/10/6 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شخصی ،

بسم الله الرحمن الرحیم

[بدون شرح]


پی نوشت.
اول.
این دنیا 70 سال است، برای من 36 سال، 17 سالش گذشت، با چند روز روش، می ماند 19 سال.
فکر نمی کنم این عمر کوتاه باقی زمان آن باشد که مدتی هر چند، چند دقیقه اش به بازی با تو کودک کوچک بگذرد، من کشیدم کنار، تو هم خودت را تلف نکن، سر بازی دادن مسیح و دیگران، این وسط خودتی که داری دور می خوری بیچاره!، رساله ات را بلدی؟!، نماز هایت درست است؟!، دروغ؟!، تهمت؟!، غیبت؟!، چشمت پاکه؟!، روزه؟!، دنیات درسته؟! ... بیچاره داری مثل من خودت را گول می زنی!، من و تو باس یاد همدیگر بندازیم که گول هم را نخوریم!، نه اینکه شروع کنیم به یک بازی بی پایان بچه گانه ی مسخره!
امام رضا -علیه السلام- فرموده اند : " بهترین کار بعد از انجام واجبات، آن است که مومنی را خوشحال کنی."
خیلی خوشت می آید ناراحتم کنی؟
دوم.
هست از پس پرده گفت و گوی من و تو / چون پرده برافتد نه تو مانی و نه من!
سوم.
برایم فال گرفتی، کلی خواندم تا بالاخره معنی بدرد بخورش را فهمیدم،
شاهد آن نیست که موئی و میانی دارد / بنده ی طلعت آن باش که آنی دارد
شیوه ی حور و پری گرچه لطیف است ولی / خوبی آن است و لطافت که فلانی دارد
چشمه ی چشم مرا ای گل خندان در یاب / که به امید تو خوش آب روانی دارد
گوی خوبی که برد از تو که خورشید آنجا / نه سواریست که در دست عنانی دارد
دلنشان شد سخنم تا تو قبولش کردی / آری آری سخن عشق نشانی دارد
خم ابروی تو در صنعت تیر اندازی / برده از دست هر آن کس که عنانی دارد
در ره عشق نشد کس به یقین محرم راز / هر کسی بر حسب فکر گمانی دارد
با خرابات نشینان ز کرامات ملاف / هرسخن وقتی و هر نکته مکانی دارد
مرغ زیرک نزند در چمنش پرده سرای / هر بهاری که به دنباله خزانی دارد
مدعی گو نغز و نکته به حافظ مفروش / کلک ما نیز زبانی و بیانی دارد
جان بی جمال جانان میل جهان ندارد / هر کسی که این ندارد حقا که آن ندارد
با هیچ کس نشانی زان دلستان ندیدم / یا من خبر ندارم یا او نشان ندارد
هر شبنمی در این ره صد بحر آتشین است / دردا که این معما شرح و بیان ندارد
سر منزل فراغت نتوان زدست دادن / ای ساروان فرو کش کاین ره کران ندارد
چنگ خمیده قامت می خواندت به عشرت / بشنو که پند پیران هیچت زیان ندارد
ای دل طریق رندی از محتسب بیاموز / مست است و در حق او کس این گمان ندارد
احوال گنج قارون کایام داد بر باد / در گوش دل فرو خوان تا زر نهان ندارد
گر خود رقیب شمع است اسرار از او بپوشان / کان شوخ سر بریده بند زبان ندارد
کس در جهان ندارد یک بنده همچو حافظ / زیرا که چون تو شاهی کس در جهان ندارد
چهارم.
...
بالکل تسلیتت می گم . دار بلاست !! باریک تر از مو . از تیغ ...
...
پنجم.
تولدم مبارک باشد؟! آیا مبارک است این 17 سال سن تمام شده؟! حاصلش چه بود؟! یک نسبت بین حداکثر 70 سال عمری که انسان می کند بگیرم، اصلا به چشم می آید؟!، اصلا حساب می شود؟!، مثلا سینوس صفر مثبت که می شود صفر!،
دارم سیاه شدن قلبم را حس می کنم، ذره ذره کثیف می شود!، کثیف... کثیف تر... سیاه سیاه تر ...
دارد سنگین می شود ...
و مثل پاهای قارچ گرفته، سفت و خاکستری ...
کجای این تولد مبارکه؟!
یادش بخیر
دیروزی بود
یاد امام زمانی بود
که نم گذاشت کودک کار خطا کند
حالا
دروغ
نماز های خارج از اول وقت
گناه
تهمت
غیبت
نگاه ...
دل در گرو شرکای خدا
بسته به دنیا
شهوت ...
...
چهار سال از تکلیف شدنم می گذرد و همین طور
به سرعت و پیوسته
قلب پاک
دوست داشتن خدا
تقوا
پرهیز
حدود
محبت
و همه چیز را گام به گام از دست می دهم
سیاه شدنم را حس می کنم!
دارم ذره ذره کثیف
کریه
سفت
می شوم
مثل یک سنگ لجن گرفته!
...
خدا من را بکشد تا از این بیشتر شرمنده نشوم
کاش زودتر بمی رم
آرزوی مرگ برای فرار از این کثافت کاری را با تمام وجود حس می کنم
دیگر خودم را هم نمی توانم تحمل کنم
یکی نمی گوید مسخره
الآن وقت خواندن روزنامه است یا حفظ کردن احکام!
الآن وقت فریدون و افتخاری است یا وقت قرآن و نماز قضا ها!
الآن وقت شادی است یا استغفار!
... و من الغو مغرضون ...
ششم.
همو، اوی من به عیسی مسیح -علیه السلام- می فرماید :
" اگر آن ها که به من پشت می کنند، میزان اشتیاق من را نسبت به خویش بدانند، قالب تهی می کنند. "
هفتم.
" ای انسان! هر کسی تو را برای خودش می خواهد، ولی من تو را برای خودت می خواهم؛ پس از من دوری نکن!
ای آدمیزاده! به حق خودم سوگند که من دوستدار و محب تو هستم، پس به حقی که بر تو دارم،
تو را سوگند می دهم که تو نیز دوستدار من باشی. "
هشتم.
امام رضا -علیه السلام- فرموده اند :
" بدبخترین انسان ها کسی است که چیزی داشته باشد که او را از یاد خدا دور کند. "
بدبخت منم با این همه شریک برای خدا!
بدبخت من و توییم که همدیگر را از یاد خدا دوری می کنیم!
نهم.
چند وقتی است خداوندگار شریک پیدا کرده!، چند وقت که نه چند ماه!!،
و خداوندگار چقدر مظلوم است یادش بین این بندگان،
که اولین گناهشان را با بدنیا آمدنشان شروع می کنند،
موجوداتی که وجودشان در مقابل خداوندگار نیز گناه است،
کارشان به کجا می رسد که فاش در برابر خداوندگار می ایستند و از انسان گرایی می گویند،
و منافق تر آنی مثل من که می گوید نه!، و از پشت خنجر می زند ...
چندماهی است خداوندگار شریک پیدا کرده است در دنیای من، شریک ها دائم زیاد می شوند! و سر آمدشان بزرگ و بیشتر حجم ذهنم را می گیرد،
برای این شریک باید روزی نیم ساعت گریه کنم، یا بر خفت و وجود و گناهان خودم؟!
می گوید ابراهیم شریک ها را شکست!، که ...
لا اله الا الله ...
و تبر بر دست تنها بزرگترین شریک باقی گذاشت! و همه چیز را انداخت گردن او!
...
چقدر اله ها و الهه هایم زیاد شده اند!
...
لا اله الا الله!
لا اله الا الله!
لا اله الا الله!
لا اله الا الله!
...
روی پرچم سیاه بزرگ نوشته است،
لا اله الا الله!
...
و پشت سرش یک لشکر با لباس های سیاه، دست هر گردان یک پرچمِ
لا اله الا الله
...
و آخر این صف طویل،
محمد مسیح دستش بسته به زنجیر،
روی زمین کشیده می شود ...
دهم.
اگر بدانی این ها را به فاصله ی چند ثانیه از گناه کبیره ای می گویم کلی لعنتم می کنی، بکن، لعنت بکن که حداقل از دلم خنک شود که دارم چوب می خورم، امشب به جای دعا، لعنتم بکن، لعنت ...
یازدهم.
هر روزه امان شده است ...
دروغ، تهمت، غیبت، خشم بر مومن، قذف، نگاه بد، ...

   


چه خوب است ...

1384/10/2 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شخصی ،

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
امروز یک روز بارونی بود تا الآن که داریم تولد من و پدرم و شوهر عمه ام را می گیریم، البته تولد من دوبار شد با این!
رفتم بیرون توی بارون و حس کردم چقدر آدم های زیادی هستند که دوستم دارند و چقدر آدم هایی هستند که دوستشان دارم!
و فکر کردم چه خوب است که تا زمانی که کسی بهم توهین نکرده، یا به عقائدم به جای نقد فحاشی نکرده، می توانم دوستش داشته باشم، باهاش جشن تولد بگیرم، بروم بیرون یک بستنی سنتی با نون بربری توی فلکه ی صادقیه بخورم! البته لادن یوسف آباد هم خوشمزه است!
و چه خوب است که ازدواج محمد رضا و سمیرا خانم جور شد!
و چقدر خوشحالم که محمدرضا دیگر خیالش راحت است!
و چقدر ناراحتم که ... ولش کن، خودم را ناراحتش نمی کنم!
و چه جالب است که یک لر بروجردی -چون لر مسلمون نمی شود لازم نیست ذکر کنم کافر (خودم را می گم!)- استشهادی می شود، سیانور می خورد می رود وسط اسرائیلی ها!
و چه خوب است که لینکده را راه انداختیم و ...
حال هر کسی می خواهد کمک کند یه ایمیل بزند، برایش یوزر بسازم.
و چه خوب تر است که یک ابراهیم دارم که همچین کارت تبریکی برایم درست کند...

 


علی | طرح جدید سجاد :

از هدی هودی، فرشته و حاج رضا هم برای پیغام و کارت تبریکاشون ممنون!
والسلام
عشقولانه باشید!!
: دی!

   


بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
امشب تولدمه، خیلی خوشحالم، یه بسته کامل سیتالوپرام هم انقدر خوشحالم نمی کرد!، کلی هدیه گرفتم، هرچند مهمونی دوستام موکول شد به بعدا، احتمالا هفته ی دیگه، ولی هدیه های خیلی خوبی گرفتم،
مامانم بهم یه گوشی موبایل داد، تا سیم کارتم بی استفاده نمونه!
بابام برام حج واجب ثبت نام کرده بود، البته اسفند پارسال، که امشب خبرش را بهم دادن!،
آبجی فاطمه ام که نه سالشه، بهم یک عروسک شِرِکِ اصل اسپانیایی داد، و برای خودش هم برای اینکه دلش نسوزه یه خرس خوشگل خرید، تا با این کار عروسک هایم حسنی و قطره ی آب از تنهایی در بیاین، چون موشی دوست حسنی را فاطمه مصادره کرده، حسنی سنش از من چند ماه بیشتره شاید 17 سال و خورده ایش را تموم کرده، شنبه می خواستیم بریم براش خواستگاری کتایون عروسک ذاکری، البته باید اول با محمود داداش کتایون صحبت می کردیم، برای همین قرار شد احمد خان عروسک سرباز کاخ سلطنتی ملکه را که بابام از انگلیس برای آبجیم آورده را به عنوان بزرگتر با خودمون ببریم، انشاالله که جور شه!
مامان بزرگ و بابا بزرگ حدود 10000 تومان بهم پول دادند،
خاله وسطیم، خاله پروانه هم بهم پول داد،
خاله کوچیکم، پریسا هم چند تا کتاب روشنفکری علاوه بر کتابای زویا پیرزاد که داده بخونیم بهم داد، اسم یکیش "هابیل و چند داستان دیگر" است.
کیکم هم یه کیکه بزرگه بادمجون شکل شکلاتی بود با برگای سبز خوشرنگ، نتونستیم تمومش کنیم!
در ضمن دو روز مونده به تولد حضرت عیسی بن مریم مسیح -علیه السلام-، من اول ژانویه بدنیا آمده ام با تقویم میلادی، و وجه تسمیه ام هم برای همین تقارن و نزدیکی به میلاد حضرت مسیح -علیه السلام- و کریسمس و اول ژانویه اول سال نوی میلادی 1988 است.
در ضمن دوم هم اینکه، شب قبل تولد الپر -آقای علی پیرحسین لو- هم بود، بهشون تبریک گفتم، تولد زیتون و امشاسپندان هم همین نزیدیکیا بود و هست، تولدشون مبارک!
عکسا را هم چون انقدر پیشرفت نکردم که دوربین دیجیتال داشته باشم، باید صر کنم ظاهر بشوند و بعد اسکن کنم بگذارم روی نت!

در ضمن صبحی از امتحان که بر می گشتیم سید علی می خواست برام هدیه نارگیل بخره!
قبل امتحانم کلی شوخی شهرستان کردیم، کلی با اولیا و دومیا کتک کاری کردیم توی نماز خونه، پاهای شیخ را هم گذاشتیم دوطرف ستون کشیدیم ولی خشتکش پاره نشد، بهش گفتم خراب نشد اونجات؟!، بابا بزرگ می شی؟!؛ گفت آره! چیزیم نشد!، زیاد فشار نیومد!

در ضمن از آرش به خاطر این که به یادم بود خیلی ممنونم! -اینم تبریک آرش-
در ضمن از محسن و خاله هدی هم برای هدیه هاشون ممنونم!
از ریحانه و سارا هم برای هدیه هایی که هنوز به دستم نرسیده!
و از سجاد، مجید، رودریگو، هِوِن، عسل، پلاک جنگی، کلاش، مهدی شیرخانی، رها، محمدرضا، حسین و همه و همه ی کسایی که حضورا یا با کارت تبریک تولدم را تبریک گفتند ممنونم!

والسلام

   


بسم الله
سلام
آقا من بلیط کافه ترانزیت دارم برای دو نفر، در ضمن دعوتنامه ی مراسم موسسه ی موعود برای خودم و یک همراه.
هر دوش برای پنجشنبه.
کی با من می آید یه روز خوش باشیم؟
والسلام

   


بسم الله الرحمن الرحیم
سلام
چند وقتی می شود برای این جا خودم ننوشته ام، هر چند از نوشته و تبلیغ دوستان داشت پر می شد، این چند وقت که می گویم یعنی چند روز، از 13 آذر، می شود 6 روز، برای خودم که زیاد است، هرچند این چند وقتی شد یادم بیاید که سر رسیم را سیاه کنم، انقدر چیز ها که نمی شد این جا گفت توی دلم مانده بود که صفحه ی آن روز خاصش جا کم آورد.
***
کلی متن مونده رو دستم که حال تایپ کردنش را ندارم، یعنی در اصل وقتش را ندارم،
حضرات مطلع باشند، این یک اتمام حجت است،
برادران و خواهران وبلاگی (+ خاله ها و دایی های وبلاگی)
بنده تا حد توان که نه، تا حد وقت، تا حد تحمل دعواهای مامانم، تا حد 42 شدن کنکور آزمایشی، تا حد خراب تر کردن نتیجه ی کنکور آزمایشی هفته ی بعد، تا حد ...
کار کردم، سایت را راه انداختم،
برادر کمیل برنامه ی ثبت نام را نوشته که به خاطر یه سری مشکل برنامه نویسی،  هنوز راه نیافتاده.
خواهران سارا مسعودی و فاطمه مجاهدین هم دارند لینک های مجمع وبلاگ نویسان مهدوی را منتقل می کنند.
دامنه ی لینکده.آی آر را هم ثبت کردم.
ولی جماعت، نامرد ها!!، یه تکانی بخورید!!
بنده از این جا به بعدش را نمی توانم بروم، از این جا به بعدش باید از زندگی ام مایه بگذارم که نمی شود، یه کم از دقائق چت های عشقولانه و غیره اتان کم کنید، بشینید کار کنید، قرار نیست بنده ایده بزنم خودم هم انجام بدهم، مگر شماها آی کیو ندارید که معتلید یه سمپادی واستون ایده بزند، فکر کنید یه کم!! یه کاری از خودتان در وکنید، یه کم جنبشی باشید!!
بابام جان تا کی می خواهید تو سری خور این حسین درخشان و بقیه باشید، واقعا در مقاب صبحانه و بقیه ی لینکدونی های جمعی سکولار ها احساس شرمندگی نمی کنید!!، بابام جان هاست از ما، طراحی سایت از ما، یه تکونی به خودتون بدید، فقط طحمت هماهنگی اتان و نوشتن با خودتان!!
این لینکده دات آی آر را ثبت کردم، دات کامش را هم ثبت می کنم، یکی پیدا بشود راحش بیاندازد، یعنی در بین این خیل کثیر مسلمانان پر ادعا یه آدم پایه پیدا نمی شود، خدایی توی دانشجو خجالت نمی کشی با اون همه وقت آزادت، که چند تا دختر پسر دانش آموز بیایند این کارها را بکنند؟!
خدایی دیگه حرصم در اومده، یه وولی به اون تنتون بدید جای جیپسی کینگز گوش دادن، یا با زدبازی وول خوردن، یه کار درست حسابی انجام دهید.
با شما ها تا سر پارک ملت هم نمی شود رفت چه برسه به نگه داشتن انقلاب و فتح روم و اسرائیل!

خدایی کلی توانم را خرج دادم این ها را از خودم دروکردم، اگر احساساتتون یه کمی تکون نخورده برید دکتر روانپزشک، هر چند می دونم همتون نیاز دارید!
***
پنجشنبه ای، با محمد رضا محسنی، خانم علیزاده و خانم مرتجیژ، رفتیم ستارخان کباب ترکی خوردیم، من که از حرفای اینا چیزی نفهمیدم همش از زیتون حرف زدن، در کل دیدن یه موجود جدید مفیدی کلی مسرورمان کرد، عینا قیافه اش را حدس می زدم، خانم علیزاده را هم که تو خواب دیده بودم، فرق زیادی با توی خواب نداشت.
***
راستی ما یکی از خونه هامون خالیه، 67 متری، زن و شوهر جوون خونه نمی خوان؟ صاحبخونه حزب اللهی!
***
یادداشت های یک استشهادیه ی جنبشی
ریحانه فاطمی

فعلا قالب خودم را براش ریختم، گفت این طوری تابلو می شه، حالا بعد درستش می کنم.
والسلام

   


دوشنبستان

1384/09/13 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شخصی ،

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

از پیارسال که وارد دبیرستان شدیم یه مرض جالب همه ی ما را گرفت، شوخی شهرستان!!، البته شاید خیلی ها معنیش را کامل و ملموس درک نکنین، یعنی این که شوخی بدنی را به طرز ضایعی با یک نفر بکنید، مثلا آخر زنگ تفریح با شلنگ آب خیسش کنید، یا آدامس بچسبونید به شلوارش، یا یه زیر پا واسش بگیری با کله بکوبونیش توی زمین تا صدای توپ بستکبال در کنه از کله اش، و مشت بکوبونی توی شکمش تا بالا بیاره، یا کتاباش را با پرمنگنات به گند بکشی، یا سیگارت بزاری توی جیب، یقه یا زیرش، یا سوزن را عمودی بزاری روی نیمکتش جوری که تا نشست جیغش در بیاد، یا با گل کله اش را کثیف کنی، البته در بعضی حالت ها می تونی زنگ بزنی به دوست دختر طرف و زیرآبش را بزنی! (دقیقا کاری که من کردم و عوضش کردنم زیر ناودون موقعی که بارون می اومد!! کلی خندیدیم وقتی فرداش دختره حالش را گرفت)، یا ایمیلش را هک کنی و گند بزنی به دخترای لیستش، البته هیچ چیز مثل منهدم کردم کیف آدم ها در تخصص من نیست، البته شاید به غیر از کارهای اینترنتی، یه سری کارهای دیگر را هم بشود جزو این شوخی ها حساب کردمثلا کشتن موشهای موش خونه ی دبیرستان (دبیرستانی را دیدید که دو تا اتاق پر قفس موش داشته باشه؟!!)، یا عقیم کردن خرگوش های حیوونخونه، یا گشتن گربه ها، من خودم سه تا خرگوش حیوونخونه را کشتم و گند زدم به تحقیق بچه ها، یه بار هم بچه های مدرسه با چوب یکی از بچه گربه هایم را کشتند!، البته من معذرت می خواهم از ضعیفه ها!!، البته یه شوخی توافقی هم مثل بریدن گروهی سینه ی لاک پشت با اره را می شه جزو سرگرمی های شهرستان محسوب کرد و نه شوخی شهرستان!، هرچند این کار در لوای حرکت علمی تشریح صورت بگیره، ولی اون تشریحات که ما می کنیم ... ولش کن حالت بهم می خوره!، می گفتم، در این مورد شاید اون کشتار ده ها غورباقه ای که توی رودخونه ی دز با سیگارت کشتیم را هم حساب کرد، مخصوصا که اون دفعه یه خانم و آقای غورباقه که داشتن کارهای بی ناموسی را در ملاء عام (یعنی ما!) انجام می دادند، برای اینکه از منکرات جلوگیری کنیم دوتاشون را با یه سیگارت از هم جدا کردیم (بی حیا ها بد به هم چسبیده بودند!)!!، بعد با این مرض ها مدرسه ما را از شوخی و سرگرمی شهرستان منع کرد، چون کلی خسارت مثل رنگی کرد درودیوار با دودزاهای رنگی یا شکستن مهتابی ها و n تا کار دیگر به مدرسه زده بودیم، و در مذاکراتی که ما با مسئولان مدرسه داشتیم آخرین دوشنبه ی سال سال را به عنوان "دوشنبستان"، روز شوخی های شهرستان تصویبیدیم، تا در این روز عقده های یک ساله امان را خالی کنیم، هر چند هر چند وقت یک بار این کار را در پارک ملت و بعضا در اردو ها انجام می دهیم!، البته دوشنبستان پارسال وسط کار به دلیل خشونت زیاد با برخورد امنیتی مواجه شد، هر چند کسانی که می خواستند خودشان را معاف کنند یه پارچه ی قرمز دوره یه جاییشون (بازو، پا، یا سرشون نه جای دیگه!!) بسته بودند، و ما به اون ها کاری نداشتیم!، امروز که یک دستم را پیچاند با تمام وجودم آرزو کردم زودتر دوشنبستان برسه تا با پراکسید استون، یا اسید پیکریک هایی که قراره از آرش کش برم، یا یه بمب باروتی یا دودزای اورامینی کیف و کتابش را آش و لاش کنم!!، البته با دود زا می تونم کاری کنم که تا دوماه هر وقت رفت حموم ازش آب زرد بچکه!!
اینم وبلاگ رسمی دوشنبستان!!


شرمنده در زمینه ی تاکید بر اعمال دوشنبه ای و شوخی شهرستان هنوز آیه ای نازل نشده است!

***

ایده ای که پریروز محمدرضا محسنی بهم داد را امروز با دوستان بررسی می کردیم!، قرار شد پس اتز بررسی کاملتر در صورت امکان اقدام شود و مدرسه را یک روز تعطیل کنیم، البته چون معلم راهنمای گرام! و عده ای دیگر از اساتید اینجا را می خونن از توضیحات بیشتر معذوریم!

***

فکر کنم تا حالا دیگر به دلیل اینکه فرزانگانی ها ما را "امین آبادی" خطاب می کنند پی برده باشید! تازه من خوب خوبشونم!! البته این از نقص آی کیو و اطلاعات عمومی کم این خرزن هاست که نمی دونن تیمارستان همسایه ی مدرسه ما اسمش "روزبه" است، نه "امین آباد"!، بیچاره ها اطلاعاتشون همش سوخته است!!

***

لطفا انقدر تحریکم نکنید و بگذارید مقاله ام را تموم کنم، 50 تومن بگیرم، پول کادوی اول طرف جورشه!!
والسلام
 

   


بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

تمام ذهنم این چند وقت مشغول است؛ دیشب پیش دکتر علوی بودم، بحث دوهفته ی پیش، تغییر رشته، از این که چه چیز هایی گفتیم بگذریم ولی یه چیزایی ذهنم را مشغول کرده ...
... هر چند وقت یک بار یک مطهری بوجود می آید؟!، در چه موقعیت هایی این آدم ها رشد می کنند؟، چرا هر چند ده سال یک بار از این آدم ها پیدا می شود؟ ... چرا جامعه شناسی اسلامی بعد ابن خلدون هیچ تحول عظیم دیگری پیدا نکرده است؟ اگر فکر می کنی مارکس و فروید و ... چیز زیادی ارائه کرده اند کاملا در اشتباهی، جامعه شناسی غیر اسلامی در مقابل جامعه شناسی اسلامی هیچ است ... شاید قوی ترین علم علوم انسانی اشان فلسفه اشان باشد، که آن هم به مدد کنده شدن از پوسته ی مخلوقات است، در جامعه شناسی نیز برتری ما دید فرا مخلوقی امان است، این خاصیت تمام علوم اسلامی و دینی است. نگاه از ماورا، نگاه از بالا ...
و حال ذهنم مشغول است، مطهری، علامه جعفری، علامه طباطبایی، آیت الله جوادی آملی ... در چه محیط و از چه مسیری به ان جا رسیده اند که هیچ یک از علوم انسانیون نمی توانند به آن جا برسند؟ ...
کاش یکی می آمد بهم می گفت چه کنم، و شاید حال دنیا به این است که برای فهمیدن چیز ها باید رنج کشید، مورد آزمایش قرار گرفت، برش عذاب نازل شود؛ و استغفار ... انشاالله که رابطه اشان را فهمیدی ...
گیجم، کاش یک نفر در آغوشم می گرفت، و این ویبریشن وجودم در آغوش گرمش کمی کم اثر تر می شد ...

... آدم ها قاطی که می کنند یا افسرده که می شوند، فقط تا پس فردایشان را می بینند، این چند وقته انقدر نزول کرده ام که فقط تا سه ماه آینده را می بینم، و این کجا تا آن ذهن نوجوان بالغ نشده که تا آخر الزمان و ظهور در ذهنش هم زمان در گردش بود ... خدا کند این یک مرحله ی گذار باشد، پایین آمدن برای جمع کردن انرژی پتانسیل و بعد یک انفجار، یک شکافت، و آزاد شدن انرژی "جنبشی" و پرتاب ... معراج ... (سکوی عروج به معراج؟!!!!)

هر چند که در شک شما نیز یقینی است         من مانده ام این دین که شماراست چه دینی است
باید بگریزیم ز زمین های زمینی                 آن سوی تر از عرش خدا نیز زمینی است
ای مردم بی پیر خرابات شما کو؟                 ماه شب ما سید ِ خورشید جبینی است
هم چله نشینی کن و هم باده پرستی               مولای همه باده کشان ، چله نشینی است
شک شبنم صبح است به روی گل ایمان         شک نیست که در شک شما نیز یقینی است
برای اینکه گیر ندهید من شاعرش را نمی دانم شعرش را هم از خانم علیزاده یاد گرفتم شاعرش را از خودشان بپرسید.


این هم لیست اولیه موضوعات پژوهشی حلقه ی صهیونیسم ... نظری چیزی بود بگید. البته تغییر خواهد کرد :

  • صهیونیسم
    •  ریشه ی صهیونیسم
    • اعتقادات صهیونیست ها
    • انحرافات صهیونیسم
    • مکاتب صهیونیستی
    • مسیحیت صهیونیستی
    • بهاییت و صهیونیسم
    • وهابیت و صهیونیسم
    • هنر و صهیونیسم
    • انحرافات صهیونیستی مسلمانان
    • آرماگدون و صهیونیسم
    • تاریخ صهیونیسم
    • اسلام و صهیونیسم
    • صهیونیسم و رائیلیسم
    • اخلاق و صهیونیسم
    • هنر و صهیونیسم
      • هنر کلاسیک و صهیونیسم
      • هنر جدید و صهیونیسم
      • ادبیات و صهیونیسم
      • سینما و صهیونیسم
    • صهیونیسم و عدالت اجتماعی
      • سرمایه داری
      • ...
    • صهیونیسم و مکاتب انسانی
      • کمونیسم
    • صهیونیسم و مهدویت
    • ...
  • صهیونیسم و یهودیت

    • ...

  • اسرائیل (طرح تا فروپاشی)

    • الف. حکومت و سیاسیت اسرائیل

      • تحلیل ساختار حکومت اسرائیل

      • تحلیل قانون اسرائیل

      • تحلیل احزاب و روابطشان

      • بررسی گروه های ناراضی

      • نقاط ضعف سیاست اسرایل

      • اسرائیل و کشورهای همسایه

      • اسرائیل و کشورهای خارجی

        • اروپا

        • آمریکای شمالی

        • آمریکای لاتین

        • آسیا و اقیانوسیه

          • خاور میانه

          • خاور دور

          • خاور نزدیک

          • روسیه و کشورهای شوروی سابق

        • آفریقا

      • منافع اسرائیل

      • اهداف بلند مدت و کوتاه مدت رژیم صهیونیستی

      • ...

    • ب. روشنگری جهانی درباره ی اسرائیل (تخریب چهره ی جهانی اسرائیل)

      • جنایات تاریخی یهودیان و صهیونیست ها

      • جنایات اسرائیل

      • ...

    • ج. رسانه ای

      • خبرگزاری های صهیونیستی

      • شبکه های ماهواره ای صهیونیستی

      • ابتذال رسانه ای و صهیونیست ها

      • ناشران صهیونیست

      • ...

    • د. اقتصادی

      • تحلیل اقتصاد اسرائیل

        • ساختار اقتصادی اسرائیل

          • بورس

          • صنایع

          • ...

      • درآمد اسرائیل

      • مخارج اسرائیل

      • صنایع اسرائیل

      • کمک های جهانی به اسرائیل

      • خطرات و موانع اقتصاد اسرائیل

      • اقتصاد اسرائیل و رضایت شهروندان

      • کالاهای استراتژیک مورد نیاز اسرائیل

      • ذخائر بلقوه ی اسرائیل

      • روابط اقتصادی اسرائیل و مسلمانان

        • واردات

        • صادرات

    • ر. جامعه شناسی

      • ...

    • س. نظامی

      • ساختار ارتش و بسیج اسرائیل و بودجه ی ارتش

      • مبداء خرید سلاح های ارتش اسرائیل

      • نوع مبارزه و آموزش های نظامی ارتش و بسیج اسرائیل

      • امکانات نظامی ارتش اسرائیل

      • شبه نظامیان اسرائیل

      • گروه های تروریستی اسرائیل

    • ص. سازمان های اطلاعاتی

      • موساد

      • شاباک

      • ...

    • ط. فتنه های اسرائیل

      • اسرائیل و آب

      • اسرائیل و نفت

      • اسرائیل و عراق

      • اسرائیل و جمهوری اسلامی ایران

      • اسرائیل و آفریقا

      • ...

    • ع. تاکتیک اسرائیل

      • ...

والسلام

   


سجاد جزغاله

1384/07/19 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شخصی ،

بسم الله

سلام

دلم انقدر برای آن سجاد می سوزد؛ مخصوصا وقتی تکلیف خودم معلوم شد؛ بهتر می فهمم که بچگی کردن هم چیزیست که تا تجربه نشود پادزهرش ترشح نمی شود.

تشابه اسمی با اینترنتی ها یحتمل اتفاقیست.

والسلام

   


بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

»» چکیده ی ۹۰ ثانیه ای...

قسمت آخر رساله ی شرح گذار نویسنده از ریاضی به انسانی ...
زوج باب این پست نیز باب تعالی روح و باب تعصب باشد ...
باب تعصب در همان مطلع از رساله خروج کرده و مفهوم دیگر را منتقل خواهد کرد ...
این پست و چند پستی شاید تا نیمه ی شهریور آخرین پست های نویسنده است که با صالحه اش می نگارد ... بعد از آن یحتمل یا ترک لاگ نویسی کند و به همان دفتر نوشت خویش قناعت یا ریحانه ای دیگر یابد تا با آن پست بنماید ...
بعد این پست یک هفته ای، البت یحتمل، مانند اردوی رشت ترک گاه نوشتی کنیم ... تا 13 ام شهریور ... پس از آن روز یک پست خداحافظی یا تعلیق موقت بلاگ فرستیم ... تا سالروز تحمیل جنگ عراق به ایران که مطمئنا یا قریب به یقین این مکان تعطیل می باشد ... زان روز پس نیز هر چه الله جل جلاله به صلاح بنده خواهد!
فقط مانده است چند کار سایبر که یحتمل 14 و 15ام شهریور آن ها را نیز نهایی کنیم ...
بعد نیز ترک بلاگ و صالحه و اینترنت بازی هجو ...
مشغول شویم به درس و تحصیل، که گر این تغییر رشته جواب دهد، و قبول شدیم، یحتمل خیلی از دوستان عقبیم در دروس و چهار نعل بایستی بتازیم ...
شما نیز توانید هی کامنت گذارید عوض دریغ تان در این پنج ماه و مشغول شوید به یاد آوری آزار های ما تا برایمان ذکر کنید تا ما نیز مشغول شویم چند وقتی به حلالیت طلبی ...

در ضمن با رد کردن کانتر روزانه ۲۵۰ تا را ما نیز فهمیدیم که دیده می شویم!!



سُخُن.

[...]

در کل هر کس را که دیدیم، مرامی دارد و معرفتی دستش را به این حنا زده بود، حال به تناسب یکی کمی دیگر غرق شده بود.

[...]

بزرگ تر تر که شدیم، خودمان هم فهمیدیم، هر چند آدم های ریاضی نیز مرام و معرفت دار می شوند، ولی این مرام و معرفت، نه، در فرمول های ریاضی یا در اف مساوی ام.آ ها پیدا می نشود. البت شاید مخالفتی نیز با این که مرام و معرفت در کتاب های انسانیه (اگر واقعا انسانی باشند.) پیدا نشود ولی چند بحثیست در این مضمون، اول آن که جو گیری که خواص پسرک بیروتی است و جو انسانیون مرامی، اثر مالیده شدن تن به تن هم که باشد ذره ای مرام و معرفت عاید می شود. دوم، حضرت مرام و معرفت، شیخ نویسنده ولی نظرش این است که مرام و معرفت در کتب انسانی پیدا می بشود، یا حداقل کتب انسانی بساط تفکر وتعقل را حسابی پیدا بیاورد.

[...]

باب تعالی روح.

از بچه گی که یادمان می آید روحانی دوست خفنی بودیم، مخصوصا که برنامه های این حج آقایی که چندیست غیبت کرده را فول نگاه می کردیم، حج آقا ها هم کم نمی گذاشتند و با شکلات و ناز و هدیه و تشویق ما را بیشتر دل بسته ی روحانیت می کردند.
بزرگ که شدیم، حج آقاهای بیشتری دیدیم، البته آن مارمولک هایی که خودشان را جای حج آقا ها جا می زدند را حساب نمی کنیم. فیلسوف هم دیدیم، عارف و درویش هم زیاد تر دیدیم، و همیشه جو گیر این مرام و معرفت این جماعت؛ با اولیا که در جمع شدن های بروبچه های قدیمی و انقلابی مسجد امام صادق -علیه السلام- صادقیه، یا همان ها که مجله ی نوجوان سوره به نام آن ها بچه های مسجد نام گرفت، می رفتیم، حج آقا های دیگری هم دیدیم، آقای حجوانی، از دوستان جونجونی پدر، چند وقت پیش هم از انگلیس و تحصیل برگشته است، مردی هنرمند، اسمش را زیاد در مجله ی سوره می دیدیم، شلوار لی سفید می پوشد و پیراهن نیز، موها را از ته زده است، شبیه این با کلاس ها فرانسوی، حجت الاسلام است. دوست دیگر پدر استاد محمدی، مسئول روابط بین الملل دانشگاه امیر کبیر، از بریستول دکترایش را گرفته، سنش نزدیک پدر است ولی تن ها دختر کوچک پیش دبستانی دارد، و همسری خیلی جوان، استاد مکانیک همان دانشگاه مذکور، مرد قابل احترامیست، خیلی زیادی متواضع و با مرام و اخلاق، سر پروژه که خیلی من و پگاه را کمک کردند، او هم حجت الاسلامیست ... دور هم که می نشینند، دستت را که بچرخانی همه اشان مگر تک و توکی، سر رشته ای در حوزه و نوشتن و علوم انسانی داشته اند، خواستی باز ذکر کنم، برو انتشارات قدیانی، آقای قدیانی نیز دوست قدیمی پدر، آقای هاشمی نزاد، انتشاراتش را یادم نیست ولی اسم کتاب های کودکانه اشان یا بنفشه یا فندق، قاطی پاتی حفظ کرده ام، برنامه ای دارند این دو یعنی پدر و ایشان، دوتاشان با هم دیگر چند وقت پیش فهمیدند شیمیایی شده اند(موجی بودن همه اشان به تناسب به کنار! البته آقای محمدی و یک سری دیگر از دوستانشان حسب سن کم یا خرزنی ترجیح داده اند درس بخوانند و سنگر های علمی را حفظ کنند)،
در کل هر کس را که دیدیم، مرامی دارد و معرفتی دستش را به این حنا زده بود، حال به تناسب یکی کمی دیگر غرق شده بود.
بزرگ تر تر که شدیم، خودمان هم فهمیدیم، هر چند آدم های ریاضی نیز مرام و معرفت دار می شوند، ولی این مرام و معرفت، نه، در فرمول های ریاضی یا در اف مساوی ام.آ ها پیدا می نشود. البت شاید مخالفتی نیز با این که مرام و معرفت در کتاب های انسانیه (اگر واقعا انسانی باشند.) پیدا نشود ولی چند بحثیست در این مضمون، اول آن که جو گیری که خواص پسرک بیروتی است و جو انسانیون مرامی، اثر مالیده شدن تن به تن هم که باشد ذره ای مرام و معرفت عاید می شود. دوم، حضرت مرام و معرفت، شیخ نویسنده ولی نظرش این است که مرام و معرفت در کتب انسانی پیدا می بشود، یا حداقل کتب انسانی بساط تفکر وتعقل را حسابی پیدا بیاورد.
محمد مسیح هم جون خودش و عمو آریل چه قَدَر طالب مرام و معرفت است، پس این دلیل را هم ضمیمه کنید به قبلی ها ...
ولی ذکر شود این که حسین آقا، همان که به قند عسل در خم یک کوچه شناسیدش، نقل ز استاد می کند که، روزی سه صفحه رساله بخوانی و عمل کنی، می شوی آخر مرام و معرفت، زیاده خوانی و کاری هم نمی خواهد، همین را بکنی کلی است، ولی البت پر رویی این محمد مسیح که جا ندارد، شاخ بشود شکوندنش سخت است.
ضمن دیگر این که،
شاید یک باری دیگر هم نقل کردم از استاد سروری، که حالا که بروی تا بعد لیسانس، فرق معامله اش حداقل 6 سال است، در این شش سال چه قدر کتاب می شود خواند خودت حساب کن؛ اضافه کنید، جو گیری و ... های اضافه ی این شش سال را که چه کند.

باب تعصب.

[...]

کاش یک نفر صادقانه مرام می گذاشت و به ما می گفت این تعصبی که می گویند معنی اش چیست، چه پارامتر هایی دارد، چه جوری سنجش می شود، غلظت تعصب ما چه قدر است، چرا این جوری است و چه کنیم تا درست شود؟

[...]

چند نفری این را به من گفتند... گفتند که متعصبم و به درد علوم انسانی نمی خورم به این خاطر ...
خوب اصلا نه قصد توجیه دارم و نه اثبات این که تعصب دارم ... البته همین چند وقت پیش از استاد شیوا پرسیدم در این مورد گفت بروی دانشگاه سیستم جوریست یک تکثر گرایی حدودی پیدا می کنی ... یا بقولی تریپ ده نمکی داغ نمی کنی ...
موضوع این است که یک ذکر مصیبت دارم ...
آن هم این که برادر یا خواهر محترم وقتی همچین لقب تندی به یک نفر می دهی ... حداقل شرحی چیزی بنویس ...
حال این بماند یک چیز خصوصی این که خیلی خوب است آدم در هنگام دوستی و دوست داشتن و زمان عمق رابطه ی عاطفی دیگری را اصلاح کنید، این که تا سه نقطه شد یقه ی طرف را بگیریم کمی ناراحت کننده است از این جهت که در دل می گویم چرا قبلا صادقانه نمی گفتند ...
بر گردیم سر موضوع شرح ...
کاش یک نفر صادقانه مرام می گذاشت و به ما می گفت این تعصبی که می گویند معنی اش چیست، چه پارامتر هایی دارد، چه جوری سنجش می شود، غلظت تعصب ما چه قدر است، چرا این جوری است و چه کنیم تا درست شود؟ ..
این را هم بگویید از کدام متن، البته به غیر از ذهنیت خود ساخته اتان از عنوان این تعصب را درک کرده اید...
این جوری اش که گفتم مرامی است، اطمینان دارم که آن دوست از سر خیر خواهی نه از سر کوبیدن گفته است ...
البت چند توضیح هم هست ...

در باب این اسم استشهادی نسبتا درد سر ساز.

[...]

اسرائیل هم بحث خاص دیگر دارد، جنگ و دشمن هم فرق دارد، در اسرائیل هر شهروند صهیونیست اشغالگر است!! چون مملکت خودش نبود، اگر نمی آمد به فلسطین اشغال ادامه پیدا نمی کرد، حضورش و کوچ نکردنش عامل بدبختی مردم فلسطین است، ارتش از درون این مردم می آید، ارتش اسرائیل متشکل از گروه های تروریستی قبل از تشکیل ارتش جدید است، در اسرائیل مردم می خواهند معبد سلیمان درست کنند و مسجد الاقصی را خراب کنند، در زمان عید پوریم مردم صهیونیست 75 هزار ایرانی را کشتار کردند نه ارتش اسرائیل، این مردم صهیونیستند که هر چند وقت یک بار یک کشیش مسیحی را برای نان عید می کشند، این مردم صهیونیستند که همه بلا استثنا در خانه هایشان اسلحه دارند، این مردم صهیونیستند که خانه های کلی از فلسطینی ها را مستقل خراب می کنند... مدرک می خواهی ؟ بیا فیلم هایش را از آرشیوم بهت بدهم، این مردم صهیونیستند که حوریه ی من را کشتند، این مردم صهیونیست وجودشان مبارزه و عناد با ماست ...

[...]

بعضی از دوستان مخصوصا اردوگاه سکولار ... چون هر کدام که گیر دادند به آن اسم گیر دادند،
- توی می خواهی آدم بکشی؟
- توی اتوبوس بمب بذاری؟
- ...
اول. این دوستان مخصوصا بدون مرزی ها بیایند ثابت کنند حزب الله لبنان و ایران دقت کن اسمش را هزارتا گروه تا القاعده وجود دارد، در کدام مبارزه اش اتوبوس ترکونده؟
دوم. برادر یا خواهر گرام، استشهادی بودن چند معنی می دهند که البته دو تایش درست :
- شهادت طلب به معنای این که انجام دادن کاری با این فرض که احتمال مرگ در این راه بسیار زیاد است، از ترویج عقیده گرفته تا جهاد برای آزادی، یا نوشتن کتاب، یا نجات جان یک انسان!!
- شهادت طلب به معنای مجاهد فی سبیل، اسلحه بدست گرفتن و جنگیدن
چند مطلب دیگه که باید ذکر بشه البته در باب معنی دوم ..

  • عملیات استشهادی فقط ترکیدن نیست، عملیات های حزب الله را که بررسی کنید که همه اش در مواجهه با نظامیان بوده، از به درک واصل کردن یک دفعه ای 241 تفنگ دار آمریکایی اشغال گر آمریکایی که در مشغول حال و حول با فاحشه های شبه نظامی فالانژیست خائن بودند، تا عملیات پسر سید حسن که از نوع مسلحانه بوده یعنی اینکه اسلحه دستت بگیری و بری تو قلب پایگاه با اینکه مطمئنی می میری ...
  • عملیات استشهادی تاکتیک است نه اسم یک گروه و عقیده، این کار دقیقا یک تاکتیک است، شما وقتی خمپاره ها و موشک های خد اسرائیل را نداری یه جور دیگه با یک روش مخصوص به خودت می جنگی ...
  • جنگ است، جنگ!! آقا جون جنگه، یا تو خیلی خری که نمی بینی هر روز چند نفر بزرگ و کوچیک دارن تو فلسطین و عراق و امثالهم جون می دن، آقا جون جنگه و باید مبارزه کرد، 1400 سال فکر کنم بس باشد تا اخلاق جماعت یهودی و کافر را بفهمی، می شه بفرمایین با این مذاکراتتون چقدر از بمبهای عظیمی که روی بچه های عراق ریخت کم شد؟ ... شاید دارو خوردی یادت رفته که اول جنگ بمب های چند تنی و چند زمانه ریختن؟
  • اسرائیل هم بحث خاص دیگر دارد، جنگ و دشمن هم فرق دارد، در اسرائیل هر شهروند صهیونیست اشغالگر است!! چون مملکت خودش نبود، اگر نمی آمد به فلسطین اشغال ادامه پیدا نمی کرد، حضورش و کوچ نکردنش عامل بدبختی مردم فلسطین است، ارتش از درون این مردم می آید، ارتش اسرائیل متشکل از گروه های تروریستی قبل از تشکیل ارتش جدید است، در اسرائیل مردم می خواهند معبد سلیمان درست کنند و مسجد الاقصی را خراب کنند، در زمان عید پوریم مردم صهیونیست 75 هزار ایرانی را کشتار کردند نه ارتش اسرائیل، این مردم صهیونیستند که هر چند وقت یک بار یک کشیش مسیحی را برای نان عید می کشند، این مردم صهیونیستند که همه بلا استثنا در خانه هایشان اسلحه دارند، این مردم صهیونیستند که خانه های کلی از فلسطینی ها را مستقل خراب می کنند... مدرک می خواهی ؟ بیا فیلم هایش را از آرشیوم بهت بدهم، این مردم صهیونیستند که حوریه ی من را کشتند، این مردم صهیونیست وجودشان مبارزه و عناد با ماست ...
    آمده ای می گویی : آن ها هم مثل تو فکر می کنند عقیده اشان کاملا درست است، خوب عقل کل، فکر کنند کسی جلوی حرف و فکر که را نگرفته این ها ولی آمده اند خانه ی ما را اشغال کرده اند، می فهمی یا نه؟
  • بی خشونتی .... آخر آی کیو با گفتمان چطور می خواهی جلوی این خون خوار ها را که از زمان موسی -علیه السلام- دارند کشتار می کنند را بگیری؟ حداکثر نبوغ، آرامش با جنگ نکردن بوجود نمی آید ما می جنگیم تا آرامش و صلح حاکم شود، حداکثر نبوغ جواب بده اگر ایدئولوژی جناب عالی هنگام جنگ ایران و عراق عملی می شد چه اتفاقی سر مملکتم می آمد، آن موقع هم امثال تو نجنگیدند و این مملکت را نجات ندادند، حداقلش بسیجش و شهدای بسیجی اش که این جا را نگه داشتند عقایدشان همان بود که تو بهش می گویی تحجر، آقای متمدن شما چه طور مملکت را نگه می داشتید؟ با احتکار؟ مدرک می خواهی ؟ وصیت نامه هایشان را بخوان!!
    جناب بی خشونت، ما جنگ طلب نیستیم، ما مدافعیم، به حقمان تعرض شده و مثل کبک سرمان را در برف نمی کنیم، برای ما وظیفه و تکلیف مهم است، ما می جنگیم و مبارزه می کنیم، این جنگ هم مسلحانه است و هم عقلی و علمی، می جنگیم و بدون این که فکر کنیم می میریم، فقط وظیفه و اینکه باید بجنگیم مهم است. در ظهور موعودمان، امام مهدی -عج الله تعالی فرجه الشریف-، مبارزه ای که در می گیرد برعکس سناریوی من در آوردی آرماگدونیست ها بی گناه ها نخواهند ترسید، جنگی در می گیرد که فقط گناه کاران و معاندین می میرند و می ترسند، اسلحه های هولناک کار نخواهد کرد؛ جناب برادر ما تمام ایدئولوژی امان بر پایه ی مهرورزی و صلح است و این معاند با "دفاع" نظامی و عقیدتی نیست!!
  • ما شهادت طلبیم و موظف به تکلیف، این تکلیف هم شهادت طلبی نظامی است و هم عقیدتی، ما در تمام دنیا تبلیغ خواهیم کرد و روشنگری ...
  • جناب برادر یا خواهر محترم، شما داری الکی با اون سایت هات و غیره حرفی که کفار می زنند را پخش می کنی، چه کسی گفته که ما با امثل عملیات 11 سپتامبر موافق بودیم؟ چه کسی گفته ما با انفجار هایی در عراق که در آن عراقی ها می میرند موافقیم؟ ها چه کسی گفته؟ بله آمریکا و کفار گفته اند ... برادر یا خواهر محترم تو با اینکه در قلب ایرانی از عقاید شیعیان سبز ایرانی با خبر نیستی!!
  • یکی گفته بود :
    برادر فکر کردی اگه به خاطر حرفهای شما و اقدامات شما بمب و موشک سرمون بریزن کی میخواد جواب خون مردم ابران رو بده؟ قصد جنگ داری؟ اسلحه به دست بگیر برو فلسطین و بجنگ!
    برادر محترم اول با حرف ما کاری نمی کنند، دوم اقدامات ما تدافعی است، به کسی حمله نخواهیم کرد، سوم جنگ در فلسطین است و به اندازه ی کافی فلسطین مچاهد برای جنگیدن دارد.
  • استشهادیون : استشهادیون ایرانی هم که خیلی ها در آن ثبت نام کردند و بر خلاف تصور شما من در آن ها نیستم، گروهی هستند تدافعی برای استفاده تاکتیکی در جنگ های پیش رو با اسرائیل و آمریکا، می فهمی ؟ تاکتیک تدافعی!! یعنی یک گروهی مثل تفنگدار، خلبانان و ... ! گرفتی؟

رسالت ما.

[...]

من هم استشهادی هستم با این مضمون که می دانم، در این راه امثال صهیونیست ها و نامردهای دیگر هستند، که در صورت روشنگری یا کار علمی و پیشرفت مملکت جلوی ما را به هر طریقی بگیرند، پس من آماده ی شهادت در راه عقیده ام و در عین حال سعی می کنم تا آن روز به شهود هم برسم!

[...]

این عنوان را برای وبلاگ انتخاب کردم به دلائل ذیل :

  • ترویج شهادت طلبی ...
  • جلب بازدید کننده ی خاص ...
  • ایجاد طرز تفکر مورد نظرم در باره ی استشهادیون ...

با این احوالات شخصا، فعلا قصد مردن ندارم، همان طور که از استادم نقل کردم، فعلا وظیفه ای سنگین تر و علمی تر دارم، استشهادیون هم مثل سرباز ها هستند، شغلشان است، من هم استشهادی هستم با این مضمون که می دانم، در این راه امثال صهیونیست ها و نامردهای دیگر هستند، که در صورت روشنگری یا کار علمی و پیشرفت مملکت جلوی ما را به هر طریقی بگیرند، پس من آماده ی شهادت در راه عقیده ام و در عین حال سعی می کنم تا آن روز به شهود هم برسم!


والسلام

   


رساله ی انسانیه - قسمت سوم

1384/06/2 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شخصی ،

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

»» تاکید ...

شدید از این که این چند وقت، تنگ هر جمله یک متر توضیحات می نویسم شرمنده، خسته شده ام از دست احمق هایی که مطالب را کج می گیرند.



سُخُن.
چکیده ی 90 ثانیه ای.

پست حاضر ادامه ی پست های پیشین در شرح دلیل گذارم از ریاضی فیزیک به علوم انسانیست.

قسمت دوم هم مقاله ی برادر علی غزلی است در کیهان، توصیه کرد روی وب لاگ بگذارمش، گذاشتم پست قبل از این تا بتوانم موضوع مستقل اقتصادی نسبت اش دهم بعدا از آرشیو راحت پیدا شود. حرف آخرش سر بانک های خصوصی و توطئه پشت پرده ی آن هاست، من که زیاد اقتصاد سرم نمی شود، ولی برداشت درست از متن این است که حتی اگر توسعه ی بانک های خصوصی درست باشد، این امکان الآن تن ها در دست گروهی (همان کارگزارانی های سرمایه دار خودمان) است که به نظریه ی اقتصاد اسلامی پایبندی درستی ندارند.

قسمت چهارم و آخر رساله هم درباره ی تعصب و غیره بماند برای بعد.

[...] آقا محمّد، اگر الآن شهید بشوی، یک نفری، یک کار کوچک کرده ای، در این قحطی آدم، تو که می توانی، ما که می توانیم، باید آدم بسازیم، آدم از همه نوعش، از آن نوع که آدم ساز باشد تا آن که شهید بشود. انقدر باید تلاش کنی در راه عقیده و نشرش، آدم بسازی، ..... ، شهید شدن هم برای آخرش، وقتی دیگر هیچ کاری نتوانستی بکنی،
من می گویم، شهید شدن کار است و وظیفه، آن کس که باید شهید بشود باید بشود، من که می توانم آدم بسازم، آدم می سازم، تا آن جا که دیگر نتوانم، تا آن جا که تن ها کاری که برایم مانده باشد شهادت باشد
[...]


مطلب.

حرف اول.
استادم، استاد علی قصاب،
استاد علی قبلا تر ها انقدر مثل ما جو گیر بوده، که حتی در دوران ماضی، آن موقع کسی نمی دانست بن لادن و اسامه کی هستند، عکس هاشان را جمع کرده بود می گفته می خواهم بروم جهاد، القاعده، کاری نداریم که آن موقع از سر نوجوانی و غفلت از این همه جا چرا القاعده را انتخاب کرده بود ... اصلا حرف این ها نیست،
دیروز حرفی شد، چیزی گفتیم، به این جا رسید که،
آقا محمّد، اگر الآن شهید بشوی، یک نفری، یک کار کوچک کرده ای، در این قحطی آدم، تو که می توانی، ما که می توانیم، باید آدم بسازیم، آدم از همه نوعش، از آن نوع که آدم ساز باشد تا آن که شهید بشود. انقدر باید تلاش کنی در راه عقیده و نشرش، آدم بسازی، ..... ، شهید شدن هم برای آخرش، وقتی دیگر هیچ کاری نتوانستی بکنی،
من می گویم، شهید شدن کار است و وظیفه، آن کس که باید شهید بشود باید بشود، من که می توانم آدم بسازم، آدم می سازم، تا آن جا که دیگر نتوانم، تا آن جا که تن ها کاری که برایم مانده باشد شهادت باشد.
می گفت یک فهیمی که بعدا هم شهید شده است، می گفته، انقلاب هیجان بود، حواسمان نبود آدم بسازیم، کار هیجانی بی آدم هم همین می شود، فساد و کوفت و زهر مار از توش در می آید.

بی ربط با ربط. از سر دل سوزی برای ابله های کج اندیش ... انقلاب چه هیجان بوده و نبوده، امری بوده که گریزی نداشته، جلویش را در آن موقع نمی شد گرفت، اصلا باید می شد، چون حداقل از وضعیت اسف بار قبلی بهتر بوده، خیلی مردی به جای این که تو هم هیجانی بشوی، سعی کن آدم ها را منقلب کنی، عوض کنی، حکومت عوض کردن که کار سه سوت است، کلا در عرض یک هفته با کلی بمب و موشک می شود، حکومت عوض می شود، ولی چه فایده؟، روز از نو روزی ازنو ...

حرف دُیُّم.
نیاز اسلام، حزب الله، میهن؛
چند گزاره :

[...]

یک اتاق خلا را در نظر بگیر ... خیلی هم دیواره اش سفت و محکم باشد که منهدم نشود و مچاله، یک سوراخ کوچک هم که بشو یک دفعه از بیرون پر می شود. وقتی فرهنگ جایگزین معرفی نکردی، از تهاجم فرهنگی نانلیدنت آخر پررویی است.
فرهنگ اسلامی را از که می خواهی؟ سکولار لیبرال؟

[...]

- آسید حسین علوی*، برو آقا جون، برو برادر، هر کدام اتان را ببینم می گویم بروید انسانی، ضد انقلاب هم می تواند فنی بخواند، فنی بخواند مجبور است کار کند، می شود ابزار، حالا چی، تمام انسانی را که علم کلیدی مملکت است افتاده دست سکولار ها، شک نکن بیا.
- ابوذر، ابوذر هم همین ها را می گفت، یک جور دیگر، ... علوم انسانی کم داریم، مدیریت اسلامی مونده رو هوا، ....
- تکرار سخن استاد، ... در این قحطی آدم، تو که می توانی، ما که می توانیم، باید آدم بسازیم، آدم از همه نوعش، از آن نوع که آدم ساز باشد تا آن که شهید بشود. ...
- من نمی دانم خدایی نکرده ازغدی که رفت بعدش کی می خواهد جایش را بگیرد؟
- داد مردم در آمده است، برنامه ریزی مملکتی را که مهندس و فنی و نمی کند. حالا طرف شونصد تا کارخونه ی شیر هم درست کند و راه اندازی کند وقتی درست دست مردم نرسد چه فایده؟ ... حال ماهواره ی مصباح بفرست بالا، وقتی ازش استفاده ی درست نشه چه فایده، استفاده ی درست فنی منظور نیست منظور الویت بندی پروژه هاست و از حرف ها ...
- دادت از وضعیت فرهنگی جامعه درآمده؟ ... خوب فرهنگ معرفی کن، نه، نه، نه، نمی خواهم برای رساله عملیه بنویسی، وضو این طور، فلان فونطور، بگو من به این بی چاره چی بگم که چرا باید این کار را انجام دهد، ناراحتی از فرهنگ غرب؟، از تهاجم فرهنگی ناله می کنی؟ ... می دانی موضوع چیست؟

باز هم ارجاع به مقاله ی :
چرا مهندسی را ترک کردم؟

یک اتاق خلا را در نظر بگیر ... خیلی هم دیواره اش سفت و محکم باشد که منهدم نشود و مچاله، یک سوراخ کوچک هم که بشو یک دفعه از بیرون پر می شود. وقتی فرهنگ جایگزین معرفی نکردی، از تهاجم فرهنگی نانلیدنت آخر پررویی است.
فرهنگ اسلامی را از که می خواهی؟ سکولار لیبرال؟

باز هم ارجاع به همان مطلب چرا مهندسی را ترک کردم ...

[ادامه دارد...]

والسلام

پا ورقی.
* آسید حسین علوی،
دبیر صفحه ی فرهنگ و هنر یالثارات است، تن ها صفحه ی عقلانیِ یالثارات، جوانی تازه از بیست در رفته در حدود 23 یا بیشتر، موهایش قهوه ای روشن است، ریش های پر، شبیه شهید هاست، خیلی آرام حرف می زند و با ادب، اولین بار که اسمم را پرسید گفت پدرت اطلاعاتی است؟ گفتم نه، گفت فلانی را می شناسی؟، گفتم آها فلانی امان است، شد آغاز یک دوستی، البته بیشتر تلفنی، آسید قرار است مقاله های قشنگ اش را بدهد این جا هم بگذارم، خودش ایمیل هم ندارد، ولی فکر کنم با این احوالات که 15 ام شهریور باس صالحه را ببوسیم و بگذاریم کنار، دیگر وقت نشود این جا را سر پا نگه داریم، می کنیم اش توی نیتروژن مایع شاید بعد ها آمدیم سراغش.

پی نوشت.
اول. حکما این طور است، اگر در خون شریک نباشی، یا تا زمانی که در یک سری سلول دم دراز کوچولوی متحرک باهاشون شریک نشی، غیرت نیست، حسد است.!!! حسد هم راحت خاموش می شه، حداکثر خرجش یک نماز دو رکعتی است.
دوم. می گویی آپولو دست شیطان بود آن طور شد؟، خوب من هم می گویم، همان که آن شیطان است مربوط به مطلب است، و همان که الویت ها این طور چیده شده ... می فهمی که چی می خواهم بگویم؟
سوم. همین الآن فهمیدم، بدبخت شدم، بی چاره شدم، خراب شدم، رئیس اطلاعاتی های اینترنت این حسین درخشان فاسد بهم لینک داد، ای خداوند، آبرو رفت، اسمم رفت تو لیست. ابوذر، ابوذر، گندش در اومد، فحش ها شروع شد ...

   


رساله ی انسانیه - قسمت دوم

1384/06/1 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شخصی ،

 

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

حرف اول.

 

رفتم اعلام کردم به مدرسه ... حالا مانده خانواده، انتخاب مدرسه سال سوم و پیش دانشگاهی و امتحان تغییر رشته!!

 



حرف دُیُّم.
چکیده ی 90 ثانیه ای.

 

پست حاضر ادامه ی پست پیشین در شرح دلیل گذارم از ریاضی فیزیک به علوم انسانیست. 

 

[...] پسر بسیجی بود که، نه استشهاد کرد، نه شهید شد، عاشق دوست خواهرش شد، تازه یه موتور از اینا که محمدمون باهاش از پایگاه می آید هم داشت، کلی ماجرا بود، طرف پسره یه دفعه تو خیابون سر این که یه چند نفر به دختره جلوی مدرسه تیکه انداخته بودن کتک کاری کرد(اول. آخه اون موقع مد بود می رفتند(شناسه اش را توجه کنید، چون من جون عمو آریل همیشه نهی اشون می کرد به جز بعضی وقتا!) تیکه می انداختند به دخترای مدرسه ی کوچه بالایی، دوم. تازه اون موقع چون یه گاز اشک آور هم دستم آمده بود در جو گیری کامل این وسیله ی مفید هم در داستان وارد می شد.). بماند که کل داستان چی بود، ولی وقتی بابااینا آمده بودند جلسه ی دیدار با اولیا حضرت استاد از استعداد شگرف بسیجی وار ما در داستان نویسی گفته بود و بابا که آمده بود خانه گفت پسرم آن داستانی که معلمت انقدر تعریف می کرد را بده بخوانیم، من مظلوم هم در حالی که هی توی دلم می گفتم جز جیگر بگیری استاد، رفتم همه ی ورق های داستان را پاره کردم و سوزاندم، [...]


[...] همین دیگه از همین جا و با تشویق همین معلم حزب اللهی شروع شد که سال سوم راهنمایی شده بودیم عشق سید حسن نصر الله، نزدیک حسن آباد بود مدرسه امان، لباس فرم می فروختند اون جاها، می خواستم بروم لباس حزب الله لبنان سفارش بدهم، انقدر حزب اللهی شده بودم که با دوستای خلافم که باهاشون می رفتیم ... ای وای یادم نبود من با اونا دم مدرسه دخترونه هه نمی رفتم.آره با همون دوستای نا خلفی که من همیشه جون عمو آریل نهی از منکرشان می کردم قطع رابطه کردم، نماز جماعت هم رفتم بعدش، کلی پسر آقایی شده بودم. قند عسل.
دیگر کارمان خوف شده بود، همشهری، کیهان، جام جم، موعود، شبکه خبر، بی بی سی، صهیونیسم و از این کارا؛ تازه خوره ی دکتر عباسی و ازغدی شدن هم به کنار؛ در کل کلا افتاده بودیم، و افتاده ایم در خط علوم سیاسی و استراتژیک و غیره ...
حال با این اوصاف، علاقه به سیاست، علوم استراتژیک، فقه، مهدویت، جامعه شناسی، روزنامه نگاری و نویسندگی جای من در ریاضی فیزیک است یا علوم انسانی؟ ... یحتمل می گویی در ریاضیات هم به بعضی از این ها (تازه نصفه نیمه) می رسی، خوب مرامت رو قربون، مگر زبونم لال ملانصرالدین اَم که لقمه را دور گردنم بچرخونم؟ ... اقیانوسی به عمق نیم سانت که نمی خواهم، یه خوف علوم انسانیاتی می خواهم!! [...]

 


مطلب.

ادامه ی اولِ علاقه.
رفتم مدرسه، استاد سروری مسئول گروه علوم انسانی آمد گفت مهدوی چی شد؟ گفتم انسانی، انسانی!! ... گفت حالا می مانند خانواده، دفترچه یادداشت را که خلاصه ی دلائل را در 6-7 صفحه درونش نوشته بودم، نشانشان دادم، گفتند نامه اشکن بده به من و آقای شوشتری ما شنبه یک جلسه با اولیات می گذاریم تا راضی شویم، شانس می آورم که شنبه خارج شهرم، و گرنه بابا موبایل نویم را می گیرد، آها نگفته بودم برایم یک خط خریده اند به هوای اینکه مشغول شوم به اس ام اس زدن و از این فکر ها دور شوم، خبر ندارند یک سری مثل (خاله) محبوبه، روله عزیزم آسید حسین علوی دارم که سه پیچ شوند رو مخم که پسر حزب الله تو خودِ خودِ انسانی(ای) هست (انسان که مطمئنا نیستم، از ملائکه ام!!). در کل یه چیزی هم گفتند یادم رفت گفتند یه کاری بکن تا این چیزا از سرت بپره؛ آخه جماعت یکی بهشون شما ها که زوجتون انسانی خوانده اید، یه خاله هم که انسانی خونده، خاله پری هم که می خواهد مطالعات زنان بخونه، تا به ما رسید آسمون قلمبید(تپید.)؟ تازه امروز ساسان قرار شد برایم گیدنز خودش را بیاورد، بعد اون دفعه که من بردم دیگر در کتابخانه یافت نشد(آن چه یافت می نشود آنم آرزوست(ترجیحا راحله!)).
می گفتم؛ یعنی گفتم، یه جاهاییش جاموند ناقص شد. مثلا من نگفتم آن کلاس انشای استاد رسول اف را که الآنه ها دم به دم دوربین به دست می بینمش، جلساتش عشقی بود، حالی بود، یه دفعه نشستیم طراحی و نویسندگی تیزر تلویزیونی، چه کیفی می داد، یک دفعه هم قرار شد داستان بنویسیم، 11 صفحه داستان نوشتم، ماجرای یه پسر بسیجی بود که، نه استشهاد کرد، نه شهید شد، عاشق دوست خواهرش شد، تازه یه موتور از اینا که محمدمون باهاش از پایگاه می آید هم داشت، کلی ماجرا بود، طرف پسره یه دفعه تو خیابون سر این که یه چند نفر به دختره جلوی مدرسه تیکه انداخته بودن کتک کاری کرد(اول. آخه اون موقع مد بود می رفتند(شناسه اش را توجه کنید، چون من جون عمو آریل همیشه نهی اشون می کرد به جز بعضی وقتا!) تیکه می انداختند به دخترای مدرسه ی کوچه بالایی، دوم. تازه اون موقع چون یه گاز اشک آور هم دستم آمده بود در جو گیری کامل این وسیله ی مفید هم در داستان وارد می شد.). بماند که کل داستان چی بود، ولی وقتی بابااینا آمده بودند جلسه ی دیدار با اولیا حضرت استاد از استعداد شگرف بسیجی وار ما در داستان نویسی گفته بود و بابا که آمده بود خانه گفت پسرم آن داستانی که معلمت انقدر تعریف می کرد را بده بخوانیم، من مظلوم هم در حالی که هی توی دلم می گفتم جز جیگر بگیری استاد، رفتم همه ی ورق های داستان را پاره کردم و سوزاندم، و اولین اثر آماتوری امان را سربنیست کرد، با این که این اتفاق موجب سر خوردگی ما از نوشتن داستان شد، چون هرچی می خواستیم بنویسیم یه تیکه اش عروسی می شد، یا نامزد طرف بعد شهید شدن طرف دق می کرد و از این حرفا، ولی حضرت استاد در آخرین دیدار به کنایه به ما میگفت محمد از آن داستان های موتوری رادیویی ات چه خبر؟(چون در کل داستن صدای موتور و گاز ماشین را هم نوشته بودم.)، آها راستی این طور که یادمه اسم معشوقه هم سارا بود، البت کسی به خودش نگیرد!!
می گفتیم ... علاقه!!
از کی بود؟، آها، از دوم یا اول راهنمایی یادمه کیهان می خوندیم، البته گه گاه به بچه های مسجد و سوره ی عهد دقیانوسی ارثیه ی خاله جان هم نگاهی می انداختیم، ولی در کل کیهان جزو لاینفک روزانه امان شده بود، البته بابا می خرید، معتاد شدنم به روزنامه خوانی تقصیر روزنامه جام جم بود، 25 تومان بود، ارزون، صفحه ی دانش و کامپیوتر هم داشت، از دوم دبستان که شاپرک درش تخته شد دیگر مطبوعه ای به این جذابی دستمان نرسیده بود، یک دفعه یکی از این پسرای جینگولی سانتی مانتال توی مترو بهم گفت این ها را مدرسه اتان بهتان می دهد؟، گفتم نه، خودم می خرم، گفت این ها را نخون مخت را شستشو می دهند، فکر کنم نزدیکای 18 تیر هم بود، البته سالگردش!!، راست هم می گفت عنادی که ما با اون شر های دست به چماق 18 تیری پیدا کردیم با صهیونیست ها در طول یک عمر پیدا کرده بودیم.
سر کلاس قرآن یک دفعه بحث سیاسی که نه صحبت درباره ی انقلاب راه افتاد، چند نفری حرف زدیم یکیش دکتر کاهو(امین کاوه ای) اومد یه چیزی تو مایه های فلسفی گفت فکر کنم نصف کلاس نفهمیدن، بعدش هم من رفتم، استاد گرام گفت این یعنی من از همشون اطلاعات سیاسیم بیشتره!!، از همون موقع هم این دکتر کاهو با ما لج کرد، آخرش هم رفت خوف المپیاد شیمی شد، خرزنی بل فطره!!
همین دیگه از همین جا و با تشویق همین معلم حزب اللهی شروع شد که سال سوم راهنمایی شده بودیم عشق سید حسن نصر الله، نزدیک حسن آباد بود مدرسه امان، لباس فرم می فروختند اون جاها، می خواستم بروم لباس حزب الله لبنان سفارش بدهم، انقدر حزب اللهی شده بودم که با دوستای خلافم که باهاشون می رفتیم ... ای وای یادم نبود من با اونا دم مدرسه دخترونه هه نمی رفتم.آره با همون دوستای نا خلفی که من همیشه جون عمو آریل نهی از منکرشان می کردم قطع رابطه کردم، نماز جماعت هم رفتم بعدش، کلی پسر آقایی شده بودم. قند عسل.
دیگر کارمان خوف شده بود، همشهری، کیهان، جام جم، موعود، شبکه خبر، بی بی سی، صهیونیسم و از این کارا؛ تازه خوره ی دکتر عباسی و ازغدی شدن هم به کنار؛ در کل کلا افتاده بودیم، و افتاده ایم در خط علوم سیاسی و استراتژیک و غیره ...
حال با این اوصاف، علاقه به سیاست، علوم استراتژیک، فقه، مهدویت، جامعه شناسی، روزنامه نگاری و نویسندگی جای من در ریاضی فیزیک است یا علوم انسانی؟ ... یحتمل می گویی در ریاضیات هم به بعضی از این ها (تازه نصفه نیمه) می رسی، خوب مرامت رو قربون، مگر زبونم لال ملانصرالدین اَم که لقمه را دور گردنم بچرخونم؟ ... اقیانوسی به عمق نیم سانت که نمی خواهم، یه خوف علوم انسانیاتی می خواهم!!

ارجاع به مقاله های :
1. چرا مهندسی را ترک کردم؟
2. ماتریالیسم علوم انسانی.(استاد امیر پویان شیوا) (هنوز روی وب نیست)

 کار, شغل و پول؛ یحتمل این یک بحث را باید جدی تر بکنم، چون بهرحال پس فردا خرج یک خانواده را هم که هیچ خرج شخص خودم را که بایستی در بیاورم، از دو منظر نگاه می کنم،
اول. بازار کار علوم انسانی چه طور است؟
دوم. اگر بر فرض محال، خدایی نکرده، کار در حوزه ی درسی امان گیرم نیامد چی؟

اول. ارجاع به مقاله های :
1. چرا مهندسی را ترک کردم؟
2. ماتریالیسم علوم انسانی.(استاد امیر پویان شیوا)

دوم.  بر فرض محال اگر کار هم گیر نیامد دو حالت است یا می روم حوزه تو حجره می نشینم و حقوق مکفی حوزه و یه سری کار دیگه می کنم، حالت دوم چلاق که نیستم، ماشاالله ماشاالله برنامه نویسی، طراحی صفحه ی وب، رانندگی، شوفوری، دفتر فنی، مغازه بقالی، بساز بفروشی، ارتش، سپاه، وزارت اطلاعات، پلیس، آتش نشانی، آموزش پرورش، شرکت واحد، اداره نظافت و لباس هویجی ها(سوپوریسم)، و هزار اندی جا و کار دیگه هست، مخصوصا اون آخری فکر کنم از حضورم خیلی استقبال کنند.
ولی بی شوخی انقدر توانایی دارم گلیمم را از آب بکشونم بیرون!

تازه از استاد سروری پرسیدم استاد من همه چیز را حساب کردم این را هم حساب کردم که زیادی باید عزب بمونم، خندید گفت، اتفاقا این طور نیست. توی دلم گفتم چه فرقی می کنه من که 10 سال نشده دختر مردم را بیوه می کنم با شهادتم همون بهتر اصلا عزب بمونم.
 


 

والسلام

پی نوشت.
اول. بنده دوباره تاکید می کنم می کنم تا سوء تفاهم نشود، جون خودتون!! (حال می خواهید باور نکنید!) من دم مدرسه دخترونه ی کوچه بالایی راهنمایی نرفتم تیکه بندازم، ولی دم فرزانگان رفتن را با اهداف علمی را هم تکذیب نمی کنم.

دوم. خداییش این موبایل چه چیزی ملسی است، مخصوصا این اس ام اس اش، امروز 20 تا اس ام اس خوراک شدم، 6-7 تاش هم با خاله محبوب بود!! رفته بودیم سی نما، گزارش لحظه به لحظه می دادیم، کسی شماره خواست البته از برادر ها و خاله ها (خواهر ها را شرمنده ایم.) تعارف نکند، پول زنگ زدنش را خودتون باید بدید، قابل توجه دوم اش این که این را خریده اند از فکر علوم انسانی بیاییم بیرون. بسی خیال باطل.

   


رساله ی انسانیه - قسمت اول

1384/05/31 نویسنده: محمد مسیح جان! | نوع مطلب :شخصی ،

 

بسم الله الرحمن الرحیم
سلام

مطلب اول. تکرار مساله ی مهم جاریه :
 

 

تا سه شنبه فرصت دارم به مدیر گروه علوم انسانی دبیرستان اعلام کنم که می آیم انسانی یا نه(گذار از ریاضی-فیزیک به علوم انسانی.). برای همین این چند وقت ذهنم مشغول حساب کتابی است که روی زندگی آینده ام تاثیر بسیاری دارد. در این جا شدیدا خواهشمندم این یک پست را برایم کامنت بگذارید و حداقل اگر در باره موضوعات مطرح شده نشری ندارید در این تصمیم گیری کمکم کنید.
اولا می خواهم نظر شخصی اتان با استنباطی(املا اش را مطمئن نیستم) که از خواندن این وبلاگ یا صحبت کردن با من دارید، درباره ی این که آیا من استعداد حضور در علوم انسانی و زمینه ی پیشرفت در این زمینه را دارم را بدانم.
دویما نظرتان را راجع به خود علوم انسانی از کار پیدا کردن، پول، زن دادن بهمون تا نیاز حزب الله، اسلام و کشور بدانم.
پیشاپیش از آن هایی که در این باره نظر می دهند ممنونم.

 

حرف دُیُّم.

چکیده ی 90 ثانیه ای.
پست حاضر قرار بود ابتدا درباره ی مساله ی تغییر رشته ی نویسنده است، سپس یک نگاه گذرا (به دلیل تنگی وقت نویسنده) به بیانیه انصار حزب الله و مناظره ی اشک تلخ و سلیمی نمین، مطلب سوم هم درباره ی تعصب و از این حرف ها ... ولی چون قرار است ساعت دو بروم دندان پزشکی و تا قبل اذان هم مجاز به استفاده از صالحه(برای تازه وارد ها : صالحه اسم این رایانه امان است.) هستم پس فقط همان مطلب اول را می نویسم. مطلب علمی نیست یک شرح حال است شاید موجب مسرت روح اتان هم بشود.

مطلب.

 

حال من می خواهم یک اقدام جنبشی کنم ... من حقوق را هزار بار بیشتر از ریاضیت، علوم سیاسی را هزار بار بیش تر از مکانیک، علوم اجتماعی را هزار بار بیش تر از مهندسی شیمی، نفت و پتروشیمی، و روان شناسی را بیش تر از پلیمر، اقتصاد را بیشتر از هوا فضا دوست دارم، من می روم انسانی چون دوست دارم. من می روم انسانی تا آزمایش گاهم، مردم جامعه، همیشه زیر دستم است و نیازی به کلید گرفتن دم به ساعت از مسئول آزمایشگاه ندارم. می روم انسانی چون دوست دارم بنویسم، حرف بزنم، داد بزنم، پیچ های جامعه را سفت کنم. هیچ کس به من نگفت که چگونه می شود با فرستادن آپولویی که برای بدست آوردن عکس بزرگش خودم را به در و دیوار می زدم چند نفر از مردم آفریقا از گشنه گی رهایی پیدا می کنند یا چقدر می توان از جنگ هایی هم چون بوسنی پیش گیری کرد؟. هیچ کس نگفت که پول آن موشک ها از فروش اسلحه به تروریست های دولتی در می آید. هیچ کس به من نگفت ایکس سی وسه یکی از کار هایش قرار دادن ماهواره های جاسوسی ای است تا نتانیاهو در سه سوت بتواند جای شیخ یاسین را پیدا کند. هیچ کس این ها را به ما نگفت.

 

چند مسئله در انتخاب رشته برایم مهم بود، علاقه, کار، شغل و پول, نیاز اسلام و میهن اسلامی, تعالی روحی, ...
اول.
علاقه؛
قبل از دبستان خوره شده بودیم به حل کتاب ریاضی های زبان اصلی که پدر مترجممان زیر دست مان گذاشته بود، چهار جلد از آن کتاب ها به غیر از هزار چیز دیگر که حل می کردیم تمام شد، رسیده بودم به جمع چند رقمی ها و تقسیم و ضرب چند رقمی و از این حرف ها، دبستان هم که سر کار دستی ها شلوغ پلوغ بازی های مضاعف امان اسممان را گذاشته بودند آقای مهندس، بماند که این وسط از گروه تواشیح و سرود و قرآن فعالیت مستمر روزنامه دیواری سر در آوردیم ولی باز به مدد نظارت اولیا بچه بیشتر باس درس می خواند که جون خودش چقدر خواند، پنجم دبستان امان هم کوفت شده بود، هم شلوغ بازی باید می کردیم هم با اینکه نمی دانستیم این علامه حلی چه صیغه ای است مشغول شده بودیم به تست زدن، رکورد می زدیم هر تست ریاضی 30 ثانیه، تا رفتیم امتحان دادیم، علامه حلی، مفید و روزبه و انرژی اتمی و امام صادق هم که هم زمان بود امتحانش، پس حلی و مفید امتحان دادیم، دو تاش را قبول شده بودیم، مامان مجاهده امان گیر سه پیچ داده بود باید برویم مفید تا خراب نشویم، رفتیم پیش روان شناس یه سری چیز سر هم کرد که ما نفهمیدیم ولی نتیجه اش اینکه بچه باید برود علامه حلی، همین روان شناسه چند وقت پیش بدبخت امان کرده بود با آن تست هوشش که چی نمی دونم نتیجه اش 140 بود، چند بود؟ در آمده بوده، البته این خواهر گرام هم همین اتفاق برایش افتاده ولی این یکی عین من برّه نیست درس بخواند دارد شر بازی می کند فقط هی هم می آید به من می گوید من چقد آی کیوم از تو بیشتره(عدد این یکی را هم بلت نیستم.)؛ می گفتیم، رفتیم حلی، سال اول معلم ریاضی امان استاد اصغری بود، سال بعدش از انگلستان سر در آورد، می نشستیم وسط کلاس با هم دیگر کیک کاغذی نصف می کردیم تقسیم و کسر یاد بگیریم، نی می آوردیم مجموعه بازی، بهر حال معلم خارج رفته بود کلاس درس دادنش فرق می کرد، البته بماند این که رفتیم قانون مدار کنیم کلاس را قانون اساسی درست کردیم ماشاالله انقدر دوستان قانونمند ما استقبال کردند ضایع شدیم، کتاب خانه زدیم و آکواریم، اسم امان هم از سر علاقه به ناسا و جمع کردن عکس شاتل و موشک شده بود محمد شاتل(البته بجز جلبک و جنازه ی متحرک(مشترک با محمد باوریان که الآن با طلای المپیاد ریاضی اش حال می کند))، در ضمن 12 و نیم شدن قرآن از استاد عراقی امان آقای لاجوردی به مدد منفی های کثیرامان از سر خندیدن های نوجوانانه امان، ولی بهر حال در سال اول هم جذاب ترین کلاس، کلاس تاریخ استاد گلشن و متون فارسی استاد علی شیوا، انشای استاد میبدی، شیمی استاد هاشمی بود و جذاب ترین مکان هم اتاق یا کتابخانک علوم انسانی؛ سال دوم که معلم ریاضی شده بود استاد سیامک قادر نویسنده ی این کتاب های کوفتی ریاضیات مبتکران، بچه ها بنویسید ... تخته را پر می کرد از نوشته و ما باید از روش جزوه می نوشتیم، دقت می کردی متن کتابش بود، تکلیف هامان هم شده بود حل کتاب حضرت استاد که البته به مدد خلوتی مترو با دوستان در مسیر رفت مشترکا حل نمی کردیم از یک نفر که نوشته بود کپ می زدیم، جذاب ترین کلاس های آن دوران کلاس 2/1 انشای استاد امیرپویان شیوا بود، زبان شناسی، قرآن استاد رضایی، شیمی استاد هاشمی، تاریخ استاد حسینی هم که کلا شادابی بود یک دفعه دوتا مثب گرفتم کلی حال بود، کلاس جغرافیای معلم شاعرمان استاد محمدی هم به کنار، عشقی بود؛ سال سوم معلم ریاضی امان استاد جلالی بهمان گفت تو به درد لای جرز هم نمی خوری، دستش درد نکنه منم به همه می گفتم از ریاضی متنفرم کسی باورش نمی شد، اینم شاهد، باز هم کلاس جذاب ادبیات بود ،تعلیمات اجتماعی ،قرآن استاد ریاضی، مفاهیم استاد موهبتی. این وسط ها مسابقات رباتیک و پروژه ی برنامه ی شیمی امان هم شده بود قوز بالا قوز که پسرک حکما با مهندسی حزب الله را سرفراز می کند، از این بدتر مسابقات ریاضی بسیج بود شده بودم هشتم، اگر دو تا از اون دختر ها سر به نیست می شدند هم راه دو تا از دیگر بچه سه تن از شش نفر طلا گرفته می شدیم، رفتیم دوره بسیج، اساتید هم راضی، حالا بیا به جماعت حالی کن بابام جان من ریاضی دوست ندارم. امتحانات ورودی دبیرستان علامه حلی را که نمره های قبول شده گان را اعلام نکرد ولی مصاحبه کننده ی مفید به بابا گفت به جز یک سوال نزده همه ی سوال های ریاضی را درست زده ام، ای جماعت من ریاضی دوست ندارم؛ در امتحانات انرژی اتمی هم که تمام ریاضی بود از کل مدرسه ی ما ده نفر قبول شدند یکیش من، یکی دیگمون این نیما احمدی پور که نقره ی جهانی آورد و عده ای دیگر، قوز بالا قوز، قبولی امام صادق هم روش.
آمدیم اول دبیرستان به خاطر کامل کردن آن برنامه ی شیمی که شده بود تن ها تفریح سالممان رفتیم گروه شیمی پامان گیر کرد، یه یک سالی مشغول ساخت بمب و دودزا و موشک بودیم در کنار برنامه، خوشی زده بود زیر دلمان این شیمی عجب درسیست چشامون را باز کردیم دیدیم همه یک مورتیمر دستشان گرفتند خر می زنند، پسرک شاخ کلاس شیمی را یک بار تا حالا در آزمایشگاه ندیده بودم، حالا این چطوری مورتیمر و موریسون هزار کوفتی دیگر را با هم تمام کرده بود نفهمیدم ما هم جو گیر رفتیم شونزده هزار تومن دادیم شونصد تا کتاب خریدیم که از کلش فقط جلد اول شیمی مریل را چون عکس هاش قشنگ تر بود خواندیم، البته خوش بختانه این سال ریاضیات 13 گرفتم و از شما چه پنهون با نمره ی 8 همراه با 60 نفر دیگر سه کلاس تابستانی هندسه ی جبرانی به استادی استاد اصلاح پذیر تشکیل دادیم(پیرمرد نویسنده ی کتاب های هندسه ی مبتکران است، بیشتر کتاب های هندسه را هم این می ترجمد، می گویند آدم معروفی است، در دوره ی دانش پژوهان هم درس می دهد، سه بار تا حالا سکته زده، دو تایش البته توی فرزنگان بوده البته با همه این احوال من نتوانستم درک کنم این پگاه جینگول مشنگ از چیه این آدم خوشش آمده که می گه معلم خوبیه، این پگاه جینگول مشنگ که یک سال و خورده ای سر پروژه دیوانه امان کرد و شده بود اسوه ی خرزنی ریاضیات، آخرش خودش هم بعد از پیش دانشگاهی ریاضی رفت انسانی امتحان داد، مدیریت بازرگانی تهران خواهد رفت.). البته باز هم دست معلم ریاضی امان دکتر نصیر کریمی که البته ما فهمیدیم خودش هم بعد ریاضیات به این نتیجه رسیده باید روحانی شود، رفته حجت الاسلام شده، درد نکند که به همه ی عالمیان نشان داد که من شعور ریاضیات ندارم، ولی نمی دانم چه شد معلم خوش پوش و خوش تیپ ریاضیات دوم به من 17 داد تا دوباره من را بد بخت کند. در این دوسال هم اگر بر حسب تفکر من المپیادی شدن و جایزه ی خوارزمی و غیره را کار مفید ندانیم بهترین کارم در آوردن سه شماره مجله ی وارث بود و نشریه ی هیهات منا الذله، البته استاد شیوا می گفت نثرش شبیه یالثارات شده. کار مفید تر آن که کلاس های ورزش را دودر کردیم آخرش با تحقیق 16 گرفتیم برای این که بتوانیم سر کلاس های جامعه شناسی استاد امیرپویان شیوا حاضر شویم. دیگر حوصله ندارم از حماقت های به قول بعضی ها کار مفید ریاضی ام بگویم که باز می شود قوز بالا قوز.
حال من می خواهم یک اقدام جنبشی کنم ... من حقوق را هزار بار بیشتر از ریاضیت، علوم سیاسی را هزار بار بیش تر از مکانیک، علوم اجتماعی را هزار بار بیش تر از مهندسی شیمی، نفت و پتروشیمی، و روان شناسی را بیش تر از پلیمر، اقتصاد را بیشتر از هوا فضا دوست دارم، من می روم انسانی چون دوست دارم. من می روم انسانی تا آزمایش گاهم، مردم جامعه، همیشه زیر دستم است و نیازی به کلید گرفتن دم به ساعت از مسئول آزمایشگاه ندارم. می روم انسانی چون دوست دارم بنویسم، حرف بزنم، داد بزنم، پیچ های جامعه را سفت کنم. هیچ کس به من نگفت که چگونه می شود با فرستادن آپولویی که برای بدست آوردن عکس بزرگش خودم را به در و دیوار می زدم چند نفر از مردم آفریقا از گشنه گی رهایی پیدا می کنند یا چقدر می توان از جنگ هایی هم چون بوسنی پیش گیری کرد؟. هیچ کس نگفت که پول آن موشک ها از فروش اسلحه به تروریست های دولتی در می آید. هیچ کس به من نگفت ایکس سی وسه یکی از کار هایش قرار دادن ماهواره های جاسوسی ای است تا نتانیاهو در سه سوت بتواند جای شیخ یاسین را پیدا کند. هیچ کس این ها را به ما نگفت.

[ادامه دارد...]

والسلام

پی نوشت.
اول.
درباره ی خاطره ام از جنگ بوسنی هم بنویسم.
 

   



آرشیو


پیوندها


پیوندهای روزانه


درباره وبلاگ


آخرین پستها


نویسندگان


صفحات جانبی


آمار وبلاگ

کل بازدید :
بازدید امروز :
بازدید دیروز :
بازدید این ماه :
بازدید ماه قبل :
تعداد نویسندگان :
تعداد کل پست ها :
آخرین بازدید :
آخرین بروز رسانی :